جشنهای ایرانیان در بستر زمان

هوشنگ سارنج

خنجرِ سردِ زمستان کرده خونین، دشتها را در بهاران در “وندیداد” بخشی از اوستا، که درباره آفرینش جهان سخن می گوید: آمده است: “… نخستین، سرزمین نیکی که من آفریدم “ایرانویچ” است؛ در کناره ی رودخانه ی “ونگ هویی داایت یا “ang Hoi Daitya  در اینجا هوا خیلی سرد است ده ماه زمستان و دو ماه تابستان است… پاره ای باستانشناسان ایرانویچ را در “ارّان” شمال آذربایجان می دانند، گروهی سرزمین “خوارزم” و گروهی هم، دامنه های پامیر یا کناره های سیبری را… ولی آنچه مسلم است، نیاکان ایرانیان، ساکنان ایرانویچ یا کرانه های سردسیرِ شمالِ دریای مازندران، به دنبال یافتن زیستگاه های گرمتر به سوی نیمروز و فلاتِ ایران فرو آمدند.

گسترش زندگانی کشاورزی و ایجاد زیستگاههای ماندگار و روستا و شهر، وضع قانون مندیهای اجتماعی و پدید آمدن باورمندیها به نیروهای فرا انسانی، و نیازهای روانی بسیار، زمینه های توانبخشی در جسم و جان، روزافزون شد. آنها باور پیدا کردند که جهان پهنه ی رزمیدن پیوسته، بین “روان پاک” با “روان ناپاک” است و جانمایه ی نیرووری غلبه ی بر ناپاکی یا “انگره مینو” همانا، “روان بهی” و “توان بدنی” است. زندگانی ی روستایی و شبانی و رزم آموزی و سپاهیگری می توانست تن را قوی سازد و برگزاری جشن هایی که بیشتر رنگِ آیینی داشت و ماهیانه و سالیانه و گاه رویدادهای اتفاقی و بیرون از گاهنامه ای بود، موجب شادی و روان بهی می گردید.

آنان پس از اسکان در ایران زمین، و ایجاد گاه نامه، سال کاری دوازده ماهه ی هر ماه، سی روز داشتند، که بر پایه ی آغاز کشتکاری و داشت و برداشت، سامان یافته بود و بسیاری جشنها به مناسبت زندگانی روستایی ـ کشاورزی، برآمده بودند. آنها پنج روز مانده از سال را با نام “پنجه وه”  یا “پنجه بزرگ” یا “روزهای دزدیده” به پایان سال می افزودند و جشنی به پا می کردند. شش ساعت بازمانده تا تکمیل شدن یکسال 365 روزه را هم یا کبیسه می کردند یا هر یکصد و بیست سال یک بار، یک ماه به سال می افزودند.

دوازده ماه سال ـ فروردین، اردیبهشت، خورداد، تیر، امرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسپند ـ هم نام فرشتگانِ نگهبان را بر خود داشتند. هفته ی هفت روزه هم، نداشتند. هر ماه سی نام از عناصر آیینی داشت ـ اورمزد، وهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خورداد، امرداد، دیبادر، آدر، آبان، خیر، ماه، تیر، گوش، دی بمهر، مهر، سروش، رشن، فروردین، ورهرام، رام، باد دی بدین، دین، ارد، اشتاد، آسمان، زامیاد، مانتره سپند، انارام ـ روز سی و یکم در سال کبیسه، را “اورداد”  Avardad یا روز زیادی می نامیدند.

از برخورد دو هم نام، جشنی به پا می شد. یعنی هر ماه یک جشن چنین: “فروردینگان” روز نوزدهم در ماه فروردین، جشن یادبود مردگان، بر آنها “آفرینگان” می خواندند، میوه و خوردنی می دادند و گورها را با گل و سبزه و شمع می آراستند. “جشن اردیبهشتگان” با جامه های سپید به ستایش آفریدگار می رفتند. “جشن خوردادگان” کنار چشمه سارها و رود و دریا به شادمانی می پرداختند. “جشن تیرگان” روز دوازدهم  ماه در ماه تیر، به پاکسازی خانه و کاشانه پرداخته با جامه های نو، به آب افشانی و بازی روی می آوردند.

