جلادان هم مى میرند (۲)

جلادان هم مى میرند (۲) “برشت”

… بمبارانهاى كور جنگنده بمب افكن هاى عراقى، شهر آشناى فیروزه هاى درخشان و گلدسته ها را غریب و تنها ساخت. روز و شب بر آن پیكر گوهرین – هزار میراثه ى فرهنگى – بذر مرگ و داغ جگر، باریدند. از فراز تیررس، بار ویرانه ساز و آدمسوز خود را ریخته، مى گریختند. آژیرهاى خون رنگ مى نالیدند و هركس مانده در شهر رها، سر سوى آسمان، گنگ و منگ، به جستار پناهى مى رفت. ضربآهنگ رگبار دیوار آتش، بر فلز هراس، گیجى و تنهایى مى نواخت. آنگاه هر در پوسیده، پل كوتاه یا دیوار زخمناكى تا انفجار و كوبش و زنده ماندن، جان رها مى گشت.

با نشست چتر غبار، در قاب شكسته ى خانه ها، ویرانه نفس مى كشید و از خاك ژولیده، بخار خون داغ برمى خاست. زنى برهنه از تپش رگ، پاى دار درهم پیچیده ى قالی با گره اى ناتمام بر سر انگشت تا نیمه در آوار خشت خام و تیرك بام، درهم چمیده بود. یاریان با چنگ و شتاب و بى ترس از همسایگى مرگ عور و نیشخند جانستان، كودكى نیمه جان را مى یابند. سیاهكركسان مرگ آفرین و یورش خفاشان شب شكار، مردم را به روستاهاى تكیده و نادار كوهپایه هاى دور گریزاندند.

در یورش كور سایه هاى بلند مهربان، بى سایه نشین، مدرسه ها، خالی، مسجد بى سر سپار، بیمارستان و سربازخانه و زندان و كتابخانه و دیوانه سرا، ویران. دورتر، كران شمال شهر، میان رج خانه هاى زحمت و رنج و كار سیاه دردمند و كوره هاى سفالپزى پاى برجك كوره اى بهم شكسته، راكتى، گل هاى خیس و نمناك را به خون كارگران خشت مال، آغشته و نقش ستمكارى زده بود. آهنگ نبرد، كه تغییر یافت و جوﻻنگاه رهزنان هوایى ناامن و تنگ، هراى اسكاد موشكهاى كوبنده آرام جان و خورد و خواب از همگان گرفت.

آن پیك هاى ویرانگر و زندگى سوز، نه بر پیر و نه بر جوان، نه بر كاخ و نه بر كوخ و كومه و كپر، رحم نمى آوردند. به كندن و سوزاندن و نابودى، مى آمدند. سهم روزانه در صداى چرخ زندگى خفه مى شد، اما شبانه ها، جهنمى هول انگیز در رداى سیاه ترس بود. مرگ آنچنان رنگ باخته بود، كه هر كجا بر سر خانه زادن آشنا خیمه مى زد، رسم خاكسپارى، بى درنگ و كم شیون و ساده برگزار مى شد و تابوت سوار را تا گور خانه مى شتابیدند.

مرگ باشكوه در بازگشت روزانه ى سیصد سوار خفته بر موج دستها بود، با سنج و طبل و ناى سوگ. آنان كه با پاى افزارهاى كتانى و نوارین سربندهاى سرخ و سبز، در آغوش دوزخ آتشناك رزمگاه و تیغ تركش خمپاره ها بر پهنه ى كشتزار مین درو شدند. و بعثیان، بر هر گورستان روستاهاى نجیب سرزمین ما چند حجله گاه آهنین بر داماد خاك به یادگار، نشانه نهادند، با عكسى رنگ پریده در قاب سرد باران گزیده اى. بر سرتاسر نوار باخترى، آدمسرایى آباد به جا نگذاشتند، آنان نه تنها جان مردم ما را گرفتند، كه نام سرفراز مرزنشینان قهرمان را به انگ دژ نهادى خویش هم آلودند. رادیو مى گوید… دومین موشك، بخشى از بازار بغداد را در هم كوبید، كشتگان به ۶۸ نفر رسیده اند….

شهرهاى ناصرى و بصره، آب و برق ندارند…. نخستین كمكهاى غذایى بین روستاییان تقسیم مى شود…

پیشروى نیروهاى متحد به سوى بغداد، جهت تداركات نظامى چند روزى عقب افتاد… جبهه ى شمال بزودى گشوده مى شود….

