معلولیت (بدن كاستى)

هوشنگ سارنج – تورنتو

... همه یك دهان باز،

همه یك نگاه سرد،

همه یك قطره اشك پاك.

ناكارآمدى، پدیده ى پایداریست كه یك انسان را از هر كار ممكن و شدنى در زندگى روزانه اش باز مى دارد. چنین آدمى، ناتوان شمرده مى شود. كران نمى شنوند، آنان در نمى یابند كه، دیگران چه مى گویند. نابینا، دشوارى ندیدن دنیاى پیرامون خود را دارد; او نمى تواند، آن همه زیبایى را با حس بینایى، جانمند و با معنى كند. آن كسان كه دربند كاستى هاى بدنى گرفتارند، از جنبش خود خواسته و جابجایى هاى دلبخواه بى بهره اند و روانرنجوران هم محدودیت ادراكى دارند.

روشن است كه پاره اى، معلوﻻن، قابلیتهایى دارند، مى توانند بیاموزند و حتى پیشه هایى به چنگ آورند. – اگر از سوى پیوندان، خویشان، آشنایان و خیرخواهان جامعه پشتیبانى شوند. پیش از تاریخ انسانها كمى روى زمین مى زیستند; از راه دنبال كردن شكار و جابجایى دراز مدت و پرفاصله روزى خود را بدست مى آوردند و براى دستیابى به خوراك تا هر كجا مى رفتند، پیران قبیله و ناتوان ها، در پى گروه شكارگر، رهسپار و پس مانده خوار بودند. در سده هاى تاریك اندیشى و كودكى نسل بشر، مردمان باور داشتند كه « معلولیت » زاده ى ارواح شیطانیست و ترس، آن خام اندیشان را از معلوﻻن مى گریزاند. انسان امروز دریافته است كه معلولیت “Handicap” علت هاى گوناگون و فراوانى دارد. و در پاره اى موارد هم در پیشگیرى از آن مى كوشد.

پزشكان پژوهشگر مى دانند و مى گویند كه سرانجام روزى، دانشمندان فرهمند بر آن زمینه سازیها پیروز خواهند شد. در حال حاضر انواع ابزارهاى انسان ساز و كامپیوترها مى توانند كارهاى بسیارى براى معلوﻻن انجام دهند تا تواناییهایشان باﻻتر برود.

انواع معلولیت

بدن كاستى یا نقص عضو هم جسمى هم روانیست كه زیر گروه هركدام، بخشبندى كارشناسانه ى ویژه دارد. معلولیت ها یا از دوران كودكى، مادرزادى هستند و بستگى با بیماریهاى ژنتیكى دوران جنینى دارند یا در بزرگسال در اثر رویدادهاى ناخوش و حوادث و تصادمهاى گوناگون روزهاى زندگانى و فشارهایى است كه به جسم و روان شخص وارد مى آیند. درین میان تصادمهاى ترافیكى باﻻترین علت معلولیتهاى جسمانى هستند. در خردسال، بیماریهاى فلج، مننژیت نخاعى و سرخك، اغلب به معلولیت هاى بدنى مى انجامد. خوشبختانه پزشكى مدرن راه آنها را بسته و كمتر كسانى در كشورهاى پیشرفته و باورمند به بهداشت همگانى و پزشكى پیشگیرى، با معلولیت به دنیا مى آیند. و آرزوى ماست كه این بخش از دانش پزشكى و « ژن شناسى  » پیشرفته به همه ى سرزمینهاى پس مانده هم برود تا رنج دو چندان آن مردمان كوتاهدست از نعمتهاى خدادادى كمتر بشود.

همانطور كه گفته شد، بسیارى نقص عضوها، از آغاز تولد همراه بیمارست كه یا علت ژنتیكى دارند یا فاكتورهاى ژنتیكى در آنها موثر بوده اند و یا بیمارى مادر هنگام باردارى با چند عامل دیگر موجب معلول شدن طفل شده است. علت و زمینه ى ایجاد بسیارى ناتوانیهاى (معلولیت) ذهنى – روانى، هنوز ناشناخته است، چه تا شناخت كامل مغز انسان و چگونگى كاركرد و كاستى ها و بیماریهاى آن، راه درازى در پیش است و خیلی بایست آموخت. البته از روزگارانى كه مى اندیشیدند در بدن بیماران روانى، ارواح خبیث ﻻنه كرده اند و با زدن و به كند و زنجیر كشیدن آنان، مى توان، جانشان را رهانید، هم خیلی زیاد دور شده ایم.