“جشن امردادگان” به کشتزارها و باغها می رفتند و از فرشته ی بیمرگی و نگهبان گیاهان در دامن طبیعت یاد می کردند. ـ “جشن شهریورگان” در ستایشی از امشاسپندِ نماد نیرو، شکل می گرفت. “جشن مهرگان” از جشن های برجسته ی سالیانه همچو نوروز بود که در نیمه ی دوم سال در پایان فصل گرما در مهرروز از مهرماه ـ شانزدهم تا شش روز ـ برپا می شد و همانند نوروز، مهرگان عام و خاص نام داشت.

در گذشته های دورتر این جشن به نام “میتراکانا” اجرا می شده است. “جشن آبانگان” آبان روز از آبانماه، مردمان کنار آبها به نیایش می رفتند. “جشن آذرگان” آذر روز از آذر ماه، در آتشکده ها به ستایش اهورا می پرداختند. “جشن دیگان” چهار بار در دی ماه برگزار می شده، روزهای اورمزد، دیبآدر، دیبهر و دی بدین.

“جشن بهمنگان” و هومن (بهمن) در معنی اندیشه ی نیک است. وهمن از فرشتگان مقربِ اهورامزدا، مظهر اندیشه ی نیک و دانش خداداده است. “جشن اسپندگان” روز اسپند در ماه اسپند، روز پنجم ماه. اسپندارمذ نگهبان زمین است و حامی زنان درستکار و پارسا.

در گذشته درین روز مردها به زنهایشان هدیه می دادند ـ والنتین دی ـ در پاره ای از بحث های ایران امروزه به نام روز مزدگیران” هنوز خیلی کم رنگ اجرا می شود. “جشنهای سالیانه” زیر نام جشنهای شش گانه ی گهنبار در شش وقت برگزار می شد. 1ـ گهنبار نخست یا “چهر گاهنبار” از روز خیر در اردیبهشت تا روز دیبمهر (15ـ11) 2ـ گهنبار میانه ی بهار در تیرماه (15ـ11) 3ـ گهنبار پایان تابستان (30ـ26 شهریور) 4ـ گهنبار مهرماه (30ـ26) 5ـ گهنبار میانه زمستان (20ـ16) دیماه، در سالهای هفت ماه تابستان و پنج ماه زمستان 6ـ گهنبار پنجه (چهر ششم) که در روزهای پنجه وه یا پنج روز آخر سال، برگزار می شد.

این روزها را جشن آفرینش می دانستند. چه باور داشتند که خداوند در هر یک ازین “گهنبار”ها یکی از آفریده های خود را خلق کرد ـ آسمان، آب، زمین، گیاه، حیوان و انسان. “بندهشن” به استناد کتاب یاد شده ـ بندهشن فصل 25 فقره 2 ـ می توان پنداشت گهنبارها ریشه در زندگانی آریایی ها پیش از رسیدن به سرزمین امروزی در فلات ایران داشته باشد.

در بندهشن آمده … از روز “اورمزد” در ماه فروردین تا روز “انارام” در مهرماه هفت ماه تابستان و از روز “اورمزد” ماه آبان تا پایان “اسپندارمذ” و روز پنجه وه پنج ماه زمستان است… در مراسم گهنبارها، هفت خشکبار، سبزه، گل، مجمر، آتش، بوی خوش، آب تازه، نان گرم، میوه تدارک می شد، آفرینگان (دعا) می خواندند و خداوند را می ستودند.

و اما نوروز، در واقع دنباله گهنبار ششم از جشن های سالیانه است که همه جشن های مذهبی هستند، و نوروز ویژگیهای مذهبی ندارد، بیشتر ملی است، بسیار باستانی است و از همه ی رخدادهای تاریخی رسته و به زمان ما رسیده است و اینکه در روایات عربی و زرتشتی آن را به جمشیدشاه پیشدادی نسبت داده اند خود دلیلی بر قدمت پیش آیینی این جشن است.

