بشاگرد

هوشنگ سارنج

سرگذشت یک سر باز  ” نام دفتریست ۲۴۴ برگی در  سوک و ستایش حاج عبد الله والی (۱۳۲۷ – ۱۳۸۴ ) جهادگر باورمند و رزمنده ی جبهه های کردستان و جنوب، که سید مهدی طباطبایی پور ،  سال ۱۳۸۶ خورشیدی نوشته است.

نویسنده، کتاب را با اندوه مرگ آن بزرگ می آغازد و به دنبال، از کارهای چشمگیر مردی خستگی ناپذیر و نستوهی کم مانند یاد می کند و آنها را به زنجیر سخن می کشاند. طباطبایی پور ، آورده :  در سفری همراه با گروهی باز دید کننده از دانشگاه اصفهان ، به بشاگرد می روند و دست آورد آن سفر، دیده ها و شنیده هایی است از  شور کار مردی پر آرزو در دوزخی جایی همچون گورستان زندگان.

از زبان والی می گوید :  شبی از شبهای جنگ تحمیلی، در راحتجایی سنگری، از یک خلبان چرخبال شنیده بوده ، که پیش از انقلاب ، در فرودی اجباری – در خاور ایران – مردمانی را دیده که علف می خورده اند و در نقشه ی همراهش ،  تنها آمده بود  ” کوهستان بشاگرد ” .

خاک خوب ، آب فراوان، نیروی کاری سازنده و کاردان ، زیر ساخت شهروندی و عدالت اجتماعی بر بن مایه های ابراز شایستگی ، انگیزه ی والایی و پیشرفت گروه های انسانی می شوند. اینکه چرا ، گروهی فراتر از مرز بندگی و بهره کشی همنوعان خویش می روند و یا ، اجتماعاتی هنوز در گوشه و کنار جهان ، در بند بهره دهی گرفتارند و در دامچاله های غلامی ی نوین ، افتاده یا می افتند؛ بیشتر وابسته به خرد گریزی و خرافه گراییست تا سر نوشتی بایدی.

زنده یاد والی ،  در سفری از جبهه به تهران ، برای دیداری با همسر و دو فرزندش و پدر و مادر و برادران ، سری هم به وزارت بازرگانی می زند ؛وزیر وقت ، با دیدن وی او را می گوید : ترا به ماموریت ایجاد کمیته ی امام و یاری رسانی به گروهی شیعه ی نیازمند در “بشاگرد” برگزیده ایم. … سر زمین پهناور ایران ما ، که هر از گاهی، در سیاهسالهای یورش بیگانگان کوچک و کوچکتر شده است ؛ هیچگاه ، به تمامی ، از چنگال نظام اربابی انسانخوارش، رها ، آسوده و در آرامش نبوده ، تپشی، گاه تند و گاه کند شده است.

از دوران هخامنشی – که خوشنامترین دوران دور از دسترس  باشد – تا هر دوره ی پر جنگ و ویرانی و قدرت طلبیهای آدمی سوز و آسیب رسان به توده های زحمتکش بر خاک و نانجویان از آب و آفتاب، تا پشت گوش دیروز تاریخی، چه بسا آدمیانی که از ترس جان به کوهستانهای بی خاک زندگیبخش گریخته و با گردش روزگار ، انسانواره هایی ، پوسیده اندیشه، پلشت و خوارمایه شده اند.

در فرهنگ جغرافیایی ایران، جلد هشتم ، آمده است : ” بشاگرد… عرض جغرافیاییش از خط استوا ۲۶ درجه و طولش از نصف ا لنهارگرینو یچ ۵۸/۵ درجه است …  و به گفته ی  ” فارسنامه ی ناصری ” بشاگرد از دهستانهای بخش کهنوج شهرستان جیرفت …… محدود است از شمال به دهستان “کوه شهری مارز ” از خاور به دهستان قنوج ، از جنوب به دهستان جاسک  از باختر به دهستان  سیرک …… و عبدالله والی در گزارش سفر یکماهه ی خود به دولت چنین تصویری از منطقه نشان داده است. -درک مطلب و نثر از مقاله نویس است- … بشاگرد ، منطقه ایست ؛ بلا زده ، مهر و موم و قفل و بست شده … جزیره ایست کوهستانی ، تپه زارانی بی خاک خوب، جهنمی از گزندگان مرگ آفرین و درندگان گرسنه ی وحشی. آب آشامیدنی و کشاورزی ندارد. همه ی خاک دره هایش و هم سنگها را بارانهای سیل ساز ، شسته.

