مهاجرت آرى یا نه؟

هوشنگ سارنج – تورنتو

آمدم، چرا كه فكر مى كردم خانه ى مادرى، دیگر جایى براى بالیدنم ندارد. آمدم، چرا كه مى دانستم، شمال ۶۰تر براى توانمندى هایم است. آمدم، شاید كه بسیار رسم بود، آمدن در آن روزها، هرچه بود و هرچه شد، حاﻻ من اینجا هستم.

آمدم، تنها با دو چمدان و یك دوست به نام همسرم. حاﻻ پس از سالها رنج، شادى، خوشى و ناخوشى ها اینجا ایستاده ام با دو دست پر از باد. همسرم كه دیگر شاید از سنگینى كارها، نتوانیم همدیگر را دیدن یا شاید درك كردن و دخترم كه شاید سالهاى بعداز این در شهركى دور، در جنگلهاى سیاه كبك، ترمه پارچه ى میراث مادربزرگش را به جلوى در خانه اش بیندازد به جاى welcome  mat چرا كه دیگر من مهاجر نیست، چرا كه او دیگر غریبه ى شمال ۶۰ نیست و براى همین چراها نمى داند كه ترمه ى مادربزرگ یعنى چه; آیا مى پرسى باید مى آمدم؟

هنوز پس از سالها نمى دانم كه آیا گرفتن آن پاكت قهوه اى، حاوى immigration.visa . درست بود یا غلط؟ ولى مى دانم كه آمدم و اكنون نیمى از ریشه هایم در شمال ۶۰ و در سرماى آن مى دوند و با ولع هرچه بیشتر به جلو و جلوتر مى روند.,<تینا .> این نوشته ى مخملین، نواى سوناتى اندوه زده است برگرفته از وبلاگ < از امروز > كه بر تار و پود واژه هاى جاندار و گرم راستگو نوشته اند. این پاره اى از سوگنامه انسان بیگانه افتاده در میراث تنهایى برخاك هزار پاره ى فرزندان آدم است. وبلاگ نویسان فرزانه ى بسیار، به عرصه ى پهناور زبان < گفتن> باورها و احساس هاى هنرورانه پا نهاده اند و در گستره ى جهان خلوت، فریاد خاموش سر مى دهند، بر شانه هاى پهن و ستبر موج ها مى نویسند تا جاى خالى كتاب و روزنامه را پر كنند. سنگ بحران ابزارهاى نوشتن، در آب افتاده است.

ماهیگیران آسیا ىجنوب خاورى قره غاز (cormorant)را از جوجگى به صید ماهى دستاموز مى كنند. آن پرنده ى آبباز آبروزى همراه كمندى بلند و تنگ حلقه بر گلوگاه، در پى ماهى در آب غوص مى كند و پس از بلع ماهى و برآمدن، بر قایق آن پرنده ى جاندار، (صیاد آموخته) با فشار دست دامیار، ماهى هاى پشت دیوار رسن را در سبد قى مى كند.

نخبگان سرتاسرجهان كه در ﻻﻻیى خوش سرود آزادى و حقوق واﻻى بشرى كرخت شده اند و آرام در تور كاربافكان سپید مى افتند، جایى براى < فراهم آوردن > و < بخشیدن > یا » دریافت     موقعیت< بالیدن > برایشان وجود ندارد، چه آسانترین و ارزانترین راه شكارشان، < مهتابى > كردن آنان و در < خواب > , كشاندنشان به دامگاه آراسته است. واداشتن مرغكان دست آموز به باﻻ آوردن جان ومال كسب كرده شان. خانه ى مادرى ما، سده هاى بسیارى است كه چپاول شده است، حالیا نوبت اندیشه وران رسیده است. كه آنانرا بیاورند و بر سر چهارراهى  ى ندانم ها و چراها، پیر كنند. آنكه فریبیده گشت و با هر بها – كه جوانى گرانترینش مى باشد – سنگینى هر پذیرفتن را زیر بال گرفت، نخستین وزنه را به سبكبالى خویش افزوده است.

