گرامى باد روز جهانى معلم

هوشنگ سارنج – تورنتو

معلمى فراتر از پیشه است. عشق ناب و شراب سكر  آور آدمى خویى است.

معلم به كسى مى گویند كه مى داند همواره باید بداند و درین روند پیوسته و جانانه جان بر سر دانستن، نهادن، چشمداشتى هم به دستمزد باﻻ و زیاد ، همراه با آسایش متعارف نداشته باشد  . آنچه چشمگیر و پر اهمیت تلقى مى  شود، دستاوردهاى اندیشه هاى سود رسان وى است ، كه خودش نمى ارزد ! ارزش فیل در عاج آنست .

در دنیاى تنها ارزش مادى – از دیر باز – آن كس كه پنبه ى ستمكاران غارتگر و ناروایان نا  شایسته و بهره وران سبك مایه را زده معلم بوده است. و پر روشن است كه به چنین كسى، مزد خرافه  زدایى، روشنگرى و ستیز با زور  گویى نمى دهند .

معلم كسى است كه از حلقوم پیامبران سعادت خواه بشر ، فریاد حق طلبى، عدالت خواهى و برابرى سر داده و باﻻترین رقم شهیدان راه روشنگرى را به جهانیان خفته ارزانى داشته است  . همه ى فریاد  هاى رساى راهبران انسان در بند كه آرام جانور خویان سلطه جو و جهانخواران خود كامه را به هم آشوبیده از گلوى نازك این یك ﻻ  قبایان عمدا” نادیده گرفته شده بر آمده است. روزى كه بشر را سهمى از كار و بار جهان مى دادند  . رنج پیوسته ى ” پرو مته ” و دانایى” آتنا ” به معلم رسید ، تا نجیبانه و آگاه بزید پژوهنده و نا  مراد و نژند بمیرد .

او تمامى آموخته  هاى تجربى عمر خویش را به دیگران مى  آموزد . هر نسلی نو كه بر خاك زمین پا مى گیرد ، از آموخته  هاى نسل پیشین، فرا مى گیرد و با بنیه اى نیرومندتر، زندگانى را مى سازد . هر كس در هر زمان از دیگرى یاد مى گیرد. پس معلم مى تواند هر جا باشد، در خانه ، جامعه، یا آموزشگاه و مقصود ما آن كارشناس مدرسه ایست   . دیرینه  آموزشگران  : به یقین نخستین، آموزشگران، روحانیان معابد پیشه بوده اند ، كه راه و روش آیین خویش را به پیروان و ستایندگان مى  آموختند تا پرستشگر شوند . بعد تر در تاریخ، آنان ، نویسنده  ، دبیر  ، كاتب یا منشى نامیده شدند . چون مى  توانستند بخوانند و بنویسند  . و هم حساب و كتاب باژ و ساو شاهان و بزرگزادگان حكمروا را نگاه دارند و در دست داشته باشند . آن دبیران جوانانى را نیز دانش دبیرى مى آموختند تا منشیان و مستوفیان آینده شوند  .

آغازین معلمان كه در مكانى – مدرسه – به آموزش پرداخته اند ، باید ، كارشناسان فن سپاهیگرى در آموزشگاه هاى سپاهى در ایران – گروه دوم از جامعه ى طبقاتى ایران باستان – و آكادمى هاى نظامى یونان باستان بوده باشند  . در ایران باستان پسران را از هفت سالگى در آن مدارس ، هنر جنگاورى و فنون رزمى براى راهیابى به رسته ى سواره جنگجویان طبقه ى سپاهیان آموزش ویژه ، سخت و زمانبر مى دادند و در یونان باستان ، هم به جوانان آموزش زبان یونانى ، شعر و موزیك  ، ورزش و پرورش نیك اندامى و فنون رزمى داده مى شد . ارسطو كه لقب معلم اول را دارد-متولد سال ۴۸۳ ق  .   م- از هفده سالگى در شهر آتن به شاگردى افلاطون رفته است و خود دو سال معلم خردسالی اسكندر و چند سال در بزرگسالی و سردارى و شاهى وى، معلم و مشاور و همراه بوده است  . ارسطو پیش از مرگ اسكندر به آتن بازگشت تا آموزش فلسفه را به شاگردان خویش ادامه دهد . آموزشگاه ارسطو Perpatetic نامیده مى  شد . آنجا كلاس سقف دارى براى نشستن نبود . بلكه هنگام راه رفتن ، به گفتگو در  باره ى حكمت مى پرداختند و آن گروه به همین مناسبت ” مشائیون ” نام گرفته اند .