از آغاز تاریخ و زندگی بشری، آدمی، بی راهنما بوده، خوی برده سازی، در اوج فقر، ادامه یافته، اگر کسی بر دو پای رونده است و در جامه ی هستی نفس می کشد ؛ گرسنه، زجر دیده، بی سواد، تشنه ، چرکین، فرومانده و بیرون از چهار چوب قانونمندی حیات حقوقی  است. سرپناه وی کپری نا امن و مزه ی شیرین زنده بودن و زیستن و دیدن ، دست و پا زدن در چنگال مرگی زودرس می باشد. هفتاد هزار نفر در نهصد و شصت واحد روستایی یک، دو، سه ، تا پنجاه کپره، بر شانزده هزار کیلو متر مربع ، تیغه های جانشکار سنگهای در حال تلاشی و تپه های بی کلاله های سبز گیاه در شش گروه اجتماعی شیره ی جان باخته پناه گرفته بودند.

آنجا گستره ای کوهساری بوده با دره های تنگ.  که تند آبهای بارانی زمین را درنده بود  و می دراند؛ خاک را می لیسید و گرمای برخاسته از سنگ تپه ها، آب تن های خوشیده و بی رمق را می مکید.

نیاکانشان ، تا چند نسل پیش در غار های پر کژدم و مارهای ” شب ”  زندگی داشته اند. حاج عبدالله والی در گیر و دار جنگ و دفاع مقدس بامدادی با دو رزمنده ی دیگر همکارش ” اسدی ” و ” روحانی  “به سوی بندر عباس راه می افتند؛ با دو لندرور ،  به پشتیبانی کمیته ی مرکزی امام و هلال احمر.  در بندر عباس هفده نفر ، همراه آن سه شده؛ خود را به میناب شهر ساحلی عقب مانده می رسانند؛ شهری که خیابانی دارد و بازاری و دیگر مردمانی فقیر. در ساختمانی ساده ی روستایی وش ، از سوی مردمانی نجیب و مهربان ، استقبال می شوند.

مسوول هلال احمر که برایشان در معرفی بشاگرد ،  سخن می راند؛ چنین گفته بود:  ما شناختی به بشاگرد نداریم؛ می دانیم در دویست کیلو متری شمالشرق میناب است؛ گزارشی از راهسازی بدان سامان در دست نیست؛ آب ،خوراک، بهداشت، مدرسه ، کار، کشت و کشاورزی هم ندارد. پر جانوران سهمناک است و نیز ،پناهگاه اشراری چند. تا شب فرا رسد ، همراهان بندر عباسی ، صحنه را خالی می کنند و حاجی والی را تنها رها می سازند.

والی با توان و روحیه ی یک جنگجو ، به نبردی دلیرانه با تمامی واماندگیهای تاریخی بشاگرد ،  بیش از بیست سال می پردازد. فردا روز سه نفری ،  پا به راهی نه شناخته می نهند ؛ قدم به قدم پیش می روند بر گرده ی سنگلاخ. آنچه می بینند ؛ گرسنگی ی عریان و سیال و پسودنی است. مردگانی را می بینند که برهنه پا ، بر سر تیغه های سنگ ، گام می زنند. آن نیازمندان ،  پسرانشان لخت، دخترانشان در پیراهنی بلند و تکه پاره ، زنانشان پیچیده در “ساری” های مندرس و پنهان پشت یک برقع . مردانشان ،  با دو لنگوته تن را پوشاننده. خوراکشان در شبانه روز یک وعده، اگر خرمایی خشک با نانپاره ای از آرد هسته ی خرما یافت شود و کودکان خمیر نپخته تا زود گرسنه نشوند.