نوروز از آغاز بهار، روزهرمزد، در فرودین ماه آغاز می شود، به گفته ی تاریخ نگاران عرب و ایرانی، یک ماه ادامه می یافت زیرا، نوروز جشن دوباره زنده شدن طبیعت است. ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه آورده “… از آداب جشن نوروز… در صحن خانه بر هفت ستون، هفت رقم غلات می کاشتند و هر یک از آنها که بهتر می رویید دلیل ترقی و خوبی آن نوع غله در سال نو می دانستند…” در المحاسن آمده “… بیست و پنج روز قبل از نوروز در صحن کاخ شاهی بر دوازده ستون از خشت خام یکی از حبوبات را می کاشتند…” ایرانیان باستانی، گندم و جو یا عدس یا ماش را سبز می کردند. سبزه را Sheshah  می نامیدند و ازآغاز گهنبار ششم، خانه تکانی می کردند.

پگاه روز نخست بر بام خانه مانند شب گذشته اش، آتش می افروختند. مقداری آویشن در ظرفی پر آب همراه سبزه بر لب بام می نهادند. با سر زدن آفتاب شاخه های مورد و سرو را بر بام نهاده، آب و آویشن را فرو می ریختند. از بام پایین آمده به گرمابه رفته، جامه نو می پوشیدند. بر سفره سیب یا نارنج یا انار و چند سکه ی نقره در ظرف آب می انداختند. آتشدان روشن می کردند، کتاب مقدس می خواندند و شمعدانهای روشن گرداگرد خانه می چیدند. بر سفره، خوراکی های پخته، کاهو و اسفناج و سبزیجات دیگر و میوه، ماست و پنیر، کماج و نان شیرمال می نهادند.

ایرانیان امروز، سفره هفت سین می گسترند که پاره ای عقیده دارند هفت سین، تغییری است از ترکیب هفت چین، اشاره به هفت غله ی سبز. و شاید هم هفت شین که امروزه چندان کارایی ندارد. بر سفره می نشستند و خدا را می ستودند، سال نو را با شاخه های گل به یکدیگر شادباش می گفتند. گلاب پاش و آینه را به گردش می آوردند. گلاب به روی و سر می زدند و نقل می خوردند. بزرگ خانواده پول یا چیزی به کهتران عیدانه می بخشید. به پرسه ی خانواده های سوگوار می رفتند. مراسم دید و بازدید تا بیست و یک روز ادامه داشت. حالیا، بخشی از آن مراسم اجرا و جشن تا روز سیزدهم فروردین ادامه می یابد. روز سیزدهم جشن را در دامن طبیعت به سر می آورند.

خلیج فارس در سندهای تاریخی

هوشنگ سارنج – تورنتو

خلیج فارس دریای کم ژرفایی با گستره ی نزدیک به دویست و چهل هزار کیلومتر مربع در کناره های باختری اقیانوس هند است. از دهانه های اروندرود تا تنگه ی هرمز، یک هزار کیلومتر، کرانه ی ساحلی ی آن با خاکِ ایران امتداد می یابد. جزایر ایرانی ی قشم، کیش، خارک، پورموسا، تنب بزرگ، تنب کوچک، لاوان، از دیرباز، زیستگاه ایرانیان دریانورد، صیادان ماهی و مروارید و بازرگان پیشه بوده است.

بزرگ بندرهای عباس، لنگه، بوشهر، خرمشهر و آبادان… نه تنها، جایگاه آمد و رفت کشتی های بازرگانی بود، بلکه کارگاه های کشتی سازی مهمی همچون “کنگ” را نیز داشته است.

دریانوردی ایرانیان در خلیج فارس پیشینه ی تاریخی بس درازی دارد و از پانصد سال پیش از میلاد که داریوش بزرگ، پایه ی ناوگان دریایی ایران را نهاد، رسمیت یافت. این آبراهه ی استراتژیک، که چهل درصد نفت مصرفی جهان از حوزه های نفتی ی سرزمین های اطرافش ـ ایران، عراق، کویت، امارات متحد، عربستان سعودی ـ به دست می آید، بسیاری نبردهای تاریخی، از سر گذرانده، تا به امروز رسیده است.

گذار ناوگان جنگی ی اسکندر، جنگهای نادرشاه افشار، شاه عباس صفوی … با نیروهای مهاجم و اشغالگر اسپانیایی و پرتغالی و نزدیک به زمان ما، جنگهای خلیج فارس در سالهای 1990 و 1991 نیروهای تحت فرمان  UN برای بیرون راندن عراق از کویت و… پیش از کوچِ آریایی ها به فلات ایران “آسوریها” بر سنگ نوشته های خود، “دریای پارس” را Nar Marratu  (آبهای تلخ) نامیده اند.