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۱)

هوشنگ سارنج – تورنتو

جلادان هم مى میرند “برشت

باران تند و راه شلوغ دور، نزديكى غروب و وقت تنگ، نگذاشت، شصت  وششمين بهارم را پاى هفت سين سبز خانه باشم. اين آمدن “عمو نوروز” و خواب “پيرزن” نه در افسانه كودكان، كه در قصه بيداران خفته، هميشه هست. هشت بار بهار آمد و بر سرزمين خوب ما از فراز خون هزاران ﻻله و ﻻله بان گذشت.

شب در كورسوى شمع و پشت پرده هاى كشيده و شيشه هاى چسبدار، سفره هفت سين را، از نگاه نامحرم انفجارها، پنهان داشتيم و بامداد در ويرانه ها به پاره يابى پيكر دلبندان، خاك آوار، بهم آشفتيم.

جنگنده هاى سوپر اتناندارد، ميراژ و ميگهاى بيست و هفت و هشت و نه، همه گاه روز و شب، تكه ابرهاى بلند آسمان را، به هم كوك زدند و بر سر بيگناهان، باران ترس و دلهره و نااميدى باريدند. آن باﻻ، آن دورها، مرگ را تعيين و سياه روزى را قسمت مى كردند.

هشت سياه بهار ترسناك را با قرعه مرگ ناخواسته و در جوانى “عيد” گرفتيم. شب، هرشب در پرتو چشمك زن “منور” ها و گلوله هاى گداخته اى كه از دهان جنگ افزارهاى پدافند هوايى، شتابنده پر مى كشيد و در دل آسمان شهاب آسا خط روشن مى كشيد و در اوج كند مى شد و بعد از كمى برجاى ايستادن مى تركيد، سايه ى خانه ها، لرزيدند و هم سايه هر آدم زير پايش رقصيد.

خداوندا ! چه آذرخشى، چه تندرى، هول انگيز و ترسناك، با آوايى گوشخراش! چه زخمه هايى! قنارى دل، چسبيده به ديوار قفس سينه، مى تپيد. كاش آن زمان، كه ديوار آتش از چهارسوى شهر، پيش پاى رهزنان هوايى فواره مى زد، نه آوارى داشت و نه پيك مرگى! آن همه ستاره افشانى به يمن آمدن نوروز هزينه مى گشت.

هشت سالی بر ما گذشت، كه بذر گياه به صحرا سوخت و جوانان بسيار در خاك ستمديده از زايش افتاده، فرو خفتند. هر دم كه قامت آتشناك موشكى سر بر زمين مى كوبيد، لرزه بر اندام شهر مى انداخت. لبها به هم مى رفت و چشمها، خيره مى ايستاد تا خفتن غبار و خيزش فريادى، آنگاه زوزه كشدار آمبوﻻنسها، سوى فاجعه را مى نمود. سپس، نفسى كشدار و دويدن نگاه و چشم به راهى هديه ى خونبارى ديگر.

از زير پله ها، بيرون مى خزم، باﻻ مى روم به مادر بيمار رنگ باخته بى زبان مى رسم – سكته مغزى نيمى از بدن او را گرفته است –  هر انفجار او را چون درخت توت مى تكاند، ترسش از مرگ زندگان است. با چشمانش نفرين مى كند، بچه ها را هم با خود مى برم. يك جنگنده ميگ بيست وهفت باﻻى شهر را مى نوردد; به تماشايش به روى بام مى دويم: دستها را نقاب چشم مى كنيم، باﻻ و باﻻتر مى نگريم. در شمال شهر، انفجارى هول انگيز. پدافند هوايى با يك موشك سام دومرحله اى، ميگ را در هم مى شكند، بمب افكن، چرخزنان، سرنگون مى شود. شعله اى كوچكتر، خلبان را از آن جدا مى كند و با چتر گشوده، لمبرزنان پايين مى آيد و پشت ديوارهاى دور، ناپديد مى گردد.

از فراز بام، به شهر آرميده مى نگرم. گنبدهاى فيروزه رنگ مسجدشاه و چهارباغ، زير آفتاب مى درخشند.

ساعتها از تحويل سال نو گذشته است… دور از ديار، گلهاى ديگرى هم با آرزوى آرامش در گلدان خاك، آرميدند.