ارسطو سیستمى را در طبقه بندى موجودات به كار گرفت كه امروزه ، دانشمندان همان شیوه را به كار مى برند  . او در بخشبندى كتاب Physics از عناصر هستى ، حركت ، اختر شناسى مى آغازد و به خدا و خدا شناسى ( متا  فیزیكس  ) سرانجام مى دهد . او در كتاب “سیاست” به بحث نیاز انسان به حكومت ، نوع حكومت ، و چگونگى بهترین نوع حكومت پرداخته است  .

روش  ها كهنه و نو – روزگارانى بود كه معلم خوب باید آن كس باشد كه قانع گردد ، هر آنچه را یاد داده شاگردان یا Pupils خوب یاد گرفته باشند و بیشتر بر ، تمرین تكلیف  ها و تكرار آموخته  ها و از بر كردن یاد  گرفتنى  ها  ، تكیه داشت . امروزه بیشتر كارشناسان فن آموزش و پرورش برین باورند كه معلم خوب كسى است كه از عهده  ى گذراندن مدارس تخصصى آموزش و پرورشى و آزمون و گزینشهاى صلاحیت دار بر آمده باشد  و در پهنه  ى پر مسوولیت آموزش كلاسى به دانش آموزان خود فرصت بدهد كه خود چیز  ها را فرا بگیرند و زیر سایه  ى چتر هدایت آموزشگر به مهارت   هاى ﻻزم برسند . او در پى دلبسته سازى دانش آموز به سمت و سوى كارهاى مفید دلخواه و مورد علاقه  ى وى است . معلم نوین به دنبال كشف شایستگیهاى پنهان در دنیاى پیچیده  ى استعدادهاى ذاتى بشر است .

او به جوینده اجازه ى كار كردن و پردازش و راه   یابى به نهانگاه   هاى خواسته هاى ارزنده  ى خودش را مى  دهد . او با پاسخگویى   هاى پشتوانه دار ، درست و پژوهیده  ، گره از تابیدگیهاى پرسش  ها مى گشاید تا به خود یادگیرى هوشمندانه  ى دانشپژوه یارى برساند و نیز آموزشگاه امروزه براى كودكان لذتبخش و خوشایند شده است ، چه مدرسه امروز تادیبگاه خشونتبار محض یا سركوبگر نیست و معلم امروزین هم عامل تنبیه و آموختن یك جانبه نخواهد بود. چه او نیك مى داند كه معلمى فرا  تر از یك پیشه است . عشق ناب و شراب سكر  آور آدمى    خویى است . حد و مرز زمانى كار ، سال و ماه و روز و شب نمى شناسد . همه وقت در كار یاد گیرى و ریشه در ژرفاى دانستنى  ها دواندن است تا شهد دانایى را در كندوى كلاس و مكتب و آموزشكده بپروراند و در آینه  ى چشمان جستارگران ، شرفمندى ، آشتى پندارى و دشمنى ستیزى را ببیند  .

راه پیموده – امروزه یك میلیون نفر كارشناس آموزشى دست اندركار آموختن ، به بیش از نوزده میلیون دانش آموز ایرانى در كشور عزیزمان ایران هستند . این راه بلند پیموده ، هموار شده رهنوردانیست كه با سختى كار و تحمل محرومیت هاى فراوان در آموزشكده  هاى كارشناسى بالیدند و به اوج نیكنامى و خدمت راستین رسیدند . سال ۱۳۳۷، جاده شمیران تهران ، پشت كلانترى سوار ، آن پایین ، در دل بیابان و تپه  ها شرقى” مجیدیه ” نفس مى  كشید و كمى باﻻ تر بر بلندیها  ، ” زندان و پادگان قصر ” پشت میله   هاى حفاظ  . باز هم باﻻ  تر بیسیم ” رادیو ایران ” تنهاى تنها  ، رو در روى مهد كودكى غریب افتاده بر سینه  ى زمینهاى خالی در نسیم وزنده  ى كوهستانى مى  لرزید . این چند كم ، نماد هاى زندگانى رو به رشد بر كناره راه رونده از میان تپه  هاى بى گیاه بود ، تا جایى كه چشم مى  دید و دید مى دوید.

