سیاهدال آ ند

بر ستیغ , کوه, بلند؛
” آند ”
سیاه دالی شکسته بال؛
“کندور ”
با پنجه های ریخته ناخن , معوج ؛
گامزن .
آزمون , رفتن آمدن می کرد .
خوچش سیاه ؛چون خون, خشکیده ؛
گردن بدون, پر ؛ با دستارکی چنبر.
زهبندی ؛ برنگ, ماه, ترسیده .
منقار؛ سیه غاری ؛خمیده چون خنجر.
پلشت و بویناک.
چرکین و مرده در.
بسیار دور ؛ زآیین , شهبازان
و همای.
گندیده سر ؛
تابه پای ؛ مرداری .
تندیس, کینه و درندگی و نابودی ؛
با پای لنگ و تن, زار, خویش؛
می رفت تا به آ ستان, نابودی.
ه.س
۱۳ آپریل ۲۰۲۴ تورنتو

سیاه چاله ها

می برد ؛
گهواره را تا نقطه های بس سیاه ؛
کهکشانی چرخشی .
کودکانی گردکانی باز هم؛
در بازی و
میدانداریند.
ای سپهر ,پر تما شا؛
ناخن, انگشتها؛
همرهی با اسب, چوبین تازیان ؛
تا کجا؛تا کی ؟
روزهای پر شتاب ؛
زیستن.
یک لا؛ رسن ؛
باریک و نازک؛
آفتاب, زرد بر بامی گلین؛
سایه ها ؛
هر دم فرو رفتن
به گودالی پس از گودالهای دیگری.
ه.س ۲۹ مارچ ۲۰۲۳

ملخ زدگی …

هوشنگ, سارنج

تابستان, آزارنده و سختی را گذرانده بودیم. ناصر پی در پی می پرسید تابستان کی می گذرد ؟ زیرا ؛ گرمادوزخی و مرگ آور بود . بی آبی و تشنگی. در گذشته ؛ آب, زنده رود ؛ در پیکر, شهر می چرخید ؛ چاهها پر آب بود و کاشانه ها پر باغچه ؛ با سبزی کاری و گلکاریها. کوچه ها همه خا کی و دیوارها همه از خشت, خا م بر گرد, کاشانه هایی با آسمانه های گنبدین, خاکریزی شده .
سال ؛ سال, ملخ زدگی بود ؛ ملکه هایی سیاه و نامرد با جوجکانی همه سبز, پر خوراک. که تمامی سبزه ها را می جویدند. . برای نابودی آنها ؛ بایستی از روستای ” او ملخ ” سمیرم ؛ آوندی سر بسته آب آورده می شدبی پشت, سر نگریستن – در باور, ملخزدگان . تا بران باور پرندگانی کوچک پیدا شوند و ملخ ها را ریشه کن کنند. تا رسیدن به رودخانه ی خرسان که همه ی آبهای میان رشته ای زاگرس را به آبهای شور می رساند؛ چه زیباییهای تاراج شده که بر که بر خاک نمانده بود.
چشمه میشآن ” بر خوان خا ک زیر, چشم, خورشید بسیار کم جوشش در میان, تپه سا ران , روزگاری سبز ؛ دل می زد.
بلندای ” دنا ” چه شکوهی و چه سترگی دارد. همسان, “اورست” با یخچا لهایی تهی ؛ و چه مازستانهایی زغال شده که سر مانده ریشه ها می گریستند. روستاهای دامنه ای ” تخت سلیمان “:ونک ” و ” آب ملخ ” همه مات و زمینگیر؛ دست به آسمان.
پیش از یورش, ملخ؛ باران آمده بود سیل وار؛ خانه های بسیاری فرو بلعید ؛ پلها را شست و سر پناهیان به مسجد ها پناه بردند. زنجموره های دردمندانه ی پی دار ؛ خواب و خوراک, شبانه روزی شد.
باز ناصر پرسید کی؟ و ما دو ؛ یک آوا پاسخ دادیم ؛ وقت , گل, نی. شبی که غبار, بر شانه های خا کی شهر می نشست؛ راهی سمیرم شده بودیم. من؛ ناصر و حسین.
” دهدشت ” در سایه ی بلند, گرداگردش در شبی سوگوارانه به درازای سده های تاریخی؛ رو به خفتن داشت. در نیم روشنی ؛ مانده از روز ؛ آب,باریکی از گودالی بزرگ, ژرف ؛ راه گرفته آشکارا می نمود. مرده ای در آن می شستند تا گناهان, بر آب داده ؛ در کوزه های هم بندان ته بنشیند. روز, مانده را با یاد, جاودانگی ” دنا ” ی سایه افکن ؛ دنبال کردیم. از دری یک لنگه مانده بی بند و بستی ؛ به درون, دبستانی خسته دیوار و پنجره دریده و خا نه باخته رفتیم. نیمکت های هیمه ای را بر هم انباشتیم و بر کف, جانپناهی از باد ؛ شب را به آغوش گرفتیم.