بر لوحِ یافته شده در جایگاه حفر کانال سوئز، منسوب به داریوش بزرگ هخامنشی، آن را “دریای پارس” نامیده، ساسانیان هم. تاریخ نگار یونانی “فلاویوس آریانوس” به دریانوردی ی “نه آرخوس” فرمانده ناوگان دریایی اسکندر که از سند تا مصب (دلتای) اروندرود، بر آبهای دریای پارس پرداخته و سپس تا رسیدن به شوش را نوشته، به روشنی از خلیج فارس  Persikon Kaitas یاد کرده است. بطلمیوس (کلودیس پتوله مااوس) در کتاب جغرافی ی خود به زبان لاتین خلیج فارس را “Sinus Persicus”  نوشته است.

در اسناد و نقشه ها و آثار کتبی، قراردادهای رسمی ی سازمان ملل متحد همه جا و همیشه خلیج فارس آمده. حتی در موارد تخلف و یادآوریهای ایران، بخشنامه هایی در به کارگیری حتمی واژگان خلیج فارس برای متخلفان صادر شده است. در اسناد رسمی ی جغرافیایی کشورهای انگلیس، فرانسه، آلمان، ایتالیا… نام آن آبراهه ی بزرگ خلیج فارس چاپ و نشر گردیده. در کتابهای جغرافی به زبان عربی و نویسندگان عرب در تمام دورانهای اسلامی همه جا “بحر فارسی” یا “البحرالفارسی” یا “خلیج الفارس” یاد شده است.

“ابن خرداذبه” از جغرافی نویسان بنام اسلامی در کتاب “المسالک و الممالک” که حدود سال 232 هجری نوشته است، جایی آورده… “گروهی از رودها به دریای پارس می ریزند..”

“مسعودی” در “مروج الذهب” از کتابهای معتبر سده ی چهارم هجری، آورده “… از دریای هند… خلیج مثلثی شکل منشعب می شود… که دریای پارس است…”

“ابن فقیه همدانی” از محدثان و جغرافیدانهای مشهور سده ی سوم هجری  صاحب کتاب “البلدان” است در جغرافیا، حدود سال 403، علی بن حسن شیرازی زیر نام “المختصر کتاب بلدان” آن کتاب را ترجمه کرد، در آنجا آمده، “… دریای فارس و هند به هم اتصال دارند…”

“ابوریحان بیرونی” سرآمد پژوهندگان و جغرافیدانان در سده ی پنجم در کتاب “التفهیم لاوایل صناعة التنجیم” آن جا را، هم “دریای پارس” هم “خلیج فارس” نوشته است. “ابن حوقل” در کتاب “صورة الارض” که در سال 367 هجری تالیف کرده به “بحر فارسی” اشاره دارد. در کتاب “حدود العالم من المشرق الی المغرب” منسوب به “ابوالحارث محمدبن احمد فریغون” نوشته ی سال 372 هجری، آمده: “… خلیج پارس از حد پارس است با پهنای اندک تا به حد سند…” در کتاب “احسن التقاسیم” اثر بشاری سال تالیف 375 هجری “بحر فارس” آمده. در کتاب “طبایع الحیوان” اثر طاهر مروزی سال تالیف 514 هجری “الخلیج الفارسی” آمده.

“ابن بلخی” صاحب “فارسنامه” تالیف 500 هجری “بحر فارس” نوشته شده است. “یاقوت حموی” در کتاب ارزنده “المعجم” سال تالیف قرن هفتم آمده “… دریای پارس شعبه ای از دریای بزرگ (اقیانوس) هند است…”. “زکریای قزوینی” در کتاب “البلاد” در معرفی سرزمین پارس آورده “… پارس ناحیه مشهوریست … از جنوب به دریا که پارس نامیده می شود…” در کتاب “عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات” نوشته آمده “… دو خلیج بیرون آید… دریای پارس… و دریای قلزم (سرخ)”. “حمدالله مستوفی قزوینی” در “نزهة القلوب” آورده “… جزایری که در حد سند تا عمان در “بحر فارس” است.