دانشسراى عالی تهران  ، در ساختمانى نیمه تمام و بى  نما از باتمانقلیچ با دانشجویان بیشتر و مستقل از دانشگاه تهران به قصد ادامه ى خدمت بسیار ارزنده ى افتخار   آمیز تاریخ آموزش و پرورش ایران پا گرفته بود . آن ساختمان در آن زمان بلند روییده بر آن بیابان قفر  ، دماوند را – در افق – در پس خود پنهان مى  كرد و امروز كنار پل سید خندان چنان تو سرى خورده و كوچك مى نماید كه گویا از آغاز نبوده است – از آشنایان امروزین – اسماعیل خویى ( رشته ى فلسفه ) محمد رضا باطنى ( رشته ى زبان ) محمد ذاكرى ( رشته ادبیات فارسى ) و …  فارغ   التحصیلان سال پیش كه آماده ى رفتن به خارج و ادامه  ى تحصیل با هزینه ى دولتى بودند در یاد مانده اند  . آنان به راهنمایى دانشجویان تازه  وارد و گاهى كلاس گردانى و استاد یاورى مشغول بودند  .

دانشسراى عالی تهران در سه سال همسایگى اش با آن زمینهاى بایر ، چه دبیران كبیرى در خود پرورید ! و بعد هم كه كوچید و تا سال ۱۳۵۷ كه در خیابان روزولت ادامه ى خدمت داد ، آگاه ترین ، دانا ترین ، نجیب ترین ، سازگار ترین ، آموزشگران كادر دبیرستانى ایران بزرگ را به مردم نا زنین و دانش نیاز خویش ارزانى داشت  .

جا دارد در روز جهانى معلم ، از بزرگانى كه در راه آموزش فرزندان ایران ، براى دستیابى به دیهیم پر افتخار دانایى ، صلح و انساندوستى كوشیدند یاد شود . گرامى باد یاد همه آموزش یاران ، آموزگاران ، دبیران و استادان  گرانمایه  اى كه جان در راه بلند نامى ایران سرمایه ساختند ، از دور افتاده ترین سرد سیر ها و گرمسیر ها ى دشت هاى پر نمك و تفته ى بى آب كم زندگانى ، تا پیشرفته  ترین شهرهاى آباد پر آدمى .

از راستكارترین خدمتگزاران كم دانش تا پرمایگان فرهیخته . واینان كه در یاد من و جان من نقش جاودانه یافته اند . استادانى بزرگ ، خردمند و فرزانه چونان امیر حسین آریانپور – عباس زریاب خویى – استاد فروزانفر – دكتر عبدالحسین زرین كوب – دكتر ضیاءالدین سجادى – استاد سعید نفیسى – دكتر محسن هشترودى – استاد قریب – استاد شیبانى – دكتر میر آفتاب –  دكتر محمود هومن – دكتر استخرى – دكتر تویسركانى – جلال آل احمد – خانم دكتر آهى – خانم دكتر سرمد – خانم دكتر امین – دكتر خانبابا بیانى – دكتر مهدى بیانى – دكتر پرویز ناتل خانلرى – دكتر پازارگادى – دكتر بنایى – دكتر عیسى صدیق – دكتر محمود صناعى – دكتر صادق كیا – دكتر هوشمند – دكتر افقه – منوچهر ستوده – دكتر داورى – دكتر نیرومند – دكتر محمد محجوب – دكتر شهیدى – دكتر مهدى محقق – دكتر حسین خطیبى – دكتر علیمحمد كاردان و هزاران گوهر ارزنده ى دیگر كه در جامه ى معلمى زیسته اند .

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۵)

هوشنگ سارنج – تورنتو

دو رودخانه ى “دجله” و “فرات”، پیش از رسیدن به خلیج فارس، دشتهاى بزرگ و حاصلخیز “میانرودان” را سیراب مى كنند، جایى كه روزگارى “بابل” نام داشت. پیشینیه ى تاریخى این سرزمین، فراتر از ۵۰۰۰ سال، بر پایه ى تمدنهاى دیرینه “سومریان، اكدیان، بابلیان، ایلامیان و آشوریان” استوار است; بخشى آباد و سرسبز از “هلال خصیب”. بابل، یكى از برجسته ترین گاهواره هاى تمدن خیز بشرى است. همزمان با دوران فرمانروایى نیرومند مصریان، “سومریان” هم در “میانرودان” زندگى مى كردند. آنان، مردمانى پیشرو در شهرسازى و كشاورزپیشه و آگاه بر استفاده از گاو آهن و گاوهاى نر در شخم زمین و كشت گندم و جو، نهرسازى و آبیارى بودند.