بامداد ؛ خورشید از فراز, دیوار, بلند, کوه سرک می کشید پس از کش دادن , بدنی مچاله و نم کشیده بی ناشتایی به سوی روستای او ملخ راه بریدیم. بر تپه یالهای ” مار بر ” می خزیدیم . بر سنگ قلوه های آب سا ب ؛ که نگرشی آزمندانه می خواست. به نخنمای آبی نازک به پاکی اشک. و ترس, من از دیدن, خرچنگهای زهرخندی بود که تن به آفتاب ؛ بر گرده گلوله های پاره سنگهای توپکی آذین بسته به پولکهای نازک لای و گل خشکیده بود

برسر, سنگی پهن نشستیم دستارهای رهتوشه دو روزه را گشودیم . بیشتر نان بود و پاره ای پنیر با دو پیاز . تمام, وقت خوردن چشمان, من ؛ پیگیر, بالا و پایین رفتن, سیب, بابا آدم, “حسین ” بود. ناصر هم نان و پنیرش را با خنده ی ماسیده بر لبانش ؛ می خورد . ناصر ؛ در جوششی ازین پا به آن پا شدن سرید و با چهره ای ترش از ترس ؛ به سنگلاخ, رودکانه ای میان, گودالی فرو افتاد. و رفت زیر, آبهایی کلان گرد آمده در چا لابی از خرسنگها ی پر لای و لجن. به پرهونی از افتادن و مو ژ ها خیره ماندیم سپستر ؛ آب فرو جوشید و ناصر در اندام, یک ماهی با پولکها و دم وباله های شناوری لبخند بر لبهای گلناری ؛ روی آب آمد .
همه ی مالروها ؛از کرانه ی تپه ما هور ها به کوهساران, ” شهر, کرد ” می پیوندند و همه ی آبها. چشمه ” خوانسار ” ” چشمه خان ” “چشمه شیربرنجی “و “چشمه خونی “به رودخانه ی ” خرسان ” می ریزند. و خرسان به ” کارون ” و آنهم سر انجام به آبهای شور .
حسین با تنگ, آب ملخی و من هم با تنگ, ناصر ماهی بر کران, کند آبی بیجان ؛ از کول سنگی کوهوش بر کولوار, سنگی دیگر می جهیدیم ؛ به سختی لیسه ای که بر سینه ی سنگی می چسبد و با کش آوردن خود پیش می رود.
حسین تنگ در بسته ی اوملخ را به ملخزدگان رسانید و ملخ ها ماندند من نیز ناصر ماهی را به “نیاز یان ” رساندم و درمان نشد.

ه.س ۱۵ فوریه ۲۰۲۴ تورنتو

خوابی در بیداری …

هوشنگ, سارنج

غره : فریفتن؛بیهوده امیدوار ساختن ؛بیهوده دل به چیزی بستن ؛سپیدی پیشانی اسب ؛ ماه, نو ؛ شریف ؛ مهتر, قوم ؛ فریاد, سهمناک؛ غرش,بمب افکن ؛لرزاندن, مردمانی که هیچکاره اند ؛بوده اند ؛ هستند؛ خواهند بود.
غریق :کسیست که آ ب از سرش گذشته باشد ؛ فریادش به جایی نرسد و هر دم در آب بیشتر فرو رود . – همه ی فرهنگهای واژگانی پارسی و عربی –

از خانه ی نیمه . ویرانه که؛ پا بیرون نهادم ؛ بر کوچه های ویرانه ؛ گام بر می داشتم. بر خاکهای مرده تراشیده از دیوار های خشتی ساز. به گونه ی گورستانی غریب افتاده با مردگانی کهنه و پوسیده در زمان و یادها. جایی که از شکافها ی باد ساز یا پنجه های درندگان, گرسنه ؛ جمجمه ای سگکش را می نمود و کژدمهای زردرنگ از ترکها بر خاک, زمانبرده اش ؛ می لغزیدند و شیبهایی که راه, بی پایان, تا ماه را. و خرابه هایی که اسپند بوته ها ی خاکستری با تخمدانهای دستار پیچیده شان بجای نرگسها نشسته بببودند.