حاجی خلیفه هم در کتاب “کشف الظنون” “… دریای پارس یا سینوس پرسیقوس به معنی خلیج فارس…” را نوشته است..

این ساز به نوای دگرگونسازی نام خلیج فارس بعد از جنگ جهانی اول، تجزیه ی عثمانی و تحت الحمایه قرار دادن شیخ نشین های سرزمین های پاره پاره شده عرب به وسیله انگلستان، و بعد از زمان جمال عبدالناصر و جنجال ناسیونالیزم عرب، کوک شد. با شکست جمهوری متحده عربی تا اندازه ای سر و صدای آن خوابید. ناگفته نماند، دشمنی ی سیاست  بازان انگلیسی، هیچگاه، ایجاد آشوب بین همسایگان مناطق نفتی ی حاشیه ی خلیج فارس از دستور کارشان بیرون نرفته است. از دیرگاه، بر سر حفظ هندوستان با ایران سر دشمنی داشته اند، از موضوع افغانستان تا اشغال جزایر و بنادر ایرانی. از تقسیم پرمشکل هندوستان به سه پاره هند و پاکستان غربی و پاکستان شرقی تا ایجاد اسرائیل به قیمت آوارگی فلسطینیان و بعدتر ایجاد کشورهای تحت نفوذ خود از مرده ریگ عثمانی. اشغال جزایر ایرانی و ایجاد پایگاههای نظامی خود در راستای حفظ منافع نفتی در شیخ نشین های ساختگی. جداسازی بحرین از ایران. بیدادگری در غارت نفت ایران، بدهکار کردن ایران نسبت به جبران زیان سرمایه گذاری ادعایی در شرکت نفت انگلیس و ایران، پس از ملی شدن صنعت نفت و ایجاد شرکت نفت”برمه” با پول به یغما رفته ی ایرانیان.

حالیا تحریک و پشتیبانی از شیخ نشین های کوچک در زمینه ی مالک شدن جزیره هایی که هر یک با فاصله ای اندک پیوسته به خاک مادر یعنی ایران هستند و سرانجام، غارت نفت و گاز حوزه های فلات قاره ای مشترک بین دو ساحل خلیج فارس با دست شیخ نشین ها. رویدادهای تاریخی را باید با دقت نگریست و اسناد دایی جان ناپلئونیزم را راحت نپذیرفت.

*****

Houshang Saranj – Toronto

روز جهانی زن

هوشنگ سارنج – تورنتو

در ادیان الهی زن با مرد یکسان و آزاد خلق شده است.اما تعریف حقوقی و سیاسی آزادی در عصر جدید ،میراثی است که بعد از انقلاب صنعتی دامنگیر نیمی از بشریت گردید و ناجوانمردانهبه بیراهه کشانده شد.خانه ی مقدس که پایگاه بنیادی نظم اجتماعی بود در هم بشولید و قانونمندی ی اخلاقی تازه را هست کرد.

کارخانه‌ها که بجای کشتزارها قارچ آسامی روییدند با دهان سیری ناپذیر شهر‌ها سر چشمه‌های نیروی انسانی و طبیعی ی روستا‌ها را بلعیدند .زن که از دیدگاه اخلاق حاکم ناقص و جزو اموال قابل خرید و فروش ،ارزیابی می‌‌شد  و در زندان قوانین مرد ساخته زندانی بود برخلاف باور بسیاری فیلسوفان _شوپنهاور ،نیچه… _ دست و پایی زد.

پیشتر افلاتون برای زن آزادی خواسته بود و کندرسه هم، در مجلس ملی برای زنان حق رای پیشنهاد کرد و ماری واستن کرافت حقوق زن را بر اعلامیه حقوق بشر افزود؛ سر انجام آزادی مردان بیشتر ملاحظه شد.چه تا حدود سال ۱۹۰۰ میلادی هنوز زنها حقی نداشتند؛در آفریقا تا سالهای سده نوزدهم زنان همچون بردگان خرید و فروش میشدند… اما بعد از انقلاب صنعتی بردگان دیروز از آزادی و برابری با مردان سخن گفتند.