توانبخشى

به هر معلول مى توان یارى رسانید. همه ى پروسه هاى یارمندى نسبت به معلوﻻن توانبخشى نامیده مى شود. اغلب و نخستین گام كمك به آنان، درمان یا كوششهاى جراحى است. امروزه جراحان مى توانند به یارى مهندسى بسیار پیشرفته ى پزشكى و نوآوریهاى هوشمندانه ى دانشمندان علم فیزیك و یاورى جراحى میكروسكپیك دست به كارهاى شگفتى زا بزنند. و با كاشت (Implant) ابزارهایى كارآمد، تا اندازه اى به كمك بیمار آمده و كاستى ها را بر طرف سازند، مانند پاره اى جراحى هاى چشم و گوش و اندامهاى حركتى دست و پا و…. كه بیماران معلول بتوانند به كمك آنها ببینند و بشنوند یا راه بروند و اگر این راهكارها نتوانند پاسخگوى نیاز معلول باشند، جنبه هاى دیگر یارى رسانى مى توانند به توانبخشى بیانجامند تا زندگى معنادارترى داشته باشند.

امروزه به یارى تكنولوژى توانبخشى بسیارى معلوﻻن از زندگى در جامعه بهره مند شده اند، نابینایان به یارى الفباى كدى بریل مى خوانند و مى نویسند و به یارى ضبط صوت و دیگر لوازم پیشرفته به تمام رشته هاى علمى جهان دست یافته ومدارج علمى را پیموده اند. فرهنگ یك بخش بسیار مهم در بازآفرینى توان فرد معلول است براى مثال ناشنوایان از راه لب خوانى و فراگیرى زبان اشاره اى (علایم زبانى) مى توانند با دیگران ارتباط برقرار سازند، فیزیوتراپى و دارودرمانى و بازسازى اندام ناقص و روند غذایى نیز بازوهاى دیگر بازتوانى آن یاریخواهان است. امروزه بسیارى كودكان ناتوان جسمى به آموزشگاه هاى ویژه مى روند و دانش خودشان را فرا مى گیرند. در آن آموزشكده ها، به آنان پیشه و شیوه ى ورود به جامعه را براى زندگانى بى دغدغه مى آموزند.

تا سى سال پیش باور كردنى نبود كه ناتوان جسمى اى بتواند با شغلی همیشگى خانواده ى خود را اداره كند. امروزه ناشنوایان به یارى دستگاه TDD به خوبى دیگران تلفن مى كنند، روشندﻻن به یارى كامپیوتر هر چیز را مى خوانند. معلوﻻن دست و پایى یا جسمى (Physically Disabled) كه روزگارى همه باور داشتند آنان قادر به رفت و آمد به محل كار و كارگاه نیستند، امروزه به كمك ویلچیرهاى موتورى و ماشینهاى باﻻبردار ویژه و دیگر ابزارهاى یارى رسان مى توانند از خانه به راحتى دیگران به سر كار و پیشه ى خود بروند، پاره اى در خانه كار مى كنند و با كامپیوتر مى نویسند و بوسیله ى اینترنت براى كارمندان دیگر، اطلاعات و فرآورده هاى ذهنى خود را مى فرستند. با آموزش و تكنولژى مدرن (فن آورى نوین) مى توان آنان را قادر به كاریابى و كاركردن نمود.