قزوین, آباد و پر فراونی شیرین میوه های نابش و مردمانش ؛ سیراب از آب, آبنبارهای چل پله ؛ و خنکای مانده از شبهای تاریک که بوی نمناکی چکه چکه کردنهای شیر های آب افشانش سردی میبخشید ؛ را متفقین جنگ جهانی دوم بمباران و ویرانه ساختند. که باز جایش به آبادانی نیمبند ؛ سده ای زمان برد.
در خانه ای بی در و دیوار با آسمانه ای فرو ریخته ؛بر تلی از خاک و مان ؛ نشستم. پیکر یک قناری کف قفسی افتاده بود. بیرونش آوردم با نوک انگشت گوری ساختم و تنها رهایش ساختم . چاه, آب خشگ از آوآر بود. درختان برگ سوخته بودند؛ در پی پیوندانی گشتم که شکلی از آدرسشان وجود نداشت. همه چیز در خاک فرو رفته بود. از گودالها و مرده ها می گریختم. کلاغها از شاخه ها آویخته بودند؛ گاهی که زاغکی را لگد می کردم آوای زندگانی مانده در شش آن زاغچه فریادی سهمناک بر می کشید. هر خانه حفره ای تاریکتر از چاه می نمود. بچه هایی چونان کیسه های نان,خشک ؛زیر بغلهایی هر دو مرده .
به جایی رسیدم؛ خاکستری ربگ نه لبها رنگی داشتند گلی نه آسمانش ؛ آبی؛ برگ, درختان همه پنجه اسکلتی ؛ پرندگان بی خواندن ؛ گردنها آویخته ؛ بی جای برشی ؛ یا تیغی بران. دالانی دراز می رفت تا پیش, تیمچه ای ؛که پوست, گاو می فروختند همه موشی رنگ. بر تخته هایی چوبین, نیمه سوز ؛ از نیمکت های مانده از درسگاه های کودکان . دیواری بلند از بتون که بیخ, طاقش پنجره ای بدون, شیشه ولی میله هایی از آهن مانده بود کسی با زغال روی دیوار ؛ بدرودی نوشته بود . پایان, راه چنان له شده بود که دو دیوار , در هم ساخت . دست چپ دری به خانه ای می رفت سرایی کف پر از خاکستر .کاشانه ای پر از دوسیه های کهنه . پنجره ها بی شیشه ؛ بادگاهی سرد نشستگان بر چارپایه های لق و میز های پایه شکسته . کسی که چشمانی با حفره های خالی دشت پرسید کاری داشتی ؟لب خوانی کردم بی پاسخی مرا بر سکویی نشاند با یک قیچی دوکارده مو های سرم را برید. کف باغچه واره ای پر از چشم های کنده شده بود. . هیچ کس شتابی نداشت؛ نه شادی نه خشمی نه امیدی نه آرزویی . دیوار ها ؛ سقفها پنجره ها چشمها فرو ریخته آدمها یخ زده ؛دوسیه خانه را باد می لرزاند.
سال ۱۰۰۰قمری بزرگ شاه صفوی پایتخت را به اصفهان برد . جایی که بتوان نیروهای سرکوبگر را آسانتر به کانونهای آشوب رسانید کوچه هارا پدافندی ساختند و باغچه های ایرانی هم. زاینده رود را در شبکه ی آبرسانی چند هزار ساله دواندند با پیچه ی کاشیهای هفت رنگ سازه ها را آراستند و شهر چون خمیر برآمده رو سوی کویر ها آورد و تا گلوگاه کوه ها بر آمد و زمینهای هزار و دویست ساله یال ها را بلعید و تمامی سیه روزیهای آسمانی و زمین خواریها ؛ به فراموشی سپرده شد و خاک رنگ, مفرغ سوخته یافت .
…..قطا ع ,غزه امروزه سرزمینی است محصور میان,منطقه ی متصرفی اسراییل از فلسطین و سینا و دریا. سابقا جزیی از فلسطین بود اکنون تحت, تصرف, مصر می باشد. (در گذشته )و با نظام, خاصی اداره می شود. طول, آن ۲۵ میل و عر ض , آن از ۵ تا ۳ میل است. ۱۸۰۰۰۰سکنه دارد (در گذشته )و شامل, غزه (مرکز ) “”خان یوسف “” دیرالبلخ ” و “رفح “می باشد. .. به نقل از لغت نامه ی دهخدا