آنان كه در آواز واژه هاى خوشتراش، خیال غنودن در خنكاى آسایش و پیشرفت را در مخیله مى پرورند و در لباده ى پرافتخار فراغ از تحصیل خوش مى خندند، آزرده ترین مى شوند. آنكه پیوسته چون چرخ دوﻻب مى دود و به جایى نمى رسد، نمى آساید و در كار بى انجام سیاه ,مى پوسد و زندگانى را مى بازد همان مهره ى كار آى زبده است; كه عریان از شایستگى هاى به چنگ آورده پا به شمال شصت نهاده است. آنكس كه حسن یوسفى دانشى اش در بازار < برده داران > نیكنام خریدارى ندارد; همان جان برلبان چرخ دوار و شاگردان یكم یا دوم آزمونهاى رشته هاى كاربردى هستند كه تا پوست انداختن و روش آموختن و منش گزیدن در آتشخان كشتى جایشان مقرر شده است. به یاد بیاورید كه چنگیزیان هم، از دشتهاى برهوت و باد لیسیده به سرزمینهاى آباد و زحمت كشیده مى تاختند و بیرحمانه، كشتزار آدمیان را از پسران و دختران و ابزارمندان و نیروهاى كار و دام و غله، تهى مى ساختند و همه چیز را به یغما مى بردند. اكنون زمانه دگرگون گشته، آمریكا به افغانستان، به گرجستان و به عراق، دموكراسى مى برد!

شانزده كانال تلویزیونى پارسى زبان از امریكا بر سر و كول هم مى كوبند، ناسزا مى گویند، فحاشى مى آموزند و براى غارت آخرین مانده ها، دروغ مى گویند و فریب مى بندند. درد ما از سترون شدن قوم ما از زاییدن مادران ترمه باف است; نسل پاكى كه در فریب و سراب غرق مى شود. در كتابخانه نشسته ام، در كنار من و زیر سایه ى حرمت آن جایگاه، در صفه ى سقراط و افلاطون، ارسطو و كانت، روسو، كركه گورد، …. هومر و شكسپیر و … دو پارسى زبان جوان، یكدیگر را در آغوش كشیده اند. دختر روى زانوان پسر چمباتمه درس مى خواند! پسر مى بوسد، مى بوید… شاید اینهمه درست باشد و من عقب مانده واپسگرا و گرفتار فناتیزم اندیشه و باور باشم، اما آنچه كه خردپسند است; دستكم كتابخانه جاى هرزه درایى به زبان فردوسى و مولوى و سعدى و حافظ نیست.

صداى دختر مظلومانه است و ادایش فریاد وقیح عصیان در پیشگاه نجابت آدمى. ترس ما از تاراج ترمه ى مادربزرگ نیست. هراس از پربها شدن حس وخوى جانورى در جامعه ى بشرى است. خورشید هر بامداد روز هاى من – نوه ام – با طلوع صادقانه اش در چهارچوب در، جان خسته ى مرا به تپش در مى آورد. مى لرزم كه این نسل پاك خوب در میان سیاه جنگل آدمیان ربوتى بى درد و سنگى ذوب شوند. و همه ى راست پنداریهایمان نقش برآب شوند. آنگاه باد در مشت خواهیم داشت كه ناتوانى فرهنگى ما در برابر غارتگران، زانو بزند، ناتوانى نشان بدهد، زارى كند بنالد و ببازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

روانشناسى، آدمى و رفتار

هوشنگ سارنج – تورنتو

انسان غریب و تنها در جنگل آهن پاره هاى شهرهاى غول آسا باید در تنهایى خویش بزارد، بسوزد و بسازد. هر چه جوامع كامپیوترزده، ماشینى و برابر با خواسته گروهى خاص برنامه ریزى تر شود، انسان گرفتارتر خواهد شد. نخبگانش بیشتر و اجبارى تر، زیر چتر قدرت سرمایه گرد مى آیند و بازماندگان غربال گزینش و پاﻻیش، مهره اى، كم دان، غریب و تنهاتر خواهند شد. این تنهایى در جمع، رفته رفته به ترسى پایان ناپذیر و سرانجام به آشفتگى روانى و ناسازگارى اجتماعى بدل مى شود. این تنهایى در غربت فرهنگى هویداتر و جانكاه تر است. از جنگ گریختگان، ماتمزدگان و آوار بر سر آمدگان فرهنگى از بد هم بدتر مى شوند.

جغرافیایى كه به یقین، دیگرگونى زمینه فرهنگى را به همراه دارد با خود كولبارى از تفرعن، خودبزرگ  پندارى و ادعاى هوشیارى تاریخى را مى كشد.

