دزک

هوشنگ سارنج

روستای دزک ، در ۲۲ کیلومتری فرخشهر ، خرمی بهاران، پیشکش می کند. برای رسیدن به آنجا، روستاهای ” امامزاده ” و “قلعه سلیم “را هم می بینیم.  راه از میان کشتزارها و تل تپه های زیبا می گذرد. همه، دیدار از گلستان غزلهای ناب آفرینش است در هوایی بهشتی و پروازی سبک در آسمان ذهنی سیال و غیرمادی و آزادی در پس کوچه های خاکی ، بر چال آبهای زمستانی، سایه ی کوتاه چینه های گلی گسترده است.

پیر گرمابه ای، نیمه ویران، بیکار و توسری خورده، زیر پای قلعه ی امیر مفخم، قوز کرده است. در بندی آهنین را می  گشاییم ؛ از قلب بارویی بلند با آجرهایی قهوه ای رنگ . دفتر زنده ای را می گشاییم از هویت ملی ی پاره ای زیستمندان سر زمینی پر آبرو.

به صحن دژی با گستره ای ۵۰۷۷ متری پا می نهم ، که دو برج قطور باز مانده از چهار تایش، به دیوار های خاوری و باختری قلعه ی تاریخی دزک چسبیده است. دو برج باز مانده ، در جنوب سازه ، بیشتر ، برای باز دارندگی رانش آن ساختمان سنگین به دو سو بوده ، البته، کار برد پدافندی، انباری و زندانی هم داشته است.

رو در روی نمای جنوبی، و در اصلی قلعه، آبگیری تهی از آب ، بزرگ و تشنه میان، دیواره های سنگی تراشدار، نشسته .  ساخت دو اشکوبه ،  آمیزه ایست از پیوند عناصرگل، گچ، آجر و تراشکاری و آجر چینی وآذینهای معماری ایرانی با در هم آمیختن کاشیهای آبی ، سرمه ای وسبز برای خلق نقش های هندسی بر پایه ی طراحی سازه های غربی وارداتی. و استفاده ارایه ی باغسازی ایرانی و گردش آب میان آبگیرها و سپس ، سیرابسازی عناصر کشاورزیاست که همه ، گونه ای ، پاسخگویی به آرزوی جاودانگی و بهشتی زیستن کارفرمایان قادر و قاهر را می نمایاند.

استادان نماچین در بافت نماسازی سردر ورودی و دیواره های اطراف در ها و پنجره ها، با گچکاری و نقشبندیهای معقلی ، و ترکیب پاره کاشیهای آبی و سرمه ای و بازی آجر چینی ، پرده نمایی خیال انگیز ساخته اند. چوبین دری دو لنگه بسیار زیبا و پایدار، آراسته به کوبه و حلقه، و گلمیخهای درشت، ششتایی، در دو ردیف، بر هر لنگه، به بینندگان، خوش آمد می گوید. راه یابی به درون، با گشایش آن در و رفتن، به هشتی دیدنی، با نشیمن های پهن ترکبندی شده ی گچکاری؛ امکان می یابد.

از هشتی می توان با دو دالان سنگفرش، به صحن شمالی ، راه یافت. که پله های سنگی دو سوی نمای شمالی ، به دو اتاق گوشواره ی قرینه، و سفره خانه و دیگر اتاقها می رسد. طبقه ی همکف، دو ایوان در ،  بخش شمالی ،همچنان دو ایوان در بخش جنوبی دارد که نور و سایه و حفاظ بارانی ی ساختهای بنا می باشند. سقف ایوانها, را ستونهای بلند تراشیده ، نگاه می دارند.