موانع (Barriers)

در واقع شركت معلوﻻن در زندگى جامعه، بى اینهمه پشتیبانى مالی – معنوى و شعور همبستگى بشرى بسیار دشوار خواهد بود. بزرگترین سد راهشان گرانى دست آوردهاى فن آورى پیشرفته و كارساز است. اگر یارى خیرخواهان نباشد هیچگاه یك نابینا نخواهد توانست به یك كامپیوتر مورد نیاز دست یابد، یا گذرگاه هاى باریك و پله ها براى ناتوانان جسمى مشكل آفرین است و به چرخ آنها اجازه ى عبور نمى دهد، و هر كس هم به آسانى تن به هزینه ى گزاف برطرف كردن موانع در ساختمان هاى كهنه نمى دهد. البته در قانونهاى اجتماعى امروز پیش بینى هاى انسان دوستانه در حمایت از معلوﻻن شده است. اما هنوز دیوارهاى موانع پیش راهشان وجود دارد و آنچه مى گوییم در راستاى كشورهاى رو به رشد است.

و اما …

تامین هزینه هاى محل نگهدارى، سرپرستى و تهیه ى ابزارهاى توانبخشى، گذشته از بودجه هاى كلان دولتى، به كمك هاى فراوان مردمى هم نیازمند است. امروزه در بیشتر مراكز استانى و شهرهاى بزرگ ایران، به همت نیكوكاران و سرپرستى سازمان بهزیستى كشور مجتمع هایى براى نگهدارى از توانخواهان برپاست، پر واضح است هرچه اعانه هاى خیراندیشان بیشتر باشد آسایش و رفاه بیماران ناتوان هم بهتر خواهد شد. چندى پیش دوستى نازنین، كودكیارى خبره و سراپا احساس انساندوستى، ویدیویى از درد ناب خاكسترنشینان زندان تن بر صحراى سوخته زندگانى به دفتر یکی از هفته نامه های ایرانی در تورونتو آورد. رگبار تصویرهاى بوستان ملخ زده ى آدمى كه به سر مى رسد، بر تاریكى دردمندانه ى آن مسخ شدگان باید گریست. چهارصد كبوتر بچه ى گوشتینه، بى جنبش، پهن برتابه ى تخت، تیر نگاه هاى بى حس و اندیشه را از سرهاى بى تكیه گاه گردنى نیرومند بر هر قلب مهربان مى نشانند. آن همه دست و پاى فرومانده از گرفتن و رفتن آن همه دهانهاى بسته از گفتن، آن همه مرغان در قفس، ﻻشه هاى گرم، بى آرایه هاى موى سر.

آن همه سایه هاى نقش آدمى. همه یك دهان باز، همه یك نگاه سرد همه یك قطره اشك پاك. * كسى مى خواند « من مى خواهم گردش بروم، من مى خواهم بازى بكنم  » « من پانزده سالمه، مردم میاند به تماشاى ما »

آدرس :ایران ، اصفهان ،خیابان ابن سینا ،خیریه اسوده ماوی .مبارکه شهرک مجلسی ،آسایشگاه رو به گسترش خیریه آسوده ماوی.

**********

Houshang Saranj – Toronto

ماه روزه

هوشنگ سارنج – تورنتو

هرآنچه امروز زاده مى شود نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صدسال پیش بسته شده است.

از آن زمان كه زندگى، بسیار آهسته و كند بر بستر قانونمندى علت و معلوم و اثرگذاریهاى متقابل بر زمین شكل گرفت و پیش آمد و موجودات حیاتمند، تكثیر و تكمیل و دگرگون شدند. زنده بودن بر پایه ى گرفتن مایه ى زندگى از چرخه ى هستى و آفریده ها بوده است.

هرچه بر عمر زمین افزوده گشت، چهره هاى آفریدگان پرداخته تر و صورت « بودن » زیباتر شده است. و این در شاهكار خلقت « انسان » هم تجلی یافته. كه با گزینش اصلح و به یارى مغز پرورده، تفكر و تعمق به رازیابى محیط اسرار آمیز اطراف خویش و در پى پاسخگویى آنهمه نادانسته ها برآمد. بخشى را در سیطره تعقل و مانده بسیارى هم در وادى تخیل به انتظار نشسته است. این آفریده ى واﻻ كه روز به روز هم توان چیره مندیش در پهنه ى ابزارمندى ساز و كار و بكارگیرى آنها باﻻ مى گیرد. به حكم داشتن خوى ستیزه گر موجودیت پیش از تعقل فردى و اجتماعیش، نیاز فراوان، به بازدارنده هایى دارد.