انقلاب صنعتی بستر مناسبی برای تظاهرات آزادی خواهی زنان گردید و کارخانه داران که در پی بدست آوردن نیروی کار ارزان و پرداخت دستمزد کمتر بودند ؛زنان را به کارگری در کارخانه‌ها فراخواندند. درین راه نخستین گام را پارلمان انگلیس با وضع قانون ۱۸۸۲در راستای اسارت زن بر داشت.نمایندگان کارخانه دار مجلس عوام برای کشاندن زنان به کارخانه ها،از بند “…دستمزد به خود زنان تعلق دارد…” پشتیبانی می‌‌کردند.صنعتی شدن زن موجب پذیرفتن بردگی نو در جامعه نوین گردید؛چه ،بینیازی مالی‌ به او شخصیت تازه می‌‌داد. انقلاب صنعتی کودکان را هم از کشتزارها به کارخانه‌ها کشانید. 

کارخانه، شهرها،پراکندن کانون خانواده ها،دموکراسی و سوسیالیزم را بدنبال آورد و زن بازیچه ی دیگر پدیده صنعت شد،تاجایی که امروز شانه‌های ظریف و پیکر لهیده او بایستی هم سنگینی ی بار سخت زندگی هم مسوولیت بسیار مهم فرزند آوری و نگهداری و پرورش و تنهایی را تحمل کند. اما گسترش دامنه ی آموختن و بالارفتن سطح آگاهی در همه زمینه‌های علمی‌ – اجتمأعی،زن را بران داشت ،در یابد،که آزادی تنها در بدست آوردن حق رای در انتخابات خلاصه نمی شود.دریافتند ،آزادی راستین ،آزادی ذهنی و عقلی می‌‌باشد.آنان در پهنه‌های مستدل ،ثابت کردند که اختلاف میان زن و مرد وابسته به محیط و پیشه هاست. رشد فرهنگی و آرمانهای برابری خواهی زن تازه آغاز گشته است؛زیرا هوشمندی جدای از روشنفکری است.

عادات در بستر زمان ،اخلاق را می‌‌سازد و اخلاق آنستکه انگیزه‌ای به آزار رساندن به دیگران نشود. زنی در خور سرزنش می شود که زیبایی خود را درحراج یا مزایده سوداگری بگذارد. واقعیت زندگی صنعت یا سیاست نیست؛بلکه ،هدف اصلی‌ برقراری ی مناسبات و همکاری ی صمیمانه انسانی بین زن با مرد یا پدر و مادربا فرزندانست. عشق و زندگانی و مرگ که بنیادی‌ترین جریان حیات بشریست؛از انقلا ب و حکومت و دولت برترست و خوشبختی ی انسان در دارایی و مقام و قدرت سیاسی نیست.

زناشویی-که اهمیت زن در آن بسیار چشمگیرست -مجوز قانونی عشقورزی نیست ؛ بار معناییی بیرون از چهارچوبه ی خود بینی دارد. زن پیوسته از فرزند پرستاری بی‌ چشمداشت مادی می‌‌کندتا او را بثمر برساند؛در تاریخ بشر چیزی شگفت انگیز تر از انتقال کامل خود خواهی زن به فرزند خواهی وجود ندارد.زن در امتداد زنجیره بقای نوع بشر و پابر جایی و استواری آن سهم والاتری دارد. زن در سنگلاخ پر پیچش زندگانی و ناسازواری‌هایش ،مدافع تداوم زندگی میباشد.

مرگ می‌‌تواند گوشتهای ما را از استخوانهای پیکر مان بتراشد  و گرد از هستی هر زنده بر انگیزاند اما نمی تواند روح زندگی را که مادر ی به فرزند داده است  از کسی بگیرد.ما پاره‌ای از خویشتنمان را بگور می‌‌سپاریم ولی گوهر ما که با دستان مادر در گهواره ی اندیشه مان به رفتار آمده و پر ورش یافته ،در ما می‌‌ماند تا ما را در حرکتی نو جلوه گر سازد .کودک زن را گرفتار می‌‌سازد و در برش هایی نا امید و دلشکسته و سر انجام لبریز از لذتی افزونتر وبالاتر از عشق میشود.
مرد در تنهایی به کمال نمی رسد.هر انسان بایست بیش از دریافتش  ببخشد و ایثار کند. مادران چنینند .به امید روزگاری که همه زنان بجایگاه حقشان ،برسند.