در خانه سازى از بن مایه هاى خشت و آجر بهره مى جستند و امروزه ردپایى از آن ساختمانها نیست و در گذر زمان فروپاشیده و نابود گشته اند. برآبهاى دجله و فرات، قایقرانى مى كردند و از گارى و ارابه در باربرى بهره مى جستند. توان ساخت بسیارى ابزارهاى تیغ و تراش و زیورهاى زینتى مسین و زرین و سمین را داشتند. براى كودكان شان، بازیچه ها مى ساختند. سومریان نوشتن مى دانستند، با چوبهاى نوك تیز و تراشیده بر گلهاى خاك رس كه در آن سرزمین فراوان بود، مى نوشتند (خط میخى).

بر شمار و شمارش آگاهى داشتند. در دست بندى، شمارشان بر ۶۰ بود(امروز ده دهى است)، این بخشبندى ساعت بر پایه ى ۶۰ دقیقه و ۶۰ ثانیه یادگار آن دوران است. نزدیك به ۳۷۰۰ سال پیش، یكى از فرماندهان كوه نشینان شمال میانرودان، “حمورابى” بر مردمان سرزمین بابل چیره گشت و شهر بابل را پایتخت خویش قرار داد و به نهادینه كردن ۲۸۲ بند قانونى شناخته به نام “قانون حمورابى” كه در آن، دوران بس درخشان بوده است، پرداخت. لوح قانون حمورابى اكنون برجاست. در دوران وى، بابلیان، بازرگانان پرآوازه اى شدند و در كارهاى بازرگانى و تهیه ى اسناد كارى از مهر و لوح هاى گلی استفاده مى كردند. از آنان نیز آثارى ساخته، به جا نمانده است. -یادى از برج بابل و شكل قوس دار اتاقها و مصالح خشت و آجر به ما رسیده است.

پیش از حمورابى، در شمال دجله، كشور كوچكى به نام “آشور” به وجود آمده بود كه چند سال پس از حمورابى بر بابل چیره گشتند و با دستیابى بر سرزمینهاى گرداگرد خویش، امپراتورى قدرتمندى پى ریزى كردند. سپاهیان آشورى از جنگ افزارهاى آهنین و ارابه هاى جنگى اسب دار، استفاده مى كردند. آنان نیز به آبادانى دلبستگى داشتند و شهرهایشان به تندیس هاى زیبا آراسته بود. “نینوا” پایتخت آنان نیز شهرى بزرگ و آباد و مزین بوده است.

آنها كتابخانه اى با ۲۰ هزار لوح گلین بوجود آوردند كه جزو نخستین كتابخانه هاى تاریخ بشر رقم خورده است. بیابانگردان كلدانى، آشوریان را از بابل راندند و یكى از بزرگترین فرمانروایى هاى دوران گذشته را هست كردند. نبوكودنسر (بخت النصر) دوم بنیانگذار كلدانیان، دوباره شهر بابل را به پایتختى برگزید و به آبادانى و كاخ سازى روى آورد. بر گرد كاخها، دیوارهاى بلند برآورد كه گاه تا ۹۱ متر مى رسیده است گویا براى رفع دلتنگى شاهبانوى سبزه گراى خویش، برآن دیوارها باغهاى بس زیبا به نام “باغهاى معلق” بوجود آورد و آن باغها در شگفتى هاى هفت گانه ى دنیاى گذشته پرآوازه بود. كلدانیان، به ستایش خورشید و ماه و ستارگان، سخت باور داشتند و در آن راستا، بر دانش ستاره شناسى آگاهى فراوان یافته بودند. آنان، هفت روز هفته را براى ستودن خورشید و ماه و پنج سیاره ى دیگر بخشبندى كردند. در اوج توان كشوردارى كلدانیان، سرزمین آنها به دست امپراتورى ایرانیان افتاد و از آن پس، همواره میانرودان بخشى كوچك از امپراتوریهاى بزرگ چون ایران، یونان یا روم بود، تا در سده ى هفتم میلادى، اسلام بر آنجا تسلط یافت و در دوران خلفاى عباسى به ویژه هارون الرشید، شهره گشت. در سده ى هفتم هجرى مورد تاخت و تاز هلاكوخان مغول واقع گشت و در سده ى هشتم هجرى یورش تیمور گوركانى توان آن خطه را گرفت و بغداد زیر سم ستوران نوادگان چنگیزى از هم درید.