شگفتا ،  نظام طبقاتی تا ژرفای پس نشینی از شهرهای جانمند، و ریشه دواندن در دوزخ یتیمی بشری در شش طبقه ی حاضر ، واماندگان تاریخ را سر پا نگه داشته بود. خانها، ریسیون، بلوچکار، نقیبیون، چوپونون و غلا مون. که مرز خانی تا غلا می ، داشتن یا نداشتن چند راس بز با چند نخل نزار و پریشیده در برهوت سنگستان است. غلا مان با داشتن لنگی بر کمر و پیکری سوخته از آفتاب ، انگ نداری را شب و روز با پای پیاده ،  همه جا، با خود می کشند. برای ریشه کن سازی نداری های تاریخی ی گروه های اجتماعی، در زمینه های فرهنگی ، اقتصادی، و اخلاقی ، فراهم آوردن نهادهای آموزشی تخصصی ، کار و تولید و رفاه در گستره ای ژرف ، یک باید است. چه، درمانگری های ناپایدار و بی پر بازده، قطره آبی، بر آتش تشنگی بسیار، ریختن است.

حاج والی در راستای باور های خود ، با یاری مردمان نیک اندیش و دولت ، به قله های فقر فرهنگی و اقتصادی ، حمله کرد. وی پس از ۲۳ سال کار شبانه روزی، بر فراز تپه های مرگزای روستای “ربیدون” شهرک کمک رسانی و ستادی امام خمینی را ساخت؛ بخشی از کاستیهای کهنسال را با چنگ و دندان از تهران و اصفهان و هر جا و هر کس که می توانست؛ با خود به بشاگرد کشید. هنگام ترک منطقه ،  اجرای نود برنامه ی زیر ساختی را در کارنامه ی خود داشت؛ از، راهسازی به ژرفای بشاگرد ، مدرسه و بهداشت کارگاه فنی و مزرعه و بهداری و برق و  …حوزه ی علمیه ،  تا ، دانشگاه . او هر آنچه را که می توانست؛ به کار بست؛ تا شاید، جامعه ای باز مانده از چرخه ی شهروندی را به سامان برساند. روانش شاد .

**********
عاشورای ۸۹
اصفهان

هالیفاکس (Halifax)

 

هوشنگ سارنج

Peggy's Cove

هالیفاکس ،  شاهرگ اقتصاد  نوا اسکو شیا (Nova Scotia – اسکاتلند نو ) بزرگترین مهبندر باراندازی و بارگیری کانادا می باشد. ژرفابی با دیواره های سنگی که آماده ی پهلو گرفتن هر گونه کشتی با هر تناژ، است.

شهر بر شانه های شبه جزیره ی میان بندر و خور عظیم  ” نورت وست  ” گستره دارد ؛ که همگام با خواهر خوانده اش  ” دارتموت”  کلانشهری را ساخته اند. دو پلآویز پولادین، هر دو پاره را به هم ، پیوند می دهند. گذشته از سازه ی کهنسالترین ، پارلمان کانادا، از سال ۱۸۱۸ میلادی، که چون یادمانی ارزنده در پیش پای ساختمان نوین نگهداری می شود؛ چشم تیز بین عقاب تپه نشین، نگهبان آمد شد دیرینیان، از فراز تل بلند، دژ پدافندی  ” Halifax Citadel   ” فرا روی دهان گشاده ی خلیج ، یادگار ارزنده ای از روزگاران جنگهای گشایشی بین انگلیسی ها و فرانسویانست ؛ که سرتاسر نوا اسکوشیا ، نشانی از اسکاتلند را زیر پوست و درون خون و گوشت خود دارد. چون مهاجران نخستین ، با اندیشه و برنامه ی گسترش سر زمین مادری ، به آغوش گشاده ینعمتها و جنگلها و آبهای شیرین فراوان پا نهاده اند.