راديو مى گويد: در ام القصر، مقاومتهايى از سوى نيروهاى عراقى، در برابر پيشروى سربازان آمريكايى و انگليسى ديده مى شود… بصره سقوط كرد… موشكهاى بسيار، هدفهاى از پيش تعيين شده ى نظامى عراقى را در هم مى كوبند،… بخش هايى از بغداد در شعله مى سوزد… موصل و كركوك را آتشبارها مى كوبند..

**********

Houshang Saranj – Toronto

سمیرم

  هوشنگ سارنج

بین دنباله هاى زاگرس، پیوسته به زرد كوه، كناره هاى رشته  كوههاى دینار و نزدیك قله شكوهمند دنا در یكصد و هفتاد كیلومترى جنوب اصفهان، سمیرم آرمیده است; بر كوهستان و تپه ماهورهاى كوهپایه اى و دشت هاى رسوبى رودخانه اى و كوه ریزشى.

این ییلاق زمستان سرد برف  انبارى با تابستانهاى گرم و زودگذرش، در سایه آب فراوان و كوههاى برفگیر، زمینهاى آبرفتى و سنگریزه اى، پوشش گیاهى چندگانه یافته است. از استپ هاى كوتاه قد یال تپه هاى بلند تا درختان جنگلی پایا همچون بلوط، چنار، بن ,ارژن ,كلخنگ و بادام وحشى و آبرفت هاى وسیع خاكى را گیاهان ناپایا و چمنزارهاى چراگاهى پوشانده است.

این دامگاههاى بلند آستانه صخره اى، بر راه توده هاى سترگ ابرهاى مسافر، بارش سازند و آب انباره هاى زیرزمینى سرشار و چشمه ساران سودمند ساخته اند. آن همه سیماب گوارا، پس از جوشش و بر خاك افتادن، به سوى دره هاى خاكه سنگى نرم و واریزه هاىسرما فرسایشى مى خزند و آب مایه رودهاى ماربر  – ونك  – شمس آباد و حنا مى شوند كه سرانجام همه شان آب  مانده ها را به رودخانه خرسان مى ریزند و خرسان هم، خود به كارون بزرگ مى پیوندد.

آب  و هواى خوش و خنك، زمینهاى دزد آبى سنگریزه اى دامنه هاى كوهپایه اى بر حوزه ی آبخیزى آن همه رودسار پرآب در سرتاسر دشتهاى مهر گرد (وردشت) سمیرم، حنا، قبركیجا و قورتپسى، زمینه ساز پاگیرى كشتزارهاى گندم، جو، چغندر قند، حبوبات و به ویژه باغستانهاى سیب و نهالستانهاى بسیار شده است. پایان اسفند ماه و دهه آغازین فروردین هر بهاران كه باغها از فراز تپه هاى آفتابگیر تا ژرفاى دره هاى گرم در پناه تلواره هاى بادگیر، برفین چادر شكوفه بر سر مى كشند، عروسان سیب، آماج(شهدگیرى و پرواز عاشقانه شیرین زنبوران رهیده از بند كندوهاى زمستان خفته مى شود.

راه از پایین شهرضا از جاده شیراز مى برد و به سوى غرب كوهستانى مى تابد و از شیب آرام باﻻ مى خزد. پشت بسیارى پیچ راه و سیبستانهاى فراوان میان مرزبندى دیواركهاى سنگچین، كشتزارهاى سبز و ﻻله و زنبق  زارهاى زمینهاى لخت وحشى، تند راه نفسگیر باﻻى سر شهر برترین سیبهاى جهان از پا مى افتد. آب سرد چشمه جوشنده، بر دروازه، خوشآمد مى گوید.

همراه با سیال آب و احساس سبكى از بوى زیبایى و فهم طراوت به شهر سرازیر مى شوید. چشمه هاى “خونسار” و “خانعلی”  تن شوى شهر و غوغاگر آبشاركهاى كوچه ایست. یكى از صحن مسجدى صمیمى و بى ریا، پاى چنارى كهنسال مى آید، دیگر از دروازه مى جوشد. شهر در مشت دشت و شیب شمال بام بر بام تا گلوگاه كوه روییده است.