این ترس از تنهایى كه ریشه در تنگناهاى دوران كودكى دارد در بزرگسال به ناآرامى جوانى و میانسال مى رسد كه تا پایان عمر زیربناى رفتارى فرد مى شود. شركت در جنگهاى نخواسته و تحمیلی، دیدن صحنه هاى مشمئز كننده، مرگ و میر بسیار عادى آدمیان و شدت ضربه هاى هر لحظه روانى، انگیزه  نفرتى دایمى از زندگى و در مجموع تخریب روانى – رفتارى یك انسان درگیر در جنگ مى گردد.

چه جنگجوى بلا دیده چه جنگ رسیده درمانده. در دوران حیات ما جنگ دیدگان جنگهاى دوم جهانى، كره، ویتنام، هند، پاكستان، كامبوج، افغانستان، كویت، عراق و ایران، جنگهاى داخلی یوگسلاوى و كشورهاى آمریكاى ﻻتین و یورش هاى قبیله اى، نسل كشى در آفریقا و …. موضوع قصه پردازى و فیلمهاى فراوان و روانپزشكان بوده است.

روانشناسى، علم تازه شناخته ایست كه از عمرش بیش از یكصد و چند سال نمى گذرد. روانشناسى از مطالبى مانند حافظه، تخیل، قابلیت اندیشه، احساسات و عواطف گفتگو دارد. پیش از تدوین علم روانشناسى درباره رفتار آدمى، اندیشه هاى نادرستى وجود داشت. رفتار بد را نتیجه ارواح پلید و شیطانى نفوذ كرده در جسم بیمار مى دانستند. قرنها عقیده بر آن بود كه جادوگران، افسون كنندگان مردمانند. فكر دیگر آن بود كه ماه مى تواند بر عقل آدمى اثر بگذارد. اكنون در زبانهاى فرنگى دیوانه را “لوناتیك” از واژه یونانى “لونا” به معنى ماه، مى نامند و ما در زبان فارسى “ماهزده” مى گوییم.

زیگموند فروید (Sigmund Freud ۱۸۵۶-۱۹۳۹) اتریشى، باب تازه اى در شناخت و كاربست روانشناسى بر روى انسان گشود و شاگردان وى، كارل گوستاویونگ و آلفرد آدیر (Adier) راه او را تكمیل كردند و امروزه روانشناسان و روانكاوان به انسانهایى كه گرفتار گره هاى روانى، بازمانده از دوران كودكى ستمبار شده اند، كمك هاى جدى و رهایى بخش مى رسانند، روانشناسى، شاخه هاى كاربردى فراوان یافته و همگان بهره مى جویند. روانشناسى پزشكى، تبلیغاتى، تربیتى، جانورى، قانونى و كودك از آن جمله اند. از دیرباز، روان درمانى در شكل زیارت اماكن مقدس و زاریدن در مجالس سوگوارى، در كارنامه بشرى موجود بوده كه موجب تخلیه روانى و سبك شدن ارواح آنان مى شده است و امروز عالمانه تر با ایجاد خواب مصنوعى، روان درمانگرها تا ژرفاى ضمیر ناخودآگاه بیمارانشان – اصطلاح از فروید- فرو مى روند تا بیماران را وادار به عقده گشایى و سرانجام، رهایى از چنگال اوهام آزار دهنده بنمایند. كارورزان این رشته هم اكنون در تورنتو، در كلاسهاى دوستانه و گردهمایى هاى ویژه، نیازمندان گرفتاریهاى رفتارى خود را با دریافت ورودیه هاى نه چندان كم به بازگویى گذشته خویش و اغلب به گریستن در حضور جمع وادار مى كنند تا شانه از زیر بار سنگین ناگفتنى ها رها كرده موجب سبكبارى بشوند.

آن تنهایى در بین پاره اى از خودمان پارسى گویان به رفتارى شیشه اى رسیده و آن شكنندگى در برخوردهاى كوچك كننده موهن بسیار دیده مى شود. عصبیت، درگیریهاى لفظى و فحاشى كه میراثى نافرخنده از دورانى پر ستم است، در شكل هاى توهین و امر و دستورهاى بى پشتوانه، جلوه مى كند كه در همه موارد، رد پاى ناآرامى روانى دیده مى شود. بسیارى هنوز باور ندارند كه در زیستگاه نوین، نظام ارباب رعیتى، سده هاى پیش در هم نوردیده شده است. این هوس پرواز به سوى كوهپایه هاى پرچشمه و چهره به دست نسیم خنك كوهسارى سپردن و به موسیقى زنگوله هاى گله هاى در چرا بر دشت پر شقایق بهاران، گوش دادن و آسوده تن پرورانه و بى زحمت كشت و درو و با اشاره سرانگشتى، آسوده بر قلمرو بى انتهاى غرورِ داشتن فرمانروایى كردن، آرزوى یادهاى بجا مانده ایست از خوابى در بیدارى. انسان گرفتار در غربت تنهایى روزافزون، در جنگل آهنپاره هاى شهرهاى غول آسا، باید بر سایه خویش بدود، بزارد، بسوزد و بسازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto  