کسانی ، در جمع بهره وران زمین ، پای می گیرند  و نسلشان فراوان می شود که، کو له بار سفرشان ، پر توشه و مالامال باشد از نماد های پر نمود فرهنگی ی غنی و اندیشه های تابناک و رفتارهای همگان پسند. بی بزرگنمایی های تو خالی و سر کوبگرانه. با زیر ساختهای باورمندانه ی انسانی مدار ، و نقش رنگین زبانی شیرین گفتار همزاد آدابی خورشید رفتار.

با هنری فرا گیر ، و موسیقی ی کار آی جهانشمول بر متن رقصهای آیینی جانفزا. ادبیاتی پر کشش، داستانهایی پهلوانی ساز، تن جامه های زیبا، جشنهای معنی دار، فناوریهای زندگی آفرین و کشاورزی خلاق همه سامان یافته بر تار و پود . برابری و برادری. آدمها، نه برای گریز از فرهنگ نیاکانی یا خستگی و دلزدگی، راه سفر به دیگر دیار ها را بر می گزینند؛ تا زیر قبایی نو پناه بگیرند . که گزینش جانپناه های دیگر، راه  نوینی است ؛ برای نفس کشیدن و بالیدن و رسیدن به فضاهایی باز تر جهت پر دادن به پرنده ی اندیشه وری، نو آوری در تمام زمینه های رو به گسترش فرهنگ خانواده ی بشری.

وانهادن زادبوم، جانکاه است و هرگز فراموش نمی شود؛ اما، آن کسان ، که، بذر فرهنگ نیایی را ، در دیگر زمینی زنده و بارور می کارند؛ به انسان ، یاری می رسانند.  زمینهای سترون، نسلها و بذرهای اندیشه های بالندگی خواه را در خود می پوساند و نابود می کند.  ملتها، اقوام و آدمیان در آبگیرهای پاک فرهنگهای رنگارنگ، زنده می مانند؛ نه در ماندابهای کویری، کهنه و پوسیده. نوا اسکوشیا ، چیدمانیست از نمادهای گذشته  و هالیفاکس، گنجینه ای از دیدنیهای زیبا.  هر گوشه اش، یادواره ای تاریخی دارد حتا ، گورستانی یاد آور مصیبت غرق کشتی ی تایتانیک.

یا هنوز پس از سالیان دراز، واحد ۷۸ اسکاتلند در موزه دژ نظامی ی شهر، هر روزه ، به شیوه ی سر زمین مادری، مراسم سنتی ی  تعویض گارد را باورمندانه بجای می آورند ؛ چه ، می دانند؛ کجا و برای چه باید، سنت دیرین ، انجام پذیرد. در فاصله ی چهل و پنج کیلومتری شهر هالیفاکس، به سوی نیمروز (جنوب )  روستا بندر ماهیگیری  “پگیز کوو  ” بسیار دیدنیست.  راه تا روستا ، صاف و جنگلیست با چشم اندازهای دریایی.  پاساژ هایی که از میان درختان باز می شوند،  آبرنگهای استاد نگارگر طبیعت ر ا در آبی آب صاف میان شکافسنگهای مالیده و لجنگرفته، ،به نمایش می گذارد.

روستای یگانه ، یکسره بر سنگ خارا نشسته است و کرانه، خر سنگهای بزرگیست که از قلب زمین ، جوشیده ،   بی دامن گسترده ی ماسه ای.  تازیانه های کوبنده ی باد و کشندهای بلند آب و آبخیزهای هیولایی اقیانوسی، گرده ی گرانسنگهای گرانیتی ی پر ترک و پیر ، را ساییده.  پنداری، زیر سایه ی کشیده ی فانوس دریایی، به دیدار نهنگهای کنار هم لمیده ، ایستاده ای.