“دیوانخانه” یا “سفره خانه” پنج دری بزرگیست میان دیگر اتاقها، که پنجاه متر مربع فرشخور دارد.  اوج هنرآفرینی ، در،اینه خانه و دیوانخانه است. کار آفرینان نخستین، با گرد آوردن هنرمندان آینه کار وگچبر  اصفهانی، نقشبندی گل و مرغ به سبک قاجاری، درشت و بدون ظرافت کارهای پیشین،کارهایی، انجام داده اند. در پنج دری نزدیک سقف، نوعی ، گچبری قالبی از  افسانه ها، در شکل  سر شیر و فرشته، تکراری و شتابزده، میان گلهای درشت، گچکاری و رنگ آمیزی شده است. چنانکه، در کل، از ، پیچشهای خیالپردازانه و افسونگرانه ی نیلوفرانه ها و اسلیمی های خوشفرم گچبری  و قاب بندی  دوران صفوی دراینجا، خبری نیست.

آرایش گرد بخاری دیواری، درشت و فضا پرکن و کپی برداری از نقش گوپلنهای خارجی می باشد. می توان گفت، بنیاد این کاستی ها ، دوری از کانونهای مصالح ساختمانی و دسترسی به هنرمندان برجسته وپسند کارفرمایی بوده اند.   همه ی سقف ها قاب بندی چوبی دارند، درها همه، از ساختی زیبا بهره ورند؛ از چوب گردوی فندقی رنگ، و بر آنها سیم کوبی و معرق چوب هزینه شده است. دیوارهای دو پهلو ی  راست و چپ سفره خانه، دو قاب بزرگ گچبری شده، دارد که عکسهایی از مینیاتورهای دوران عباسی ، آنها را، زیر لعاب شفاف روغن جلا،  پر کرده اند.

بر پیشانی نمای شمالی تاریخ ساخت ۱۳۲۵ ه ق ، خوانده می شود. و در همین صحن شمالی آبگیری بزرگ و بی آب، خود را زیر سایه ی درختان کهنسال ، پنهان می کند. لبه ی دور چین سنگتراشی ظریف دارد که، از  دل خود ، یک حجم استوانه ای آبجای، را به آبنمای پهن پشت دیواره پیوند داده است. و در مرکز ، فواره ای، با تراش چهار سر انسانی از دهانشان ، آبفشان بوده اند.

امروزه، قلعه ی دزک ( قلعه ی امیر مفخم ) از خاندان خانهای بزرگ هفت لنگ بختیاری، به موزه ی مردمشناسی سامان یافته است و با شماره ی ۳/۱۷۳۱ در فهرست  اثرهای ملی ، ثبت و به فرزندان، آن کار یاران ایرانی که سازه را بر افراشتند، هدیه شده است.

زیبایی چنین کارها، در باز سازی و نگهداری هر آنچه، از نیاکان ما ، مانده است و انگ و نشان هویت ملی دارد ؛ نموده می شود. تاریخ زنده ی تحولات  اجتماعی یک ملت در خاک سازه ها ی باستانی مانده است و در خون رگها و اندام شرفمندان می ماند.

**********
اصفهان
۹۰/۳/۲۷

گشنیزجان

هوشنگ سارنج

از تنوره ی گردنه ی رخ، که بیرون می رویم؛ چنگال دود تلنبار و گرمای شهر بزرگ، از گلوگاه آدمی ، برداشته می شود و دم بر آوردن آسوده تر و نسیم کوهستانی چهره شوی هر رهنورد واله. زیر گذر فرخ شهر، بال گشوده ، تا هر از راه رسیده را، چون گردکانی، از کرانه ی گلبافت بوستانها، به نرمی پرواز یک پر، به آغوش فرخشهر، در بافتی گلین کهنسال و هم نو ساخت، بغلتاند.

راهی هموار و پیچاپیچ را سوی نیمروز، تا می کنیم تا در میان فرشهای گسترده ی سبز گندم و جو و یونجه زاران آبرومند، فرصت  شستشوی چشمان در آبی آسمان و کشتزارها، دست دهد.

پیشتر که می رویم؛ تپه های کوتاه، که جانپناه بادهای سرکوبگرند؛ بر دامنه های تل های بلندتر لمیده اند واز پیش پای کوهک های سر فراز، به دور دستهای کوهساران بلند، سرک می کشند.