قصه ماست كه در هر سر بازارى هست

هوشنگ سارنج – تورنتو

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست كه در هر سر بازارى هست

حافظ

وقتى كسى را كه به كار نه دلخواهش وامى داریم، او را تحقیر كرده ایم، در حالی كه به میل خود كار كردن پایه تمدن است.

اندیشه نژادپرستى و برترى انگارى عقیدتى سیاسى در زمانها و مكانهاى متفاوت نتیجه یكسان دارد. بى توجهى به حقوق اجتماعى و انسانى سیاهان در آمریكا، در نهایت به انفجار نژادى گروه تحت ستم مى انجامید، در هر كجاى زمین و هر زمان، چه بوسیله نیروهاى فلانژ یا اشغالگران رومى، چه در شرق آسیا با یورش چنگیزیان چه در میانه  اروپا، آتیلا یا “هون” ها. اسكندر یا “لژیون خارجى فرانسه” در الجزایر یا “كنگو” فشار نیروهاى انگلیسى در تنگه “خیبر” یا “جنگ بوئرها” در جنوب آفریقا، “خمرهاى سرخ” در كامبوج با سرخهاى افغان ستیز و چتربازان ناتو در عراق …. قدرت غیرقابل كنترل فساد مى آورد و فساد حاكمیت هاى ستمگر، موجب نابودى سرزمین ها و آدمیان بى گناه مى شود.

آمریكا بعد از جنگ جهانى دوم، سران بجا مانده و در دام افتاده نازى را به خاطر جنایات جنگى و سیاست نژادپرستى و آزمایشهاى پزشكى غیرانسانى و شرم آور در دادگاه نورنبرگ به محاكمه كشید. اما بیست و پنج سال بعد از جنگ جهانى دوم جان یك سیاهپوست در آﻻباما به راحتى مورد تجاوز قرار مى گرفت و بدتر از همه رویداد اسفناك انستیتو تاسکیگی است.

داستان به پروژه اى وابسته مى شود كه بعدها به “مطالعه بیمارى سفلیس در تاسكیگى” مشهور شد. آن پروژه به وسیله سازمان خدمات بهداشت عمومى آمریکا با همكارى موسسه تاسكیگى كه به پایمردى بوكرتى واشینگتن، سیاهپوست طرفدار حقوق اجتماعى سیاهپوستان با همكارى مشروط دولت و سرمایه داران و بازرگانان یهودى بوجود آمده بود، اجرا گردید. موسسه به پژوهشگران، در زمینه پزشكى اجازه مى داد تا ۳۹۹ مرد سیاهپوست كه گرفتار بیمارى سفلیس بودند از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۷۲ مورد آزمایشهاى گوناگون قرار بگیرند. طرفه آن كه آن بیماران در آن دراز مدت از دریافت هر گونه كمك درمانى براى رفع بیمارى مرگبار خود محروم بودند. آن ۳۹۹ نفر همراه با ۲۰۱ نفر مرد سالم دیگر كه در آن آزمایشها شركت داشتند، همه بیسواد و فقیر بودند، براى شركت در آن تحقیقات هیچگونه مزدى دریافت نمى كردند جز، تنها غذایى گرم در روز آزمایش. بدتر از همه و بیرحمانه تر هیچكدام توان خرید بیمه مرگ را هم نداشتند.