تا برد دیدن، ، آب سرمه ایست که بر سنگهای ابلق، خیز بر می دارد. پوشش تنک گیاهی بر نازک خاک، از آبگاه اقیانوس خیزنده  ، می آغازد و بر کمرگاه تپه های بلند دور از آب،  سوزنی برگهای پراکنده ، رویید ه اند. تا شهر دیدگاه ها ، شگفت انگیز، آب، آبروی زمین و آدمی، بیننده و پیماینده ی راه است. بایست، حس مذاب در اندیشه را ، وانهاد ،  با شهر درختان سبز و بیشه زاران گسترده و خیابانهای پر نشیب و میدانها و موتور سواران و دوستداران جدی هنر تتو وداع کرد و به کارگاه زیستن ، باز گشت.

ساعت از نیمه شب گذشته است  باران تورنتوی بزرگ را شسته ، راه ها روشن و شب آغوش بر مسافران ، گشوده است.

**********
تورنتو
۲۳ دسامبر 2010

جشن عروسی در گالری

هوشنگ سارنج

نبض تپنده ی کلانشهر تورنتو ، پای دریاچه ی انتاریو، در کهنه محله ی Distillery می زند؛ با کوچه ها و خیابانهای سنگفرش و هزاران نماد قدیمی دیگر. چهل سازه ی زیبای سبک ویکتوریایی ، مجموعه ی آبجوسازی و تقطیر و عرقکشی ی گذشته است که روزگاری بزرگترین در سرتاسر امپراتوری بریتانیا ، بوده است.

ساختمانی پنج اشکوبه ، از آن میان ، تاریخ بنای ۱۸۵۹ میلادی را بر پیشانی ، دارد. آن محله ، امروزه ، در برنامه های گسترش شهری، بین خیابانهای “چرچ “، “میل “، ” پارلمان ” و  ” لیک شور کهنه ” زندگی می کند و  پس از گذراندن دوران پناهدهی به بی سر پناهان، در سر انجامی نیک ، به کانون گالریهای نقاشی و آتلیه های عکاسی و نگارگری و دیگر فراورده های هنری و هم، بوتیکها و رستورانهای گرانقیمت، بدل گشت. یکشنبه، یکم آگوست ۲۰۱۰ ، در محله ی دیسیلری، عاری از ضجه ی خود رو ،یا ، هراس از تنه خوردن ، و لغزیدن ، بازار روز ، چون یکشنبه های دیگر، زیر آسمان آبی بندری، هردم، شکفته تر می شد.

بساط خرده فروشان ، زیر چتر خیمه ها می گسترد و دود کبابهای محلی ، جواهرات بدلی را خوشبو ، می ساخت. گردشگران، لابلای خیمه ها و زیر سایه بانها، می گشتند به خرید یا خوردن.  سه عروس هم، عکس یادبود می گرفتند؛ همه مردم، شاد و همیار جشنیان . ساعت پنج بعد از ظهر، گالری Thomson ، برای بر گزاری جشن عروسی نوه ام – گلنار – تحویل ما شد.

سه تالار بهم پیوسته ی ساختمانی یکصد و چهل ساله ؛ با سقفی عریان از پوشش و استخوانبندی الوارهای نمایان. بام را ، دیوارهای آجری جانبی و ستونپایه های فلزی ی تقویتی ، استوار ،می دارند. دیوارهای پایه ای و جرزها ، با آجر سرخ و ملاط سخت و بندکشی ، تا چسبیده به خرپا  و باربرها ی چوبین، شش متری ، بالا رفته اند. روکشهای کهنه ی هر دیوار، نیمی بر کار، مانده ؛ که، زیبایی ی ویژه ای از رنگهای سوخته آن ، بیرون می ریزد.

تراوش رنگین کمان فانوسی ، در فضای خیالانگیز نیمه تاریک، هماهنگ با رنگ خاکستری ی لایه های سیمانی و سبزی ی در و پنجره ها در بافت ساروج آسیب دیده و متخلخل کف بندی،همنشین  تنگه های خالی شده ازدر های پوسیده ؛ باز دم سردابه های شرابسازیهای کهنسال را ، به مشام می رساند. در امتداد سه دیوار نو ساخت ، با رنگ ارغوانی ، تابلوهای نگارگران ، دیوارهای مانده و ستونهای آجر نما را تا انتهای تالار های دیگر، پوشانده اند.