سدهاى كنترل ستمكارى، زیر سایه ى افزون خواهى، با ابزارهاى استحمار به منظور بهره كشى و استعمار. بهترین بازدارنده ها آموزشهاى اخلاقى بر پایه هاى وجدانهاى آگاه از ارواحى متعالی و پرورش یافته است. انسان قرن معاصر، خودباخته و خودشیفته ى خوى تجارت پیشه گشته است. فریاد مصلحان خیراندیش، هنرمندان، شاعران و نویسندگان، فیلسوفان، جامعه شناسان بشردوست در فریاد غوغاگران مصلحت اندیش، گم شده است.

در راستاى معناى زندگانى، غایت و منظور از بودن در سلسله ى روزگار، آدمها، دوشادوش یكدیگر، با جدال یا بى جدال، در دو بعد مادى و معنوى و بر سایه روشن تضاد، دست به گمانه زنى، نظریه پردازى و ایده ئولوژى سازیها زده اند و همیشه طرفداران خود را داشته اند، گاه این پیروز و دوران روشن و گاه آن پیروز و عصر تاریك اندیشى و تباهكارى را رقم زده اند و این شانس آن زیسمندان است كه آتشفشانى فوران مى كند شهرهایى را نابود یا شهابسنگى زندگانى دورانى را به خاموشى و مرگ مى كشاند. البته رویدادهاى اجتماعى از مقوله ى سنگ آسمانى و طوفان و زلزله نیست، دقیقا” از مقوله ى « چرا؟ » و « چون ؟ » است.

هرآنچه امروز زاده مى شود، نطفه اش در دل روزگار از رویدادهاى صد سال پیش بسته شده است. هر اتقاق اجتماعى، از خوشبختى تا بدبختى، از آگاهى تا نا آگاهى و عقب ماندگى، سامانیابى و پیشرفت و آسایش و هر آنچه وابسته ى هوشمندى و كار و كاردانى است ریشه در شعور، دانایى، وجدان و بشردوستى آدمیان دارد. سعادت آدمیان در گرو اخلاق مسووﻻنه در قبال دیگران است.

و اما روزه دارى كه بزرگترین پیام آن، تزكیه ى نفس، پاكسازى اندیشه، تربیت و خودسازى است. یك ماه، پا بر دلهاى خدا باوران جامعه ى ما نهاد و رفت این جاى پاى پاك و اثرساز باید كه در بیدارسازى جانهاى زنگار گرفته نورى بتاباند و از آن اشراق، آتش به دلهاى سردفسرده در اندازد. هرچه دلهاى شعله ور بیشتر گردد، جامعه آسوده تر مى زید. پیام دیگرش دست یاوریست كه از قطره قطره هاى فتوت دریاى بیكرانه ى مروت پیدا مى شود. جشن پایان ماه روزه بر روزه داران مهنا باد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

خون سياووش

هوشنگ سارنج – تورنتو

جوانفر با رهبري اركستر سمفونيك در قلب سرد تورنتو آتش بپا کرد

TorontoSymphonicOrchestra

در پي برنامه هاي زنده سازي و پاسوری از سنت هاي زيباي ايراني با عنوان “زير گنبد كبود” به بهانه فرا رسيدن سال نو بر پهنه ي نه چندان گسترده ي كرانه ي نيمروزي شهر تورنتو، “مهدي جوانفر” دانش آموخته ي موسيقي علمي و برآمده بر كرسي رهبري اركستر سمفونيك، توانست اجرايي پيروزمندانه از آفريده هاي هنروراني ايراني نژاد، داشته باشد. سالن Harbour Frount Center كه نه تالاري شكوهمند است، خيلي ساده و بي آرايشي چشمگير، در حجمي كهنه و كوچك با گنجايشي نه فراتر از سيصد و پنجاه نفر، چون مادري مهربان، فرزندان بي ادعاي آرزوخواه و مبهوتي را، از داغستان ـ خيلي دور و خيلي داغ، بر سينه مي فشرد.