این بخش از امپراتورى عثمانى چندین بار در زمان شاه عباس كبیر و نادرشاه افشار (در جنگهاى ایران و عثمانى) دست به دست شده است. با پایان یافتن جنگ جهانى نخست و فروپاشى عثمانى و تجزیه ى آن و ایجاد كشورهایى، چند عرب زبان در غرب آسیا، كشور عراق با گستره ى ۴۳۵۲۲۴ كیلومترمربع نزدیك به یك سوم خاك ایران و هم معناى آن  (تحت سرپرستى انگلستان)، پا به هستى نهاد. این سرزمین نیمى پوشیده از نخلستانهاى بسیار – چهارپنجم فرآورده ى خرماى جهان – با كشتزارهاى پنبه و باﻻتر، كشاورزى غنى و نیمى دیگر، دنباله شنزارهاى كویت و عربستان بر حوزه هاى بسیار گسترده ى نفتى، میراث استعمار آغاز سده ى بیستم در نظامهاى سنتى خودكامه شاهان دست نشانده ى انگلیس و سپس كودتاهاى پى در پى نظامى و سرانجام حزب بعث افلقى روى پى ساخت نژادهاى گوناگون با باورهاى عقیدتى متفاوت است. كردها، در بخش كوهستانى شمال، آناتول شرقى، شهرهاى موصل و اربیل و سلیمانیه با ۳ هزار سال پشتوانه تاریخ و آداب و ساختار زندگانى كوه نشینان. شیعیان، در جنوب و جنوب مركزى، شمال و شمال مركزى، شهرهاى نجف، كربلا، كاظمین، سامره، سنیان در بخش هاى مانده، اندكى لر، اروپایى، آمریكایى، یهودى بازرگان در مركز و بیشتر در بغداد. رواج زبانهاى عربى، كردى، تركى. وجود  مذاهب سنى، شیعه، كاتولیك، ارتدكس، نستورى ارمنى، یهودى، بهایى، یزیدى، صبى…. براین آشفتگى بازار، پیدایى نفت و چشمداشت نفتخواران جهانى را بیفزایید.

روزى كه نیروهاى آمریكایى – انگلیسى، چوب كیفر نافرمانى را بر سر یكى از ترسناكترین رژیمهاى خودكامه و آزادى كش دستپروده ى خویش فرود مى آوردند، پیشرفته ترین جنگ افزارهاى كشتار آدمى، خواب نوكران ثروتمند و كوچه هاى فقرزده ى بیچارگان را درهم آشوبید.

تانكهاى ابرسنگین با تجهیزات الكترونیكى بسیار پیشرفته و ابزارهاى جنگ در شب، بر خاكمرده ى صدها سال عقب ماندگى و ندارى و از پیش روى زاغه گپرهاى گلین و آبچاله هاى عفن، شكمهاى گرسنه ى مردمانى درمانده، مى رفتند. گویا نه بیش از صد سال است كه شریانهاى نفت گرانبهاى منابع زیر پاى شان، گرمابخش جان جهان است و كه باید از آن نمد، كلاهكى هم بر تارك آنان مى نشست. شهر، عقب مانده… روستاها، بى چیز… مدرسه ها، تهى… بیمارستانها، خالی… زندگى، رنگ باخته… سایه ى هراس و مرگ بر سر… میدانها آراسته به شمشاد قد تندیس هاى جباریت. آن ارتش چهارصدهزارنفرى، نماد سركوب و ابزار دست درازى و آشفتن آرام آدمیان، یكباره از هم گسیخت.