نقشها همه  آبستره، ولی نه در یک سطح و هم مایه، بلکه، پاره ای ،تنها، ترکیبی از رنگها و نمایش توان رنگ آمیزی است؛ چند تایی هم، کلا ژعکس نقاشی و چهره پردازیهای ترکیبی با قلمهای تند و سریع. بیشتر سوژه ها آدمیست ؛ مانند عروج ، از میان آتش تا بلندای رهایی. پنج دقیقه پس از بیرون رفتن بازدید کنندگان ، چیدمان تالار برای جشن عروسی آغاز شد.

میزها ، با شمعدانهای روشن  و گلهای ارکیده ، تند، ، آذین شد. در تالار کناری – که آشپزخانه است و روزهای عادی نمایشگاه و فروشگاه یک گونه پنیر معروف کبکی –  ردیف صندلیها رو در روی جایگاه مراسم عقد چیده شده بود میهمانان نشسته به نوای آرام موزیک آسمانی ی برامس گوش می دادند. همنوایی ساز چلو با ویولن ، در ، تراوش بوی موسیقایی ترکیب های معنی دارمراسم با حجم های آزاد از قید قابها ، پیام سعادتمندی را فریاد می زدند. عقد که جاری شد و دفتر ها قانونمندی پیوند زناشویی دو جوان را اعلام کردند؛ میهمانان سر میز های خود رفتند. دیدم شگفت ، نشستی شد .

همگان پوسته ی خلق و خوی روزانه ی زندگی خود را شکافتند و به جهان پاک کودکی باز گشتند ؛ بیریا ،ایثار گرمهربانی بودند ؛ بی تنگنظری ، فراسوی تیره اندیشی، چرخ می زدند ؛ چه آنکه ، جانش در سایه است ؛ تاب ماندن ، در گرداب ساده دلی را ندارد و می گریزد.  آن جمع پر جلوه، بار سنگین تخیلات رنگین و جهیدن به دنیای خلقت نخستین را، ، از تنگنای زهدان همبستگی ی بشری می تراوانید  عروس و داماد پروانه آسا ، در بوستان حس و حال نقش ها ، بی هیچ ، غروری ، جانمایه ی ساده باوری را ، برپهنای رنگدانه های اندیشه بر انگیز ، منگنه می کردند.

عروس ، مرغ بهشتی شده بود ؛ سبک در پرواز و پرهای کاکلش در رقص.  ساعتی پس از نیمه شب ، سایه ی دکلها بر کرانه ی آرام دریاچه ی خفته، می لرزید ؛ گاهی ، سکسکه ی قطارو هوهوی آبشاری اتومبیلها ، بر رودخانه ی شاهراه بزرگ، سکوت را می شکست.

لیموزین، بر سنگفرش خلوت شب، چشم براه عروس بود و داماد. راه پر چراغ بود و روشن، زنجیر روشنایی ، تا دور دست دیدن ، به سوی شمال و تپه ها پیش می رفت. سوار بر سمند خیال برگذشته سفر کردم؛ دار آباد را پیمودم و کاشانک را ، به کوچه ی عسکری رسیدم؛ عروسی دختر کوچکم بود که حالا ، موهای سپیدی ، بر شقیقه هایش نشسته است. به گناه اجرای یک سنت اجتماعی، جشن ما بهم ریخت . پاسی از نیمه شب که از کمیته باز گشتیم؛ همه ی محرمان فامیل رفته بودند. نشستیم و به هم نگاه می کردیم. بیست و چهارم اسپندماه بود.  نسیم نوروزی ، کوچه های پر پیچ و چم محله را جارو می کشید .