در شنبه شب، هيجدهم مارچ. برخلاف رسم پدرسالاريمان، بي سلام نظامي خاص يا هر، هر چه بايدِ ديگري برنامه آغازيد و گروه ما بر يالِ ديدگاه، چشم در چشم رهبر و اركستر توفيق ديدن و شنيدن داشتيم. با سمفوني پنجم ايراني از “شاهين فرهت” در چهار بخش كه توان آهنگسازي و نوازندگي به رهبري جوانفر خوب به عرصه آورده شد، پرندگان مهاجر پناه جسته در تاريكي، زير پرتو تركه هاي نور، بر دستان نازك و بي ادعاي جوانفر و بال نت هاي پرنده به سوي رودخانه ي سيال زادبوم و آشيانه هاي وانهاده، پر كشيدند.

ملودي هاي بيرون كشيده از موسيقي آشناي ايراني در بافت سمفوني، رهبر و اركستر و ديوارهاي سخت و دل هاي نرم شنوندگان را درهم مي آميخت. آنجا ديگر، نوا نبود و صدا، كه همه جشن بود و حال و جستار، جويايي هويت و اين من كجايي ها؟ درويش خان از هزارتوي ذهنيت نسل ها برمي آمد و “حافظ” و هر آنچه كه از زرتشت آمده بود و از كتاب مقدسي كه به نشانه ي باورمنديش به آيين دوستي و مهر و پاك انديشي بر سفره ي هفت سين و به سوگند وانهاده بود.

آنجا در فرياد شيپورهاي دمنده، نسلي، سر بر بالش ناله هاي ويولن ها، نهاده، مي غريد. چند بار ياد “شاملو” افتادم و گفتارش كه مي گفت: موسيقي ايراني ذليل است. در بخش دوم، قوم “ماد”‌ از گلوگاه كردهاي خسته، فرياد برمي كشيد. “ارسلان كامكار” فرزند ديگري از طايفه ي پر آبرو، با شناسنامه ي ملتي سربلند بر پنهاي تاريخ انسان، از بلنداي هنر، با زبان آتشناك موسيقايي قطعه ي The Legend of my Fatherland كه در دستان جوانفر نيك مي غلتيد، لرزه پي افكند؛ نوازندگان مي نواختند مي كوفتند، رهبر پر مي زد و از هر پاره آن چهل تكه ي زيباي مرده ريگِ خانه ي پدري، رنگ و طراوت مي تراويد. نژادگان كردِ ايراني، در كنگره ي جهاني دل هاي پراكنده با روانِ ياران زيستند. بهره وري درست از موسيقي فولكلوريك و تركيب سازهاي ايراني “دف” و “كمانچه” و “سنتور” در كنار بازار پر رونق سازهاي بادي و زهي، بي شرمناكي، سربلند، سخن بي كلام خويش را بر دل ها نشاندند. آشوب راستين، در اجراي “خون سياووش” ساخته ي “بهزاد رنجبران” به پا شد.

در آن اجرا، شنوندگان، همراه با نوازندگان، روي دستان رهبر اركستر، با هم سوختند. اين خون سياووش بيش از چند‌ هزار سال است كه قومي مظلوم را با خود قصه كرده است؛ از هر بياني در هر لباسي، از كوچه گردان ساده ي صادق تا فردوسي بزرگ؛ آنان كه نشانه هاي ستم را با دانه هاي زنجير از پوست دريده شان برميكشند؛ تا شاعر و نقاش و آهنگساز. و كه مي توان، با حلقومي بي آوا شده، آواز خواند و از ميان خشكسار لوتي دورمانده از آباداني و اشرافيت هنري، در پناه شعر و نقاشي و موسيقي و نقل قصه سر داد. “خون سياووش” از دهانه ي شيپورهاي سوگ آفرين، فواره مي زد. كوبه هاي نيرومند، با پتكِ كوبش سخت، نبردي نابرابر را مي گفتند و سينه ها را مي شكافتند.