تسمه ی راه، درخشان، بر پست و بلند دشت می دود تا در سرزمینی  پهناور، روستا به روستای  ” کیار ” را به یکدیگر پیوند بزند. لار، میزدج، گندمان ، کیار،  چهار محال سبز غیوران بختیاریست. سه خواهران ” مزرعه  ” ی  سفلی، وسطی ، علیا ، روستا های خرمی هستندکه به شیب بلند و نفسگیر ” kat ” گره خورده اند.

کت، سرسره ی شادی آوریست که تا رسیدن به شاخه شدن راه ، سوی خیرآباد و گشنیزجان، و دستگرد امامزاده، قهقهه بر دل می نشاند. ما به  راه گشنیزجان  رفتیم. بیشه زاران کنار رودک ، از دور می درخشیدند. بامها و دیوارها هم. راه روستایی ، در دل کوچه های خلوت می دود. همهمه ازفراز دیوارهای بلند آجری مدرسه ای به کوچه می نشست.

از رفتن واماندیم و در پی خرد سالان، بمدرسه شدیم. از پسری خواستیم ما را به دفتر، رهنما شود که مدیر خود به پیشباز آمد. فصل آزمونهای پایان سال بود و شاید انگاشت از مرکز آمده ایم. به اتاقی بزرگ رفتیم، مجهز ، با همه ی کار افزارهای اداری و چاپگرها و چند رایانه.  جان گرفتیم. ما را پذیرفتند و از خود دانستند در نتیجه، به نجواهای همپیشه ای و درد دلهای معلمی پر داختیم.

مرد همراه من، که امروز ، دبیری باز نشسته است و آگاه ، مسلط بر زبان مادری وسراینده و دیوان شعری پارسی هم دارد؛ سخت به دیوارها می نگریست واز پنجره تا ژرفای صحن گسترده ی مدرسه و به بچه های دختر و پسری که در لحظه های پر امید رو سوی آینده می بالیدند.

دشت پر شقایق یادش گسترده شد و  دهان به سخن گشود. سال ۳۳ شمسی, دو سال بود که آموزگار روستای دستگرد امامزاده – شش کیلومتری اینجا – بودم . راه ها خاکی بود و زمستانها هر باریکه گذرگاهی ، گردنه ای می شد، جانشکار.

فاصله ی آبادیها ، پر گزند و گمان یورش پلنگان و گرگهای گرسنه می رفت و کفتارهای فرصت طلب. چند دختر و پسر خردسال دانش آموز ، این راه آزاردهنده را هر روز تا امامزاده می پیمودند. گشنیزجان  رو به رشد داشت و نسیم بهم ریختن نظام فئودالی هم می وزید و اهالی گشنیزجان خواستار مدرسه بودند.

سال ۳۴ به من ابلاغی داده شد، که فلانی به شما ماموریت تاسیس یک مدرسه ی چهار پایه در روستای گشنیزجان داده می شود. به محل ماموریت خود بروید. من به  اینجا آمدم هر چه تلاش کردم جایی برای بنیانگذاری مدرسه یافت نشد؛ سر انجام مردی نیک ، پناهی نام، از روستاییان، یک گوسپنددانی – آغل- در اختیار من گذاشت.

از فردا، با یاری فرهنگ پناهان، از ویرانه قلعه ای فرتوت، آجر فراهم آوردیم و کف آغل را فرش کردیم و اتاقکی برای دفتر مدرسه و نیز، خوابگاه معلم ، که مدیر و خدمتگزار و نامه رسان هم بود سر هم بندی کردیم.

چندی بعد، دیگران یاری دادند؛ بر لادبنی از سنگهای گورستان ارامنه ی کوچیده ، دیوارهای مدرسه ای چهار کلاسه را بر آوردیم. خاموشی بر دفتر مدرسه فرمان می راند. برق شوق دیداری نامنتظر، چشمان آموزشگران جوان را فرو گرفت. با شگفتی می نگریستند.  وقت رفتن رسید؛ بر خاستم و رفتن ساز شد.