هنگام آزمایشهاى دردناك بر روى نخاع و مغزشان، به آنها گفته بودند كه آنان دچار بیمارى بد خونى هستند. هیچگاه به آنها گفته نشد كه بیمارى آنها با وجود كشف پنى سیلین در دهه چهل، قابل درمان است، حتى پزشكان محلی اجازه درمان آنان را نداشتند. هیچگاه به آنان نگفتند كه ممكن است همسران خود را آلوده سازند و یا فرزندانشان با بیمارى مقاربتى بسیار خطرناك سفلیس به دنیا بیایند. این پروژه كه قرار بود شش ماهه باشد به یمن پرده پوشى و بى خبرى موسسه آموزش سیاهان، چهل سال طول كشید تا در سال ۱۹۷۲ خبر در روزنامه نیویورك تایمز درج و موجب حیرت و نفرت همگان شد. در نتیجه كمیته نه نفره تحقیق از سوى معاون وزیر بهداشت آمریكا تشكیل شد و سرانجام پروژه متوقف گردید. سال ۱۹۷۳ با شكایتى که به دادگاه تسلیم شد، مبلغ نه میلیون دﻻر به بازماندگان آن پژوهش درنده خویانه پزشكى پرداخت شد.

در ۱۶ ماه مه سال ۱۹۹۷ تنى چند از جان دربردگان در كاخ سفید به حضور  پرزیدنت كلینتون راه یافتند تا شاهد معذرت خواهى رسمى رییس جمهور آمریكا باشند. پرزیدنت در پاسخ سخنرانى تاثرآور “هرمان شاو” یكى از بازماندگان گفت: “….. براى ما امكان پذیر نیست آنچه را كه انجام شده است عوض كنیم، لیكن مى توانیم سكوت را بشكنیم، مى توانیم از روى برگرداندن از حقیقت دورى كنیم. مى توانیم مستقیم در چشمهاى شما نگاه كنیم و از طرف تمامى مردم آمریكا بگوییم كه آنچه را كه حكومت آمریكا در حق شما روا داشت شرم آور بود و من از آن بسیار متاسفم.”.

زورگویان هرازگاهى پس از فشار دادن ملتى در تنگناى درماندگى و عقب افتادگى در بازى تازه اى كه در پیش دارند، از گروهى، جامعه اى یا ملتى، عذرخواهى كرده ساز دیگرى كوك مى كنند. سرمایه هاى ملی، نیروهاى انسانى كارآمد و ذخایر كانى گرانبهاى آنان به بهاى كم تاراج و نیازمندیهاى دارویى، ترابرى و قطعات صنعتى، نظامى را به چندین برابر ارز پرداختى در قبال نفت یا مواد خام دیگر بازپس مى گیرند و در این میانه آنچه دیدنى است ژست هاى انساندوستانه، آزادیخواهانه و آزادى بخشانه ایست كه به خود مى گیرند. خود را برتر مى بینند و به خود اجازه مى دهند به مقدسات باورها و هویت ملی دیگران توهین روا دارند، بهترین چهره هاى فرزندان توهین دیده را به كار گل وامى دارند و در پس انتظار طوﻻنى زمان آنها را از نیروى ابتكار جوانى سترون و پیر مى سازند و نمى خواهند بدانند، وقتى كسى را به كار نه دلخواهش وامى داریم، او را تحقیر كرده ایم، در حال كه به میل خود كار كردن، پایه  تمدن است.

**********

Houshang Saranj – Toronto

عراق گرفتار

هوشنگ سارنج – تورنتو

“عراق” گرفتار ناسازگارى ملی و اسیر تروریسم كور، در آستانه ى جنگ داخلی و تجزیه

از سلسله كشورهایى كه در خاورمیانه ى عربى به خواست انگلستان از تجزیه دولت عثمانى در پایان جنگ جهانى اول به وجود آمد، عراق مى باشد. این سرزمین كوهستانى، دشتى و بیابانى وسعتى حدود ۴۳۸۳۱۷ كیلومتر مربع دارد.

نام اصلی آن “بین النهرین” یا به فارسى امروزه “میان  رودان” بوده و یكى از قدیمى ترین تمدنهاى بشرى در آنجا پا گرفته است. بر این خاك دو رودخانه ى “دجله” و “فرات” جاریست كه پس از سیراب كردن زمین هاى كشاورزى “دشت بابل” یا “بین النهرین” و با یكى شدن رود كارون از ایران به خلیج فارس مى ریزند. این منطقه ى حاصلخیز، جایگاه اقوام كشاورز پیشه و دامدار “سومرى” بوده، همزمان با ساخت اهرام در مصر “بابل” نیز یكى از گهواره هاى تمدن دیرین شد. خط نویسى آوایى – نه تصویرى – در این مكان آغاز شد.