[embedyt] https://www.youtube.com/watch?v=DV-pVSLN_3U&width=525&height=394&centervid=1&rel=0[/embedyt]

در پرداخت اين انفجار احساسي، جوانفر به جبران كمبود فرياد دست هاي بكار، بر مي جست. هوا را چنگ مي كرد و با فرمانِ پيش به سوي ديوارهاي سخت گوش هاي ناشنوا و سياووش كشان، غوغا كرد. همگان، در خروش دادخواهي، پيكر بي جان صداقت و پاكي را به گور خانه ي تاريخ ملتي كه در گوش يكديگر نجوا مي كنند: چرا؟ بدرقه كردند و در انجام اين Capriccio Azerbaijan فكرت اميراف، آهنگساز روانشاد آذربايجاني بود كه “شور” ديگري آفريد. Capriccio ساخته ايست بر پايه ي موسيقي “چهارگاه” و “ماهور” كه توان تطبيق و كنار آمدن با موسيقي غربي را دارند. كار “اميراف” هنگامي كه از دهان نوازندگان ملل و از خلال ابزارهاي موسيقي مي پراكند، خوش مي سرودند همبستگي آدمي و فرياد “سعدي” و يك گوهري را.

جايي كه “ني داوود” و “بهار” و “اميراف” همراه با خيزش “جوانفر” و خانواده ي هنريش، همنوا مي شوند تا يكتايي بشر را در روستاي كوچك زمين فرياد‌ كنند. شنوندگان لحظاتي اجازه زنده ماندن و بلعيدن هواي زيستن را به مجري و نوازندگان سپردند تا شايد “مرغ سحر” زنده بماند “ناله كم كند” و آتش “ظلم ظالم” جهاني فرو نشيند. جوانفر دست مريزاد.

**********

Houshang Saranj – Toronto

رسانه ها و غلط آموزی

هوشنگ سارنج – تورنتو

“بر گردن رسانه هاى گروهیست كه با ژرف اندیشى شیوه هاى برخورد عادﻻنه و خردمندانه را بیاموزند”

در یك واژه نامه ى پارسى هزارها واژه دیده مى شود كه از سى و دو حرف ابزارى ساخته شده اند. این الفباى فارسى است. در دیگر زبانها، حرفهاى كمتر یا بیشترى به كار مى روند. سامیان با كاربرى كمتر از سى نشانه یا حرف چیز مى نوشتند.

در الفباى فارسى و انگلیسى چند حرف مصوت یا صدادار وجود دارد كه در الفباى فنیقى وجود نداشت. در زبان یونان باستان هم پاره اى صوتهاى فنیقى نبود اما در یافتند كه بدون حرفهاى صدادار (واكبر) نمى توانند زبان خود را خوب بنویسند.

ایرانیان زمان داریوش نیز از روى الفباى فنیقى، الفبایى ساختند. گذشته ى خط هزاران سال پیش بر سقف و دیوارهاى غارها، انسان شناخته شده به دوران سنگ (عصرحجر) نقش و تصویرهایى از جانوران زیستگاه خویش را كشیده است. شاید تنها، قصدشان تزیین بوده است، كه در آن صورت آن نقشها خط نیست ولی اگر در آنها پیامى بیابیم مى توانیم آنها را خط بنامیم. ممكن است در آن تصویرها، گونه اى ستایش یا بركت خواهى در كار شكار و فراوانى آن از خدایانشان منظور باشد. كه از اینجا ثبت خواسته و اندیشه و آرزو در شكل نقش و تصویر آغاز مى شود و مى دانید نخستین خط نوشته هاى بشر هم « تصویرى » بوده است.

در خط تصویرى مى توانستند تنها مسایل ساده ى زندگانى روزمره را بنویسند. مصریان هزاره هاى پیش با خطى نه صددرصد تصویرى مى نوشتند. چون آنان پاره اى تصویرها را به جاى صوت نشانده بودند كه خود باعث دشوارى نوشتن و فراگیرى شده بود. نخستین بار یونانیان در برخورد با مصریان واژه ى « هیروگلیف » به معنى نوشته ى مقدس كنده بر سنگ را به خط مصرى اطلاق كردند. البته تمام آن نوشته ها نه مقدس بود نه كنده بر سنگ. چه مصریان باستان، پاره اى نوشته هاى خود را بر كاغذ گونه اى از جنس نوعى گیاه روییده بركرانه هاى نیل، به نام « پاپیروس » مى نوشتند. مردم میان رودان (بین النهرین) خط میخى را به مناسبت شرایط طبیعى زیستگاه خود یعنى وجود گلهاى رسى كناره هاى دجله و فرات اختراع كردند.