یکی از آن پنج تن پیش آمد و با فروتنی مهر آمیز، گفت: ولی آقا بذری که شما افشاندید؛ به بار نشست. از بسیار آموختگان این روستا، دست کم، چهار نفر را به نام می شناسیم که از دانشگاه های سر شناس و آبرومند جهان، پی. اچ. دی گرفته اند.

…دیدم که همراهم، رضا طلایی، آرام می گریست.

**********
اصفهان
۷/۳/ ۹۰

عمر مختار

هوشنگ سارنج

عمر مختار قهرمان ملی سرزمین بلا زده ی – قذافی زده – ، در خاورسیرنا ییک ، روستای جنجور تبرق ، سال ۱۸۵۸ میلادی پا به پهنه ی هستی نهاد. زودا، از پدر و مادری نادار، واماند. شریف الگا رییایی، برادرزاده ی حسین ، یک رهبر سیاستمدار مذهبی ، او را به فرزندی پذیرفت.

آموزش های درست آن پدر خوانده بر شایستگیهای آن خرد سال ، نیکو نشست . وی نخستین آموزش های زیر بنایی را در مسجد روستای زادگاهش آموخت. پس از فراگیری قران و جان گرفتن ،در آموزه های ساختاری ، هشت سال نیز ، دوره ی دانشگاهی السنوسی را هم، سپری کرد.

عمر مختار ، در تمام سالهای دانشجویی، رهبری جنبش های آزادیخواهی دانشجویان را بدست داشت. سال ۱۸۹۹ . م  او ، همگام با گروهی دیگر از دشمنان استعمارو سلطه گران ، در چاد، به یاری  رابین الزبایر ، با فرانسویان اشغالگر جنگید. اکتبر ۱۹۱۱ ، نیروی دریایی ایتالیا زیر فرماندهی لوییجی فارا ولی ، به کناره های مدیترانه ای لیبی یورش برد.

آن زمان، خطه ی تریتوری زیر کنترل دولت عثمانی بود. ترکها با کمک نیروهای لیبیایی محاصره ی ایتالیاییها را در هم شکستند. این آغاز جنگهای صحرایی لیبی با ایتالیاییها می باشد و آن جنگهای پارتیزانی بر ضد اشغالگران ایتالیایی را عمرمختار که جغرافیای محل را می شناخت و در جنگ صحرایی و کوهستانی مهارت داشت رهبری کرد. آنان گروهی چریک با یک قبضه تفنگ و سوار بر اسبی بودند که با تاکتیکهای رزم صحرایی ، امان نیروهای ایتالیایی را بریدند و مدت بیست سال از ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۱ یگانهای موتوریزه  و آکادمیک دشمن را زمینگیر کردند.

سر انجام ، نیروهای زرهی ایتالیا ، با پشتیبانی بمب افکنهای هوایی به فرماندهی ژنرال رودولفو گرازیانی ، بر چریکهای کم جنگ  افزار و کم آذوقه ، چیره شدند . عمر مختار چریک کهنسال و بزرگ جنگاور ۷۳ ساله دستگیر، زندانی و در بیدادگاه ژنرالیسم،  به مرگ با دار محکوم شد. در دادگاه هر چه، از او خواستند تا چیزی بگوید ؛ خاموش ماند و در پایان ، مهر سکوت را شکست و شکوهمندانه و با توانی دشمن شکن ، فقط ، گفت ” انا لله و انا الیه راجعون ” پس او را دست و پا بسته از زندان به پای چوبه ی در بردند. سپتامبر ۱۹۳۱ .م .  هنگامیکه بر اسب چوبین دار سوار شد، و پیکرش چون پرچم رهایی بخش مردم لیبی به اهتزاز در آمد فرمانده ی نظامی دشمن به احترام وی کلاه از سر بر گرفت.

سرهنگ معمر قذافی ، رهبر ضد مردمی کشور لیبی، همواره از آبروی بسیار گسترده و ژرف عمر مختار هزینه می کرده است . قذافی که از پشت روبند ریاکاری ، چهره ای انقلابی به خود گرفته بود ، برای تهیه ی زندگینامه ی آن میهن دوست راستین ساخت فیلم تاریخی – جنگی ، شیر صحرا ی هولیودی را با چند میلیون دلار ، سرمایه گذاری کرد.