*****

Houshang Saranj – Toronto

تاج محل و زائران معبد عشق

هوشنگ سارنج – تورنتو

به مناسبت روز جهانی‌ جهانگردی انگیزه ی جهانگردی، بر پایه ی شناخت و نزدیکی و تفاهم بیشتر بین ملت ها، است که به جهانبینی راستین و داوری درست، درباره ی دیگر آدمیان می رسد. داد و ستد فرهنگی در راهِ ایجاد صلح و آشتی دامنه دار و زدودن انگها و رنگها از دامنِ بشریت تا رسیدن به برادری و برابری و حق همزیستی آرامش بخش، دست آورد برترین آن خواهد شد. نخستین جهانگردان، همانا جویندگان زیستگاههای نو در پی ی چراگاه های سبز و پر آب بوده اند که رد راهنوردی آنان بر خرسنگ

Taj Mahal - تاج محل

ها و غارهای دورانِ سنگ، از نوک خامه های خلنده ی استخوانی ی انسانِ شکارگر در چهره ی هنرِ خام، به جا مانده است و در دوران پختگی ی هنری و اندیشه وری، در، برج و بارو، دژ، یا، پرستشگاه و قربانگاه و تندیس و شهرسازی زیبا، همراه، با نگارگری ی پر آب و رنگِ معنی دار درخشیده است. هر سنگِ تراشیده بر دیگر استوار شده، هر زیگورات یا هرمی را که برپا داشته اند، نشانگر آرزوی جاودانه سازی انسان میرنده است که خمیر مایه اش در دستان و اندیشه ی هنروری ورزیده و آفریده شده. آن رفتن ها، در بادِ کوچ، بذر تمدن و فرهنگی را از کانونی به دیگر کانون کشانده است.

از ریشه ی فکر بازاریابی و بازرگانی که در خیال دریانوردان گرداگرد زمین ـ از آسیای خاوری، میانی، باختری، کرانه های مدیترانه، تا آمریکای لاتین ـ وجود داشت، درختِ تناور تمدن انسانی سترگ و سازنده بالید.

گهواره های تمدن در چین و هند و ایران، میان رودان، یونان و روم و مصر و مکزیک باستان … کودک نوپای جستجوگر را با نیروی خستگی ناپذیر و بی پایان و هوشمندی برآورد، توانایی ای که به یاری خرد، هستی خویش را در نمادهای دیداری در جای جای کره زمین ـ زیر سیطره اش بر جای نهاد که برای دریافت و نقب زدن و رسیدن به فهمِ زبان احساس نهفته در آنها، روشمند باید به کاوش پرداخت چه گردشگری بر بستر کارشناسی ی علمی ـ اقتصادی پیش می رود. کشورهایی که زمینه ساز کار و ساز گسترش گردشگری و جهانگردی هستند، به یمن گزینش راه سودآور درآمدشان از نفتگران بیشتر است و درآمدش یکراست در پیکر اقتصاد جامعه می نشیند.

ایران که جلوه گاهِ خیالپردازیهای هنرمندانه در راستای نمایش تمام عیار “هنرهای تجسمی” است، برای جهانگردان می تواند گزینه ی ارزنده و مفیدی باشد. و هندِ یگانه، در مجموعه ی ساختهای دیدنی، نمونه ی دیگریست که بر هر پاره از پیکر پهناورش، اثری ماندگار در بیان باورمندی بر آفرینش و مرگ و جاودانگی دارد. “آگرا” بزرگترین شهر استان “اوتارپرادش” نه چندان دور، جنوبِ دهلی ـ حدود سال 1566 که “آگرادژ” (Agra Forte) به خواستِ اکبرشاه بابری، امپراتوری مغولی هند ساخته شد ـ گرداگرد دژ گسترش یافت.