شهرهاى سومرى، خیابان و فاضلاب داشت و مصالح ساختمانى از خشت و گل و آجر بود. سومریها كشاورزان ورزیده بودند و بوسیله ى كانال كشى، آب دجله و فرات را به سوى زمین هاى خود هدایت مى كردند و انواع دانه ها از جمله گندم و جو مى كاشتند، از گاوآهن و گاو نر براى شخم زدن بهره مى جستند.

سومریها ارابه هاى باركش و جنگى داشتند، از اسب و درازگوش براى كشیدن ارابه ها استفاده مى كردند، تیغ سلمانى و ابزارهاى مسین و طلایى و نقره در زندگى آنها كاربرد داشت. آنان خط میخى را اختراع كردند و بر لوحه هاى گل تازه مى نوشتند و با مهرهاى استوانه اى آن لوح گلین را قبل از خشك شدن مهر مى كردند.

سومریها سیستم عددشمارى شصت تایى داشتند – تقسیم ساعت به شصت دقیقه و دقیقه به شصت ثانیه از آن روزگار مانده است – حدود ۳۷۰۰ سال پیش رییس یكى از قبایل همسایه به نام “حمورابى” فرمانرواى بین النهرین شد. او قوانین منطقه را گرد آورد و مجموعه ى آن  – ۲۸۲  ماده  –  را فرمان داد بر سنگ ستونى بتراشند. وى شهر بابل را پایتخت قرار داد، در عصر او سومریان بازرگانان قابل و دریانوردان ماهرى شدند.

بعد از مرگ حمورابى “كاسى” ها به بابل حمله كردند و به دنبال “آشورى”  ها تمام منطقه ى تحت نفوذ حمورابى و كاسیها را فتح و امپراتورى بزرگى به وجود آوردند. آشورى ها جنگاوران ورزیده اى بودند كه از جنگ  افزارهاى آهنى استفاده مى كردند. ارابه هاى نیرومند آنان مى توانست بارو هاى دشمن را ویران كند. پایتخت آشوریان شهر “نینوا” در شمال بابل بود. نینوا شهر بزرگ برج و بارو دارى بود با ساختمانهاى زیبا و تندیس هاى بسیار كه به علت مصالح خشت و آجرى، جز تعدادى كم تندیس هاى خوشتراش از آن شهر باستانى، چیزى به جاى نمانده است.

آن تمدن پیشرفته ى شهرى با كتابخانه اى با بیست هزار لوحه ى بجا مانده اش به دست قبایل بیابانگرد “كلدانى” افتاد. “نبوكودنسر” یا بخت النصر دوم، فرمانرواى ستمگر كلدانى، دوباره شهر بابل را پایتخت ساخت و گرد شهر باروى بلندى بنا كرد و برجى كه یكى از عجایب روزگار گذشته است ساخت. كلدانیان، خورشید و ماه و ستارگان را مى پرستیدند به همان جهت پیشوایان مذهبى آنان نسبت به اجرام سماوى آگاهى فراوان یافته بودند و تقسیم هفت روز هفته یادگار آنان براى فرزندان امروز آدمیان بجا مانده است.

مساله كورش و رهاندن یهودیان و شكست دادن كلدانى ها مربوط به همین دوران و ایجاد امپراتورى بزرگ پارس در شرق این سرزمین است. سال ۵۳۹ ق . م پارسها “میان رودان” را تسخیر كردند. ۳۳۱ ق . م اسكندر بر ایرانیان غلبه كرد. ۲۱۶ ق . م “پارتیان” كنترل آنجا را به دست گرفتند. بعد از آن ساسانیان تا چهارصد سال بر “بین النهرین” فرمانروایى داشتند. اعراب ساسانیان را در سال ۲۱ هجرى شكست دادند و بر آنجا مسلط شدند و فرهنگ و زبان بومى مقهور زبان و فرهنگ عربى اسلامى گردید.

سال ۷۵۲ عباسیان كه به جاى بنى  امیه سرنوشت امپراتورى عرب را به دست گرفته بودند، بغداد را پایتخت ساختند. سال ۸۰۰ میلادى حدود ۱۷۸ هجرى بغداد یك میلیون جمعیت داشته و مركز تجارت و فرهنگ جهان آن روز بوده است. سرانجام مغولها در سال ۶۳۶ هجرى به سركردگى هلاكوخان امپراتورى عرب را با كشتن “المستعصم بالله” به انجام رسانید.