**********
دوم آگوست دوهزار و ده
تورنتو

سنندج و مریوان

هوشنگ سارنج

…از سر شب ، بر یال راه می رفتیم؛ چون شهابی تند. ماه ،  خاک آلوده ، می تراوید؛ بی آبتنی در برکه های آب.  تمام راه تا ساوه و تا بالاتر ،  نرسیده ، به همدان، زمین تفته، با درختان پر ریخته اش، هرم تب می پراکند. بامداد، خنکای پگاهی، از آسمان بر پیکر زمین می نشست. و دورنمای شهر ، در روشنایی روز، آرام آرام، هویدا می گشت.

پیر شهر، بر صدها تپه ، نشسته و بالیده است؛ در پوششی از سنگ و سیمان بهم مالیده در استخوانبندی پولاد و خشت پخته. بی خطی راست ، همه شکسته ، بر سینه و پشت و رخسار هر سر پناه و دکه و بازار و رهگذر ، که، پیش رفته و ساخته است. پیش از رسیدن، درختان زبان گنجشگ و سنجد و اقاقیا ، به صف، در دو کران راه ، به سلام ایستاده بودند.

سایه سازان، درختان نسل تازه ی بی اشتها از آبند.  کم آبی ی قرن، چهره پردازی نوین شده است.  آب چندان نیست که به سیراب سازی تشنگان سبز گیاه ، هزینه شود. سنه شهر،  یا سنندج ، حاکم نشین کردستان، گلنشان پر یادگاران ایرانست. سنندج خود موزه ایست ارزنده، بزرگ، رودر روی موزه ی مردمشناسی میهنمان، کاشانه ی گرانبار و عایله مند. ترمه ای زربفت، یادگار مادر بزرگ، از روزگاری دور و شیرین. در خیابان امام ، پیش  مسجد جامع ، پای از رفتن می ماند.

دریایی از گلبوته های آبی ، روییده در بطن خشت های هفت رنگ کاشی ی پخته ، از نقشهای تقلیدی شاه عباسی ، کار هنرمندان محلی و اصفهانی ی دوران قاجاری.  حیران در خلسه ی سبکجانی ی دیدن و غواصی در آنهمه یادمانهای گذشته; در میان رود جاری بازاری پر رفت و آمد و شنیدن موسیقی ی آوای پارسی شیرین در اعوجاج لهجه ی کردی و تن پوش های ملی در خط خط شهری شلوغ و بزرگ، همزاد بافتی کهنه از معماری یکه.

ساختی دویست ساله و مسجد ترکیبی یگانه دارد؛ بر یک کرسی ی بلند تر از کف گذرگاه عام. صحن و درون و برون یکپارچه آبی پوش کاشی ی فیروزه ایست.  شبستان و مدرس و حجره های طلاب، یکجا مدرسه مسجد اند. دو ایوان رو به خاورو جنوبی دارد منحصر به خود. همه ی سازه زیر سایه ی نه چندان بلند دو مناره ی کاشیکاری شده آمدهاست.

بیست و چهار ستون سنگی مارپیچ تراشیده، با سر ستونهای مقرنس کاری ،نگهدارنده ی آسمانه ی شبستانند و تاقبندیهای گنبدی، در کنار نقش آیه های قرآن شریف و نیز کار برد خطوط بنایی، در کلافه ی معقلکاری و آجر کاریهای هنر مندانه، همساز با نیلوفرانه های خط ثلث، آرامجایی خدایی فراهم آورده.

گره چینی در ساخت پنجره های مدرسه و سر در ها ، غوغای نساجی ی هنرمندان چوبکار است. بخشی از کاشیکاریهای قاجاری در ترکیب نقشبندی با  گلهای صد پر صورتی و بابونه و برگهای زرد بلند و تابدار ، زیبایی همراه با احساسی پاک می آفریند. خانه ی کرد (عمارت آصف  ) موزه ی مردمشناسی قوم کرد ، پر دیدنیست؛ از شبکه ی آفرینش های هنری، سازه های معماری و گچبری، حیاط سازی با ارسی های بدیع در خلال فضا سازیهای رنگین در بازی نور پشت شیشه های زرد و سبز و آبی و گلی، نشانده در قابهای گره چینی ی پاره چوبهای در هم تنیده موزه ی سنندج ، گرد آمده در خانه ای ایرانی ، سبکی دیرین و بسیار زیبا و آرامشبخش.