خانه ها از پیش پاى قله بر كول هم سوارند و تا پیش دست صحراى خرم و بى پایان و چشم انداز دیدن رو به جنوب كنار هم چیده اند. دكه هاى پیله ورى پر كاﻻهاى روستایى خواه  ،  بیل و میخ و ساج… زین و كفش و كلاه، ریسمان و پاﻻن و مالبند و سبد…. شیشه ها و بطرى هاى نوشابه و بر چهارچوبها جاجیم و خرسك گلیم و نمدك آویخته، پهلو به پهلو از باﻻى تنده تا پست دشت، در تاب راه و خم جاده نشسته اند برفآب یخین از آرواره ی هر كوى بلند، برزن زیرین خویش را سیراب مى كند و شتابنده بر پاى چتر بیدبنهاى خمیده مى دود.

خنیاگربازار، آواى هناهن نمدماﻻن از تاریكخانه هاى نمور است. آنان به ضرب مشت و كوبش ساعد و نیروى لگد، در فریاد ناله سینه، پشم رشته هاى نامرغوب را با چسب ضدو درهم مى تنند و به هم مى چسبانند تا فرشكى نمدین زیرانداز چادرنشینى یا باﻻپوش زمستان شكن چوپانى كوه نشین را بیافرینند. آب در جوى همنواز نمدماﻻن است.

در پس كارگاههاى دورتر از آخرین خیابانچه ها و راهى خاكى به سوى خاورى شهر آبشار سمیرم در پایان تنگه اى سنگلاخ و كم  گیاه، سرگرم كوهبرى است. در آبسال آبى پر نیرو از شكاف بریده ی سنگ از بلنداى نزدیك به سى متر، افشانه وار در گودال ژرف مى ریزد و سرریزش جارى آبراه مى شود.

افسوس كه ایوانچه هاى سیمانى آن گردشگاه قشنگ را در خشونت سنگ پاره هاى درشت خفه كرده است. باید از دشت داغ تابستانى آمد و تن به نسیم بى گرماى پرده ی  آب و نقش رنگین  كمان آن دره سپرده، تا آسایش جان را حس كرد. دامن دیدنى هاى طبیعى به تخت سلیمان، آب  ملخ و روستاهاى پادنادر  راه زمینى بهشت یاسوج هم كشیده مى شود. زیبایى هاى یادشدنى بر كرانه هاى رودخانه ماربر كه روستاهاى پادنا را آبیارى مى كند، نشسته اند. با آن آب فراوان شالیزارهایى در منطقه تنگ خشك بى بى سیدان، شمال بى هواى شرجى در گذرگاه آب و تنگه هاى صخره اى به وجود آمده است.

دهستان ونك از انگشت  شمارترین جاهاى دیدنى طبیعت وحشى است. باغها همه از رود قلعه  قدم سیراب مى شوند و درختان بلوط و چنارهاى تنومند سبزین برگ و تندرست، دیدنى و توصیف ناپذیر است. مهرگرد (وردشت) و “بخاراى من ایل من” خود داستان دیگریست. از زیستن در هواى پاك و بالیدن در عصاره ی زندگانى ناب با مردمى نجیب، شریف و كارى.

***********

Houshang Saranj – Toronto

پارك الگانكویین

هوشنگ سارنج – تورنتو

الگانكویین دومین پارك بزرگ كانادا و بزرگترین پارك استان با گستره ۷۷۲۵ كیلومترمربع در شمال خاورى انتاریو قرار گرفته است. این بهشت زمینى را الكساندر كرك وود همراه جیمز دیكسون یكصد و اندى سال پیش شناسایى، نشانه گذارى و نقشه بردارى كردند. آن سرزمین سرچشمه بزرگترین رودخانه هاى پرآب و زندگانى گیاهى و جانورى است. ﻻبلاى آن جنگلهاى سبز سالمند و پایان ناپذیر، بیش از هزار دریاچه كوچك و بزرگ، پراكنده اند; پرآب شیرین شفاف و كانون ماهیان فراوان. دویست گونه پرنده بومى و مهاجر، هزارگونه گیاهى و چهل نوع جانور پستاندار وحشى كنار هم و بر هم اثرگذار، در آن پناهگاه محافظت شده آرام مى زیند.