سپاهیانى كه به پایمردى دیگر قدرتهاى دست نشانده آدمكش، هشت سال خونبار، بر ایران ما ستم كردند و جان هزاران هزار ارزش ناب را گرفتند و در خرمشهر و آبادان و دیگر شهرهاى مرزى بر هیچكس و هیچ چیز رحم نیاوردند و به ایلغار آدمى و انباررفته بودند، یكباره نیست شدند. در آن یورش كور، سخن از دفاع سرزمین و نام و ناموس نبود، سخن بر مارپرورى بود. این روند، پاسخ درست به جباران و جلادان است. تا هنگامیكه نظامهاى خودكامه و خودمحور و تك اندیش كه مردم را به هیچ مى انگارند و بر دایره ى نزدیكان و پیوندان و سرسپردگان برگزیده، اداره ى سرزمینى را با بندكردن و سوزاندن تخم اندیشه ى حق خواهى در دست نگه  دارند و به نیرو ورى نادانى و كاربست داغ و درفش و دهان دوزى روى آورند و به جاى مدرسه و دانشگاه و روشنگرى و دانش گسترى، زندان بسازند: غارت موزه ملی بغداد ( میراث جهانى و ارزنده ى تمدنهاى دیرینه ى كلده و آشور و سومر و اكد و بابل….) كه سهل است، باﻻتر از آن را هم براى سیر كردن جان تشنه ى آزادیخواهى و رسیدن به بزرگى و منزلت مقام انسانى له شده شان فدا مى كنند. غارتگران، نه تنها براى سیركردن پیكرهاى گرسنه و نیازمندشان چنان كردند كه انتقام بخشى از آنهمه اهانت و بى توجهى به بودن و نادیده گرفتن شان را مى گیرند. چپاول دارایى هاى مردم، بویژه آثار ملی، بسیار زشت، ناخوب و انسان ستیزى است. اما چه مى توان كرد با نسلهایى كه در محرومیت، نادانى و كم دانشى برآورده مى شوند.

از تربیت درست و آموزش مدرسه و دانشگاه علم آموز بى بهره اند؟ مگر آدمى كور باشد و كر تا در جهان پیشرفته ى امروزین آنهمه دوگانگى در داشت و برداشت، آسایش و تندرستى، تمیزى و ادب را نبیند. ایجاد گره هاى روانى گروهى براى مالكان واقعى یك سرزمین بالقوه ثروتمند، در دست رژیمهاى فاسد، دست نشانده، ستمگر و نامردمى است. تا هنگامیكه فرمانروایان غاصب، رجاله، نادان، آدمكش باشند و خردمداران، كاردانان، دلسوختگان بشردوست گوشه نشین، آواره و سرگردان آشپزخانه هاى دیگران، شیوه همین خواهد بود.

صدام كه یك تنه ۱۰ درصد از درآمد نفت را از مردم پابرهنه ى عراق مى ربود و در آن كاخهاى آسوده افسانه اى با فرزندان گردنكش دردانه لوس هفت خط حقه بازش مى زیست، چگونه مى توانست به نیازهاى آن “بدو”هاى صحرانشین و درماندگى آنهمه روستاهاى قحطى زده بیندیشد؟ او جز چرب كردن چماق سركوب نوكران جان بركف و یارى به ستایشگران بى پشتوانه ى آزمند و كشتن و بستن مخالفان و دوختن دهان آزادیخواهان، راهى نمى شناخت. آنهمه تندیس و نقش بر در و دیوار و دروازه هاى عراق، نشانگر جان بیمار آن نماد ستمگرى بود. مردم براى درمان روح دردزده و خونخواهى سالها سركوب و لجن مال كردن شان، بر دهان و چشمان نگاره هاى صدام كوبیدند، بر تندیس درهم شكسته و فروافكنده اش پاى كوبیدند، با دستهاى خالی و جفتى دمپایى، بى ترس و خندان به یغماى كاخها رفتند با دشنه، پرده ها و نگاره ها را دریدند. آنان به فرداى خویش هم نیندیشیدند…. رادیو مى گوید:…..

یك گور دسته جمعى در بغداد پیدا شد. گروهى كرد كه سالیان درازیست سرگردانند پشت مرزهاى ایران رسیده اند. یك گنج ۶۵۰ میلیون دﻻرى در بغداد كشف شد. گزارش یونیسف مى گوید سالیانه چندین هزار كودك عراقى از گرسنگى مى مردند. صدام با دو میلیارد و دویست میلیون دﻻر پنجاه كاخ ساخت. عدى كلكسیون، سلاح هاى زرین داشت و با صد دﻻرى، سیگار برگ روشن مى كرد….

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۴)

هوشنگ سارنج – تورنتو

زمین ایستگاههاى “ازنا” و “دورود” زیرچرخ هاى شتابناك و بى امان قطارهاى پرجنگجو، غربال مى شد، تا رسیدن به جنوب. از پلیس راه “چاﻻنچوﻻن” پیش پاى گردنه ى “رازان” – بر سه راهى دورود، بروجرد و خرم آباد- باید گام به گام مى رفتى.