تركان عثمانى سال ۹۱۲ به قدرت بزرگى در برابر اروپاى متجاوز به دیگر سرزمینها بدل شدند ناچار دولت انگلیس براى حفظ تجارت و مستعمره ى هندى خود در سال ۱۸۰۰ میلادى نیروهاى نظامى به خلیج فارس فرستاد و یكى از نتایج دور زدن آفریقا و دستیابى به سوى شرق و كشف قاره ى نوى آمریكا، ارتباط نزدیك با شاخ نیرومند دولت عثمانى روى شكم سیرى ناپذیر اروپاییان داشته است.

با آغاز جنگ جهانى اول و نیاز ناوگان دریایى انگلیس به نفت و وجود نشانه هایى دال بر حوزه هاى نفتى در “كركوك” و “خانقین” و دیگر مناطق “میان رودان” آن روزى، انگلیسى هاى دلسوز بشریت تمایل به رهاسازى مردم گرفتار دست عثمانى شدند. انگلیس گذشته از خیال اشغال مناطق نفتى در فكر ایجاد سرزمین اسراییل براى یهودیان نیز بود.

با پایان پذیرفتن جنگ جهانى و تجزیه عثمانى به تركیه و سوریه و لبنان و اردن و اسراییل، بین النهرین نیز با نام جدید “عراق” تحت الحمایه ى انگلیس درآمد و پس از چندى حكومتى دست  نشانده ی خود از خاندان “فیصل” به وجود آورد. از همان آغاز كه انگلیس كنترل ارتش، امور خارجى، اقتصاد و نفت عراق را به دست گرفت با مخالفت نیروهاى ترقیخواه و آزادى طلب عراقى روبرو شد، ملك فیصل اول كوشش به میانه روى بین دو سوى تخاصم داشت ولی نتوانست این مهم را انجام دهد.

با مرگ فیصل در سال ۱۹۳۳ پسرش “قاضى سعید” به جاى پدر به سلطنت عراق نشست ولی او بسیار در امر كشوردارى ضعیف و نیروهاى مخالف رو به قدرت گرفتن داشتند. پس از مرگ او در یك تصادم اتومبیل، فرزند سه ساله اش به جاى پدر، سلطان ولی شاهزاده عبدالله نیابتا” پادشاه عراق بود. در جنگ جهانى دوم، عراق گرایش به پیوستن به نیروهاى متحدین  ( آلمان، ایتالیا، ژاپن) پیدا كرد ولی انگلیس مانع شد و اتحاد آنها را بهم زد. جنگ جهانى دوم شكاف بین فقیر و غنى را در عراق زیادتر كرد.

توسعه و بهره ورى از نفت به حال مردم فقیر تاثیرى نداشت. ملك فیصل دوم سال ۱۹۵۸ در سن ۱۸ سالگى عملا” پادشاهى عراق را به دست گرفت ولی مخالفت نیروهاى مردمى با سلطنت به علت فقر روزافزون و آگاهى بیشتر از حقوق شهروندى فاصله مردم با حكومت را گسترش داد. سرانجام سال ۱۹۵۸ با كودتاى نظامى فیصل دوم به قتل رسید و شوراى نظامى سه گانه   ( كرد، سنى، شیعه) در راس حكومت و ژنرال “عبدالكریم قاسم” رهبر كودتا به ریاست دولت درآمدند. قاسم براى بهتر كردن اوضاع اقتصادى به رفورم رو آورد و براى ماندگارى از ترس “عقرب جرار” غرب دست به دامان “مار غاشیه ى” كمونیزم شد و كمكهاى نظامى  –  اقتصادى شوروى آن زمان در ایجاد جاى پایى در قلب اتحادیه ى عرب و دور ساختن غربى ها از كشورهاى نفتخیز و ساحلی دریاى آزاد كوشید.

در دوران عبدالكریم قاسم، كردها به یك خودمختارى مشروط در حد نوشتار رسیدند ولی هیچگاه عملی نشد و جنگ كردها همواره با حكومت مركزى ادامه داشت. سال ۱۹۶۳ افسران ارتش كودتایى دیگر انجام دادند و در نتیجه آن عبدالسلام عارف رییس جمهور و احمد حسن البكر نخست وزیر شدند. حكومت نظامى یكدست حاصل شد و سال بعد عارف حكومت نظامى را بر اداره ى كشور مسلط كرد.