در بخش هاى جنوبى تر، گوزنهاى دم سپید، قهوه اى، مرال، خرس سیاه و از همه دل انگیزتر، موس هاى بلندپاى تنومند و بى آزار به فراوانى یافت مى شوند.  در زمینهاى شمال تر كه دور از دسترس انسان و در پناه آرامش طبیعى تر است، دوستداران حیات وحش و طبیعت  گرایان پاسخى عملی به برآمدن آرزوى همیشگى خود یعنى ادامه زندگى جانورى – گیاهى و تندرست ماندن اكوسیستم یافته اند. چرا این پهنه سرزمین كانادا از چنین گوناگونى حیات وحش و پوشش گیاهى برخوردار گشته است؟

پاسخ وابستگى به موقعیت جغرافیایى و ویژگیهاى ژیوفیزیكى آن مكان دارد. پارك در بلنداى ۵۸۵ مترى سطح دریاهاى آزاد برآمده و آخرین دوران یخبندان در یازده  هزارسال پیش برجسته ترین موقعیت مكانى را سامان بخشیده است. پس از گذار یخپهنه ها و سپس تر یخرودهاى عظیم و یخپاره ها، زمین زیر پوششى از سنگهاى آهكى و شن سارها و ﻻیه هاى گل، زمینه ساز مساعدى براى رویش درختان سختچوب جنگلی گردید و گونه هاى افرا، توس، غان، راش، آلش، و دیگر انواع چوبسختان جنگلی و صنعتى بر كرانه هاى تپه سارها روییدند. جریان یخرودهاى باخترى نیز همچون بخش خاورى به ساختار بسترهاى شنى و مناسب رویش سختدارها (۲) و تشكیل چنین جنگلها و بوته زارها، یارى رسانید و زیرساخت روییدن كاجهاى گونه گون و سوزنى برگهاى دیگر را پدید آورد كه امروزه پناهگاه بى مانندى براى موس هاى بزرگ اندام و گرگهاى خاكسترى به ویژه و دیگر گونه هاى جانوریست.

نخستین مهاجران اروپایى، به دنبال تجارت سودآور چوب و الوار، دست به تاراج این جهان زنده زیبا و پربها زدند و عارضه گیاهى و جانورى منطقه از ویرانسازى سودجویانه در امان نماند. از آغاز فصل ذوب شدن یخها تا هنگام دوباره یخ بستن آب دریاچه ها، آواى تبر زنى چوببران بر تنه درختان، سكوتشكن آن جنگلهاى ارزنده و میراث بشرى بود، روزانه هزاران مرد، در كار بریدن و نابودى درختان جنگلی بودند. شبا  هنگام را در سرپناهى چوبساخت به نام كامبوس (۳) گرد شعله هاى افروخته در اجاقى میان فضاى سالن، سر  مى كردند. در محیطى سخت دلگیر و ناآرام، بدبو و كم آسایش، بى  هیچگونه ابزار ارتباطى با خانواده هاى دور از خویش. و روزى دیگر، الوارهاى آماده و تراشیده بى شاخ و برگ از تنده (۴)  هاى خطرناك با نیروى اسب و مرد و طناب و سیم هاى نقاله به آب بندهاى دست ساز و آبراهه هاى چوبین تا آبرودها و آبگیرواره ها رسانده مى شد و سپس دنبال آب پیماهاى بخارى هیمه سوز یا كلك (۵) تا بندرگاههاى كوچك یا شاهبندرهاى دریایى برده مى شد.

قتل عام و چپاول بى  جانشین كاجهاى غول  پیكر و مناره سان سالمند تا سال ۱۸۰۰ میلادى پیگیرى شد. از آن سال به بعد، نیروى بخار و قطار و تكنولژى نوپاى ماشینى هم در نابودى دیگرمانده ها به یارى غارتگران آمد. قطار قطار تنه هاى حجیم الوارهاى ارزان به دست آمده از درختان پربهاراهى بازارهاى آزمند و پرنیاز گردید و هر روز زمین، آبروباخته و عریانتر شد. تا سرانجام بخشى از وجدان بیدار جامعه، طبیعت  گرایان، قانونمندى و آگاهى باﻻتر و استقلال ملی، جنگلهاى مرده و محیط زیست ستمدیده را از چنگال تاراج و آزار بیشتر و غیرمنطقى رهانید.