خودروهاى كمك رسانى مردمى، اتوبوسها، آمبوﻻنسها، باركش هاى ارتشى، باربرهاى وزارتى – تجارتى، در شیب هاى تند و پرپیچ و خطرخیز دامنه هاى “زاغه” و بعد “تنگ فنى” بسیار كند و سنگین و نفس گیر، پیش مى رفتند. راه در پرتو آبى رنگ چشمان شیشه اى روندگان، باریك، خسته و زمان كشدار شده بود.

قهوه  خانه هاى پر، آماسیده، پمپ هاى بنزین توان باخته، شب تفته و رفتن كشنده بود. در خط شلوغ رفتن صبور، راه یكپارچه پر بود از جنگ افزارهاى زرهى توپخانه سنگین و موشك اندازها بر گرده تانك برها و دیگر خودروهاى آغشته در گل و ﻻى استتار.

اندیمشك در تاریكى سیاه، زیر آسمانى كور و بى درخش، زخمدیده و كوفته و پریشیده، خفته بود و نبض شهر بر ریلهاى داغ پر آمد و رفت و تند قطارهاى نیروبر و آبستن جوانان دﻻور مى زد، كه به شوق وفادارى به مرزبانى و بیرون راندن دشمن، سر از پا نمى شناختند.

آنان، روییدگان در غوغاى انفجارهاى پیش پاى و پشت سر، بى اعتنا به آذرخش ها و تندرهاى زمینى به سوى رزمگاه مى شتافتند. پاى هر پنجره، چهره اى باورمند به رهایى در تاب آرام بازگشتى شیرین ساﻻرانه مى جنبید، در تاریكى ساعتها بر رگ راه و شاخ ترس و گمان فروافتادن به دامچاله هاى دو سوى راه  ناشناس تا شهر ظلمانى آمده بودیم، خسته كه نه، نیمه جان، شناختن در بیگانگى، سخت باشد. با نور دستى و تب لرزه ى هراس، فرو افتادن چادر آتشین مرگ بر سر، كنار ویرانه اى بر درى آهنین كوبیدیم.

برق نبود و آتش و آب. با هرم تن هاى بیخته و تكیده مى بایست جوش زندگى مى آفریدیم. تابامداد، چند بار تن بیمار شهر لرزید. روز دانستیم كه جانپناه ایمن گریختن است و هر چه دورتر رفتن. شهر كوچك ایستگاهى، بر تن راه آهن سراسرى از آن كارگران كشتزارهاى نیشكر در قلب خانه هاى ساده ى تنگ. و روستاییان پناه آورده و مردمان پخته در تنور باد گرم و باران ماسه بر چشمان خون چكان. قهوه خانه داران بى توش روز و شب بیدار، پیشه وران زندگى گردان كم سرمایه، درجه داران ارتش، كودكان كوچه  و خرده فروشان دوره گرد پاپتى….

بعثیان بذر خمپاره و گلوله هاى توپ در شیارهاى راكت زده بر بام و برزن اندیمشك فرو پاشیدند. صدها خانه در اصابت خونبار پیكان مرگ، در میدانكى ژرف، در جوشآب رگهاى غیرت زمین سوخته، فرونشسته بود. بر كج مانده دیوارهاى سیمانى هزاران تیغه ى بلورین شیشه – دسترنج انفجار و انهدام – روییده بود.

ﻻجورد مذاب در سیاهرگ دز مى غلتید و بر هزار دهانه ى پنهان راهآبه ها مى خزید. پیر پل و جوان پل، خیس آب، تا زانو بارها، بر سوگ شهر لرزیدند. روز و شب چندین بار دزفول با توپخانه و موشكهاى اسكاد دشمن كوبیده مى شد. پدافند هوایى، لرزه جان جنگنده بمب افكن هاى سوپراتاندارد و سوخو و میگ بود. موشكها، بى ترس به ویرانگرى بودند. تن پادگانها از نفس سربازان، گرم و شهرهاى شوش و اندیمشك و دزفول و شوشتر با روستاهاى گردشان، در خط بیرحم آتش جانسوز، خالی از تپش قلب آدمیان گشته بود.