آگرا دژ - Agra Forte

دژ، کاخ، و جایگاه فرمانروایی امپراتوری بابری ها از اکبرشاه تا همایون بوده است. مجموعه کاخ ها، شاهکاریست از زیبایی و تناسب بین معماری ایرانی و مغولی. حجم های سنگی و تراش های مینیاتوری و بیرون کشیدن بسیار و بیشمار شاخه و برگ و گل و جانور از درون سنگ، کاریست آفرینشی.استحکامات پدافندی سه لایه از خندق پیرامون دژ و پل های متحرک و دروازه های نیرومند و راهروهای شیبدار، بین دیوارهای بس بلند سنگی سرخرنگ و کنگره و مزغل و قرارگاههای پیاده نظام تا استقرار آتشبارهای توپخانه بر فراز بلندیها خبر از قلعه ای نظامی می دهد. و پشت دیوارها، باغها و کاخ های امیران و فرماندهان، جنگلی از خلاقیتهای هنرمندانه است. آب رودخانه  جمنا که از پای دژ می گذرد، خود نگهبانی سخت، بر مقر فرمانروایی یک امپراتوری بوده است.

در دوردست و میان دشتِ سبز، گوهر یکدانه ی نماد هند، “تاج محل” در افق روییده است. آن پرآوازه ی جهان  بر ساحل راست  Jumna در تیررس نگاه بیننده ایستاده. کاری بزرگ از “استاد عیسای شیرازی” بنایی بیرون از توصیف واژگانی. معماری ی “ایرانی ـ هندی” بیست هزار نفر ـ بیست و دو سال 1652-1630 ـ پر هزینه به سفارش و تامین مالی “شاهجهان” امپراتور، به یادبود همسرش “ممتاز محل” که هنگام زایمان چهاردهمین فرزندش جان باخت، ساخته شد.

تاج محل، دور از “آگرادژ” در باغی خرم که طراحی آن از “علی مکدارخان” یک نجیب زاده مغولی است، بر سکویی پهن همه از مرمر سپید، بین چهار مناره سنگی برآمده است. پیش پای آن، آب نماهای پی در پی گسترده است تا تصویر ساخت در آن بازتاب یابد. آرامگاه زیر گنبدی تخم مرغی که هیچ روزنی بر گلوگاهش نیست، خوابیده. کتیبه ی سر در ورودی با سوره 89 قرآن (الفجر) و گلبوته های قرمز و سبز آذین گشته. ساقه های خزیده ی پر گل از سنگهای رنگین گرانقیمت معرقکاری شده اند. گنبد مرمرین نوری کمرنگ را به داخل می پاشد. گور ممتاز محل و شاهجهان در سردابه و زیر سقفی که بر فرازش گورواره های نمادین را ساخته اند، در خاک سرد و محیطی تاریک آرمیده اند. زائران واله ی دیدار، برهنه پا بر چهار ایوان گرداگرد آرامگاه، کف بر زمین شوریدگی می سایند و در هیمنه ی سترگی ی سنگ و وقار هنری یکسره رها می شوند و در پروازی به ارتفاع بی وزنی و تنفس بوی سبک آرامشی ملکوتی بال می زنند، از رگ رگِ هر ردیف سنگ و ستون و محجره ها و دیوارهای گوهرنشان، سرود آدم فانی به گوش می رسد.

رودخانه جومنا - Jumna River

کل ساخت راز هستی را در پایداری تداوم می بخشد، دیدن کم است، باید آنجا بود و پیام تناسب و زیبایی را بلعید ـ که گواردن زیبایی، فهمی در حد احساس نرم گل می خواهد و شیدایی ی شرمگین ژاله های سرما دیده شب ـ باید سنگ را در آغوش گرفت و دید که آسمانه ی بی ستاره چسان، بر استخوانپاره های دو دلداده، گرد تاریکی  و سردی می پاشد.

“جمنا” هزاران بار در مهتاب نجیب، سایه های جنبان و اشک ریز فرمانروای زندانی اگرادژ را از پشت پرده های حریم حرم، به وفاداری، شسته و در بی منتهای دریا ـ به گناه لذت ـ به دست آبهای بی کران سپرده است. اکنون “جمنا”ی سیاه آب عفن، سخت پیش می رود. بر آینه اش اشباح تنهایی می رقصند. “تاج محل” در آبتنی ی تابش ماه و در سایه های شب و در آبشار زرین هور، زندگی می کند. هر برگ و گل و ساقه های گوهرینش که در استخوانبندی سنگ آرمیده است، تا آدمی هست با وی خواهد بود. در باغ دلگشای تاج محل زیبایی است و سیل زائران معبد عشق و سپاه دریوزگان رها، در التجای مهربانی و نثار عطوفت رهگذران.

*********

Houshang Saranj – Toronto