با  اعلام رسمى و تعلق میراث مردمى پارك براى كل جامعه و فرصت دادن به بهسازى و بازسازى طبیعت نیمه جان نزار و تراشیده همراه با اجراى كارهاى كارشناسى – پژوهشى، به كمك دوباره جانگرفتن سرزمین سبز آمدند. بخشى از آن گستره ملی براى استفاده عمومى، ورزش دوستان در زمینه هاى قایقرانى، ماهیگیرى، كمپینگ، راهپیمایى و… تخصیص یافت و نیز پناهگاه امنى براى بقا و ادامه نسل جانداران رو به انقراض چون اوتر، روباه سرخ، موس، گرگ، خرس، بیور… شده است. اكنون سازمان پاركهاى ملی استان انتاریو با همكارى كارشناسان دلبسته به حیات وحش براى گردشگران و بینندگان دلباخته گردش در آغوش طبیعت زنده و كاربست پژوهش و بازسازى طبیعت آسیب دیده نهادهاى خدماتى – بهداشتى و ارتباطى رفاهى ارزنده فراهم آورده است.

از سال ۱۹۹۳ هم، مركز راهنمایى گردشگران پارك گشوده گشته. در آنجا یك موزه تاریخ طبیعى با بخش گزارش تاریخچه پارك به راهیان كمك اطلاعاتى مى دهد و نمایشگاه نقاشى پاره اى هنرمندان طبیعت كار، از جمله چند هنرمند كانادایى در كنار مركز راهنماى گردشگرى همواره برپاست. یگانه راه رسیدن به آن پارك جاده شماره شصت مى باشد. بخش جداشده پارك زیرنظر و همكارى رنجرهاى دوره   دیده و یارى سازمان پاركها براى كمپینگ محافظت و امن گشته و از دوشهاى آب گرم و دیگر سرویسهاى خدماتى عمومى بهره  مند است و آدمى با خیال آسوده مى تواند در چادر برپاشده خود در جایگاه مجاز، آسوده، جان خسته را آرامش بدهد. ماهیگیران هم از دریاچه اپه انگو “O Pe Ongo” مى توانند ماهى صید كنند چه آن دریاچه به فراوانى قزل آﻻى دریاچه اى و ماهى خاردار شهره است. و هیچ بیننده طبیعت گرا و عكاس شكارگر مناظر خاطره انگیز، نمى تواند زیباییهاى یكتاى پارك الگانكویین را با آن همه پژواك دلبرباى پرندگان و فریادهاى گهگاهى غازها در آن فضاى اسرارآمیز و نیمه تاریك، خنك و رویایى فراموش كند.

بامدادهاى مه آلود تابستان، روى دریاچه ها و آبراه ها، و برگهاى ارغوانى افراهاى شیرین و زوزه هاى رعب انگیز گرگهاى خاكسترى را. گویا بر باریكه دیوارهاى بین كشتزارهاى شالی در موسیقى جمعى غوكان مست و آواى نرم نالش دریا پاى دیوار سبز راش و بلوط هاى پارك سى سنگان، بنفشه، یا نور و نكا راه مى سپارى. كه بوى آشناى ساقه هاى خوشه بسته شالیزار و نم جنگل و بوى برگهاى پوسیده و خزه، جان جام زندگى است. بوى شیرین تراونده تلخ از سبزینه پوست و برگ هر دانه از باغ مركبات محو در پشت پرده هاى وهم. شرمناكى هر برگدانه خیس، در هر شهر خرم، بوى تازه بودن و دیدن، تن شویى در شوراب  دریا و بیرون جهیدن از پیكر خستگى هاى سخت.

چالوس و زمرد راه، جواهر ده و دیلمان و اسپیلی. نشخوار گاوهاى گیج خواب در آرامش ابدى تپه هاى مخمل پوش، استپ زارهاى بام كوهین دریابار. نمك  آبرود و هزاران هزار رود و رودك آبدار و آوازه خوان، بر پهلوى بازارهاى روز مرغ و ماهى و بند سیر، سبزى و پیاز و مرغانه، بوى صادق آدمى، مهربانى ناب، راه به راست تا خراسان عشق راه به چپ تا آذرآبادگان نور.

 

پانویس ها :

۱) «Algonquin زبان سرخپوستان جنگل نشین شمال. با آن زبان در جنوب و شرق رودخانه چرچیل هم سخن گفته مى شده است. ۲) سختدار: به معنى درختان با چوبهاى صنعتى. ۳) Camboose سالنى دراز با سقف كوتاه بى پنجره، با یك در ورودى و گنجایش ۲۵ مرد ساخته از تنه درختان درهم چفت  شده.   ۴) تنده: شیب.  ۵) كلك: از بهم پیوستن چوب، قایق واره ساختن.

**********

Houshang Saranj – Toronto