با خفتن خورشید روستاهاى كوهپایه اى و باغهاى حسینه، میزبان شهریان مى شد. اسكادها، با خنجر كشتار كور، بارها پیكر نازك و زخم پذیر بخشى از گنجینه ى هنر بنایى روى زمین را چاك چاك كرده بودند; با خانه خدایان. نگارخانه هایى بس زیبا، از خاك زرین با آب تناسب سرشته را، آنها كه در كوره اندیشه پخته و با ملاط فایده، میان چهارچوب و فضاى معنى برآمده بودند.

تنها مى شد بر فرهنگنامه ى معمارى دیرین و دزفول، گریست.

رادیو مى گوید: هفت سرباز اسیر آمریكایى رهانده شدند. …. یكصد و هفتاد و یك سرباز آمریكایى كشته شده. در بغداد، مردم موزه ى ملی و فروشگاههاى بسیارى را غارت كردند… یك روحانى در شهر نجف به قتل رسید. صورت بعثیان فرارى روى برگهاى پاسور براى دستگیرى چاپ و بین سربازان تقسیم شده است.

تكریت، دژ مستحكم پایدارى بعثیان سقوط كرد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

جلادان هم مى میرند (۳)

هوشنگ سارنج – تورنتو

جلادان هم مى میرند (۳)  “برشت”

میدان نقش جهان - اصفهان

میدان بزرگ و بس زیباى نقش جهان، خوان گسترده ى زیبایى، با آن چهار شاه بیت معمارى بى همتا، كه بر چهار كرانش برآمده است; گلبوته هاى همیشه زنده اش را آفتاب مى داد. بازار، همچون كاروانى پركاﻻى شرقى، از زیر دهانه ى سر در قیصریه با صدها مدرسه و تیمچه و كارگاه هنرى، كنار كاروانسراهاى بارانداز و میان دكانهاى ماﻻمال از ریسمان و نخ و پشم و پارچه، قند و فرش و قالی، پیچیده در عطر خوش دارچین و فلفل و میخك و قرنفل، در نور باران خورشیدیهاى گنبدین طاقهاى ضربى، تن مى شست و با تاب و خمى نرم، تا پاى مسجدجامع نفس مى كشید.

مسجد بى صحن و تك گنبده و بى مناره ى شیخ لطف الله با رنگ آمیزى یگانه اش در جامه ى كاشى هاى معرق گرانتر از هر گوهر همرنگش به بلنداى اندام ستایشگرش مى نگریست.كوشك شش اشكوبه ى عالی قاپو با آن ساختار بس دلنشین و نگارگریهاى میناتورى بر بدنه هاى درونى اش – از فراز – مسجد شیخ لطف الله را مى ستود. پایین سوى میدان هم، در چندگامى دروازه هاى سنگین چوگان بازى دوره صفوى مسجد فیروزه اى چهار مناره، با آنهمه فضاى گسترده در بازى رنگهاى سبز و آبى و سرمه اى، با چشمان گلدسته ها، خوان سبز زیبایى را مى نگریست.هنگامى كه موشك تركید، نخست گیجى بود و فراموشى و سپس دیدن باران خاك مرده از بند آجرها و ریزش سقف و ابر قهوه اى نارنجى و ترس و ناباورى زنده بودن. گریز آدمها و یله گشتن كار و بار صندوق ها. پارگى جامه و پوست تن…

به یمن سبكسرى موشك، میدان از چنگال نفرت كور رهید و بخشى از گوهردانه هاى پوشش گنبد فیروزها هم از چفت و بست خاك و گچ بیرون جست. تن خشكیده و سالمند بناها لرزید و زیان دید، بازار و دكه ها و آدمها نیز…

دورتر موشكى دیگر، پشت دیوارهاى مسجدجامع را به ستوه آورد و درهم شكست، چه خوب كه دورتر سر به زمین آورده بود. زنى فرتوت، سخت مى گفت: ” این شهر میراث فرهنگى بشرى و جهانى است; چرا بعثى ها چنین مى كنند؟” گویا، آن روزها، شب جهان خفته بود. رادیو مى گوید: بغداد از سه سوى محاصره شده است….

موشكها، مركز بغداد و ساختمانهاى دولتى را مى كوبند….

فرودگاه صدام، به چنگ نیروهاى متحد درآمد و نامش به فرودگاه بغداد تغییر یافت… یك هواپیما و یك هلی كوپتر آمریكایى سقوط كرد… در بصره انبارى از تابوتهاى خالی و تعدادى استخوان كیسه هاى آدمى یافت شده است… مى گویند شاید استخوانها از آن سربازان شهید ایرانى باشد….

**********

Houshang Saranj – Toronto