بابلیان و آشوریان كه در میان رودان زندگى مى كردند، هزاران نشانه ى (حرف) گونه گون را در خط میخى به كار گرفتند. كه همه آنها در آغاز، شكل تصویرى داشته اند و كشیدن تصویرها با حرفهاى میخى هم چندان آسان نبوده و آن نشانه هاى میخى جانشین « هجا » ها و « واژه » ها بوده است.

گام بزرگى كه در راه تكامل خط نویسى برداشته شد، اختراع الفباست. الفبا را گروهى سامیان كرانه اى خاورى مدیترانه، پدید آوردند. فنیقیان بیشتر فكر خود را از مصریان گرفتند و به طبع راه آسانترى را رفتند. و براى « آواها » ى زبان خود، تنها بیست و چند نشانه ى قراردادى ساختند. فنیقیان كه سوداگران بزرگ دوران خود بودند، همراه كاﻻهاى بازرگانى الفباى زبان را به یونان بردند.

یونانیان بسیارى حرفها را كم كردند یا حرفهاى مورد نیاز زبان خود را بر آن افزودند، این الفباى تكمیل شده از یونان به رومیان رسید، آنان نیز حرفهاى نوى بر آن اضافه كردند. الفباى رومى با دگرگونیهاى اندكى به زبانهاى فرانسوى و انگلیسى و دیگران در سرتاسر اروپا رسید. الفباى فینقى به هندیان و غیر آنان هم رسید. البته پاره اى ملت ها به جاى حروف الفبا، نشانه هایى براى هجاهاى مختلف به كار مى برند مثل خط نویسى چینى ها.

كتاب و كتابخانه كهن ترین كتاب لوحه هاى گلی خط میخى از آن كتابخانه ى « آشوربانییال » امپراطور آشورى بوده است. در آن كتابخانه ۲۰۰۰۰ لوح از گل رس كه به خط میخى، گزارش كارنامه ى دولتى بر آنها نوشته بود، وجود داشته، مصریان، ایرانیان و سپس تر یونانیان و رومیان نیز كتابخانه هایى داشته اند، از آن جمله یكى در شهر اسكندریه ى مصر بوده ; كتابهاى آن با دست روى كاغذ پاپیرس نوشته و به صورت طومار، در جعبه هایى نگهدارى مى شده است. تهیه ى كتاب و رونویسى آن چندان دشوار و گرانبها بود كه در سده هاى میانى اروپاییان كتابهاى خود را با زنجیر بر قفسه ها مى بستند.

چاپ

كهنترین كتاب چاپى به سال  ۸۳۸ م. به وسیله ى « وانگ چیه » در سرزمین چین بوجود آمد، و چاپ با حرفهاى جدا از هم نزدیك به پانصد سال پیش در اروپا اختراع شد. این اختراع به یوهان گوتنبرگ از شهر ماینتس آلمان نسبت داده شده، گوتمبرگ توانست حرفهاى مورد نیاز در صنعت چاپ را خوب قالبریزى كند.

و اما داستان هلیم …

دانش آموزى از معلم كار كشته و نكته سنج خود پرسید: « هلیم با كدام « ها  » نوشته مى شود؟ آن رند ریش بیرون از آسیاب سفید كرده، گفت: اگر، پر گوشت باشد با « هاى هوز » اگر كم گوشت باشد با « حاى حطى » …. زبان پارسى را ما امروزه با خط عربى مى نویسم چه، بعداز تسلط سیاسى، اجتماعى و … فرمانروایان عرب بر ایران، خط و فرهنگ نوشتارى گذشته ى ایرانى، یكسره از كاربرد دربارى و سیاسى كشور برافتاد و خط عربى ابزار نوشتن زبانى شد كه امروز نزدیك به سى و پنج درصد واژگانش عربى است. و پارسى زبانان ایرانى امروزه با سى و دو نشانه (حرف) صامت و شش مصوت (صدادار) زبان خود را مى نویسند.