“البكر” در سال ۱۹۶۸ “عبدالرحمن عارف” برادر عبدالسلام كه پس از مرگ او به رهبرى رسیده بود را از كار بركنار كرد، حزب بعث تجدید سازمان داد و تمام امور عراق به دست حزب بعث سپرده شد، هنوز اقتصاد سوسیالیستى براى غارتگران مملكت مورد حمایت بود. كمى بعدتر “البكر” اتحاد محكمى با روس ها بست و رفورم اقتصادى به وجود آورد. در زمان “البكر” یكى از اعضاى فرصت طلب حزب فاشیستى بعث به نام “صدام حسین تكریتى” موقعیت رو به تزایدى در حزب و پست هاى حكومتى به دست آورد. “صدام” در سال ۱۹۷۹ بر “البكر” پیروز آمد و رییس جمهور مادام العمر عراق گردید.

صدام تمام ویژگى هاى یك دیكتاتور فاشیست را داشت، با دسیسه و نیرنگ در حزب بعث باﻻ آمد. او فرزند روستاى فقیر و محرومیت  كشیده ى تكریت بود، به جاى درك و احساس مظلومیت مردمان ستمدیده و نیازمند، تمام درآمد حاصل از فروش نفت كه از آن همه ى آحاد ملت عراق بود و آن سرمایه  مى بایست در راه فرهنگ و بهداشت و ایجاد كارخانه هاى مورد نیاز، توسعه ى شبكه آبرسانى، راه سازى، مدرسه و دانشگاه، سدسازى، مدرنیزاسیون كردن كشاورزى، رفاه اجتماعى، خبررسانى، راه  آهن و فرودگاههاى سیویل، ناوگان مسافربرى شهرى و بین شهرى زمینى، هوایى، آبى، گسترش نهادهاى تفریحاتى سالم، باشگاههاى ورزشى، سینما، تاتر، سالن هاى موسیقى و اپرا، مراكز هنرى، كودكستانهاى تخصصى و……. مى شد، همه و همه در راه باﻻبردن توازن رزمى توسعه طلبانه، خرید جنگ افزارهاى خارج از استاندارد و خارج شده از رده ى كارآیى روز جهان، تدارك نیروهاى سركوبگر امنیتى نه به منظور مبارزه با دخالت هاى خارجى بلكه بخاطر درهم شكستن تجمع هاى حق طلبانه ى كارگران و كشاورزان محروم عراقى. هزینه كردن كاخ سازى هاى غیرضرورى، تقسیم پول مردم بین سركردگان نظامى و جاسوسان امنیتى، بریز و بپاش هاى میلیونى و برگزارى میهمانى هاى پرهزینه و عیاش بازى هاى فرزندان و بستگان رهبر خودكامه كه در اندیشه ى جامه ى عمل پوشاندن به عقده هاى روانى بود، تزیین سرتاسر میدان هاى هر شهر و دیار با تندیس هاى غول  آساى صدام در زیر سایه ى شمشیرهاى آخته  –  نماد دیكتاتورى  – همه نشانه هایى از بیخردانه اداره كردن مملكتى بود كه با شركت دادن ملتى ناچار، در دو جنگ ویرانگر، موجبات عقب ماندگى عراق را فراهم آورد.

هشت سال جنگ به ملت ایران یك هزار میلیارد دﻻر، پانصد هزار كشته، پانصد هزار معلول جنگى، ویرانى چند استان غربى، روانپریشى نسل خردسال در حال رشد، عقب ماندگى اقتصادى و تغییر جهت دادن روند حكمرانى را تحمیل كرد و خود جز ویرانى شهرها و یكصد و پنجاه هزار كشته دست آوردى نداشت. از آن بدتر حمله به كویت، سرپیچى از قطعنامه هاى سازمان ملل و افتادن به دام جنگ خلیج فارس از دست دادن بازمانده ى ارتش و یكصد هزار كشته ى دیگر بود.

امروز صدام اسیر و زندانى و پاسخگوى نتیجه ى رفتارهاى غلط خود است و مردم عراق تاوان گناه ناكرده مى پردازد. نیروهاى اشغالگر، بهانه اى ست بر ناسازگارى ملتى كه به آنان فرصت دانستن و گزینش وفاق ملی داده نشده است. روزانه پیكر قربانیان از خیابانها جمع مى شود كه پاى افزار آنان نشانگر پایگاه اقتصادى آنان است.

كسانى مى میرند كه به دنبال كاریابى در صف ایستاده اند كودكانى كشته مى شوند كه مى توانستند در راه آزادگى انسان گامى بردارند …..

**********

Houshang Saranj – Toronto