خانه ی سالارسعید ،  مالامال از نشانه های کهنسالی.  سفالینه های گورخانه ای. زهدانهای خاکی پیش از تاریخ… شب شیدای از آنهمه دیدن، جاذبه های ساختی،  مسجد جامع – عمارت خسرو آباد و آصف و حبیبی ، وکیل الملک ،مشیر دیوان ،احمدزاده ،ملک التجار ، سالار سعید ، حسینیه ی امجد ، ……حمام شیشه  ، پل قشلاق  و  پل شیخ  ، به شستشوی چشمان ، تا الموت آبیدر ،دژبلند سنندج ، باید ، بالا رفتن و بر نشیم عقاب، نشستن و بر سبد پر ستاره ی شهر نگریستن و غزل بلند ناب را در ستایش رهایی و بیوزنی در خلا لحظه های اشراقی ، سرداد. به سوی مریوان، راهی یکصد و سی کیلو متری ، آغوش می گشاید.

راه پر پیچ، پر دره، پر بلندی، از کوه تا تپه ساران است. گویا یکباره ، به گودال شگفتیهای آلیس، می لغزی. تا پایان راه و رسیدن؛ در یک نگاره ی سبز و طلایی،  راه می سپری. از کوهپایه تا کله ی هر بلندی ، چادر شبهای زربفت گندمزارها را به آفتاب گسترده اند. بافه های گندم، در سایه ساربلوط های ستبر ساقه لم داده اند. و خوشه های پا کوتاه هنوز ندرویده در نسیم ، کاکل ، می جنباند.  راه چون پیکان جانشکار ، بر چپ می پیچد و راست، بر تپه های بریده ، سینه می مالد و پیش می رود؛ تا در ژرفای آبرفتی، چنگ ، می اندازد.  آنی فرصت غفلت از دیدن ، نداری؛ باید پیاده بر رد پای چوپانان، رفت و در هیمنه ی زنگ تکه ها، تپه به تپه، دره به دره و بوته به بوته را آزمود و حس کرد.

نفس راه در روستای  ” نگل ” می برد؛ در پیشگاه گنجینه پر بهایش. قرآنی یگانه ، بر کاغذی پوست آهویی ،  به شفافی ی نور و درخشانی آذرخش. به خط کوفی نوشته ، که هزار سال است در اختیار مردم روستای نوگل بوده است.  اکنون در حریم پولاد نگهداری می شود ؛کران تالار نماز. مکانی ، گلبو و مطهر .  هنگام جدایی، از پله ، بیفتی، نمی شکنی؛ پیکرت با جان، همسنگ، شده است.

راه از میانه ی ارم می گذرد. در مریوانی. شهری همگون سنندج.  پیکان  بر گردو بن کرانه ی دریاچه ی زریوار نشسته است.  تالاب نهصد هکتاری زریوار، آرایه خال شهر مرزی ماست.  دریغ از وا نهادن آن آب پاک و طراوت بخشش و به بازار مرکز خرید اجناس خارجی رفتن. زریوار، سر چشمه ی زاینده ی رود مریوان و آبگیر تمامی برفابهای بلندیهای مریوانست.

آن تالاب  بزرگ ، با  ژرفای سه  متر ،  هم گردشگاه است هم ، پرورشگاه ماهیان سپید و عروس. برای دیدار از گستره ی ۲۸۲۰۳ کیلومتر مربعی ی پاره ای از کشورمان، کردستان، و ده ها شهر بزرگ و روستاهای آبادان و زیبا وحاصلخیز ، پر کشاورزان و دامداران کارآمد، فرزندان مادهای شاهنامه ای ، چندین کرت باید به دیدن رهسپار شد ؛ برای دیدار با زیباییهای طبیعت و مردمان راستکردارش، با شریفان و با  ‎ ” کریمی ” از کریمان.

**********
اصفهان
۸/۴/ ۱۳۸۹