از میان بخشبندیهاى الفباى عربى دو گونه شناخته تر است یكى « ابجدى  » كه به « حروف جمل » هم معروف است – ابجد، هوز، حطى ….. – و دیگرى « ابتثى » – ا، ب، پ، ت، ث، …. ى – ازین میان حرفهاى عربى « ذ، ظ، ض » نماینده ى صداى « ز  » در پارسى « ح = ه » « ص، ث = س » و « ط = ت » و « ع = ا » مى باشند و یكى از راه هاى شناخت یك واژه ى عربى تبار داشتن یكى از این حرفهاى هشتگانه است. واژه هاى عربى را از راه هاى دیگر هم مى توان شناخت، جمع هاى با قاعده و بى قاعده و قالبهاى افاعیلی و یا ریشه هاى ثلاثى، رباعى و خماسى آنها.

مى رسیم به روشنگرى شناسنامه ى واژه ى پارسى تبار « هلیم » كه انگیزه ى گفتگوهایى بین پارسى گویان شهرمان شده است.

« هلیم  » به معنى « هریسه » نوعى « با » یا آش یا « گوشتباى » قدیمى تر است و « اسم » است، و هیچگونه رابطه اى با واژه ى عربى « حلیم » – كه « صفت » است، « حاى حطى » دارد و بر وزن « فعیل » مانند كریم، رحیم ، وسیع ، فجیع … است و معنى، بردبارى، صبور، شكیبا، مى دهد و از ماده لغت « حلم » به استناد فرهنگنامه هاى عربى از جمله « المنجد » چاپ بیروت، مى باشد – ندارد.

و آن عزیز به اشتباه زیر گوش دیگرى غیر كارشناسانه مى خواند كه اینگونه املاى واژه به غلط « هلیم » (نوعى گاز) مى شود. نه جانم، چنین نیست، آنان كه مى دانند واژه هاى دخیل، همچون، سمپوزیوم، استادیوم، میوزیوم، هلیوم (نوعى گاز)، كلسیوم، منیزیوم … را چنین درست مى نویسند. درست نوشتن هم مانند دیگر كارها، آگاهى تخصصى مى خواهد، « آن خشت بود كه پر توان زد » زبان و فرهنگ درست نوشتارى یك ملت را كه از صاحبان آگهى یا روى شیشه ى دكه و رستوران یا قهوه خانه ها، نباید آموخت، یا آن كسان كه هنوز فرصت باز كردن یك فرهنگنامه را نیافته اند و پایبند درستى و پاسدارى زبان مادرى خود نیستند. آنان كه هنوز نخواسته اند بدانند تفاوت معنایى هزاران واژه از جمله « نهار » با « ناهار » ، « حلیم » با « هلیم » « حله ، حوله » با « هوله » ، « درب » با « در » ، « طناز » با « تنناز » ، « اشكال » با « اشگال » و … در چیست؟

اشتباه آموخته اند مى آموزند، دردناك این ناباورى به حرفه اى بودن پیشه هاست، هنگامى كه جامعه اى گرفتار خود بزرگ بینى باشد، همه چیز و همه كس از آن خود و در خود را برتر از هركس و هرجا مى بیند و مى پندارد. به خود اجازه ى دخالت در هر كارى مى دهد. فیلسوفانه سر مى جنباند و جسورانه، اظهار فضل بى پشتوانه مى كند. و بیدریغ به باور ستیزى مى پردازد. در این میان برگردن رسانه هاى گروهیست كه، با ژرف اندیشى شیوه ى برخوردهاى عالمانه و خردمندانه را بیاموزند. نه خود در هزار چم غلط آموزیها، یار مددكار باقى بمانند.

بدتر آنكه روزنامه دار، آینه چرخانى پیش روى جاهل و جائر كند. غلط را چونان گلوله ى برف بر هم به غلتاند و بهمن توده ها فراهم سازد.

**********

Houshang Saranj – Toronto