در فیلم شیر صحرا ، آنتونی کواین نقش عمر مختار را بسیار زیبا بازی کرد. همچنین اولیور رید ، در نقش ژنرال گارزیانی وروداستیگر در نقش موسولینی، خوب درخشیدند. فیلمنامه را از کتاب ابراهیم بلوشی در شرح جنگهای عمرمختار بین دو جنگ اول و دوم جهانی برداشت کرده بودند. جا دارد یاد آوری شود ؛ صحنه ی به دار آویختن عمرمختار – که صحنه ای بسیار تراژیک و اندوهباراست – یاد آور صحنه ی بر دار کردن حسنک وزیر از کتاب تاریخ کبیر ابوالفضل بیهقی خواهد بود. ” …… آواز دادند که سنگ دهید، هیچکس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند  … پس مشتی رند را ، سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود  که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده ….و نیز یکی از برجسته ترین سکانسهای فیلم، افتادن عینک ذره بینی عمر مختار از میان دو دست از پشت بسته ای اوست که به دستان کوچک فرزند زنی   شوی کشته  – چریکی  – می رسد. شیشه ها برای کودک مناسب نیست و آگیم ، هم ، بزرگست . باید شکیبایی کند تا زمان انتقال دانش و ادراک و روشن بینی به نسل آینده فرا برسد تا بوته ی اندیشیدن راستین و مبارزه با دیکتاتوری که در نسل پیشین و نسلهای پیشتر در شوره زار تاریک اندیشی و بازدارندگی کاشته شده است به بار بنشیند. فریاد های امروزین مردم لیبی بویژه در شرق آن سر زمین از گلوگاه و دهانهای بسته ی آن چریک هاییست که همراه با عمر مختار ، در شنهای صحرا خفته اند.

قذافی از باد کشته ی دیکتاتور موسو لینی ، اکنون باید توفان درو کند و خود نیز کیفر نفهمیدن مردم را ببیند. خون ریخته شده ی بیگناهان، جنگجویان و عمر مختارها ، چه در قصه ها ، چه در فیلمها ، شعر ها و یا داستانهای انقلابی ، از خشگسار سرزمینهای بیداد، در شکل خار های خلنده می رویند و سر انجام بر جگرگاه های دروغپردازان خودکامه و انقلابی نمایان چون قذافی، خواهند نشست.

**********
اصفهان
۲۹ /۲ / ۹۰

لیبی

هوشنگ سارنج

شب آبستن است تا چه زاید سحر

با پایان گرفتن نخستین جنگ جهانی ، به سال ۱۹۱۴ . م و در هم پاشیدن امپراتوری عثمانی، کرکسان مرده ریگ خوار اروپایی ، روی به سازماندهی کشورهای عربی سر جنبان امروزی آوردند.

از میان سرزمینهای خشک و بیابانهای جانور سوز و سبزه بر انداز ، یکشبه قارچ آسا، شیخ نشین های بی بته ، بین پرچمداران سازمان ملل نشین ، سر بر آوردند و به یمن دلار های باد آورده ی نفتی، با جامه های زربفت مطرز، صدر نشین شدند و سر از کازینو های اروپایی بر آوردند – شاهزادگان سعودی سالانه سی میلیارد دلارهای زیارتی رابه شکمهای سیری ناپذیر قمارخانه داران غرب میریزند و نیز درآمد بیحساب فروش نفت حوزه ی عربی خلیج فارس هم به جیب جنگ افزار فروشان آدمی خوار ریخته می شود.

لیبی بین مدیترانه ، مصر و سودان، چاد و نیجر ، الجزایر و تونس، با گستره ی ۱,۷۵۹,۵۴۰  کیلومتر مربع، و جمعیت ۶,۴۲۰,۰۰۰ نفر آدمیان بر شنزارهای بیابانی بالیده یکی از همان پرچمدارانیست که از قواره ی  عثمانی بریده آمده است.

یونانیها، همه ی شمال آفریقا -بجز مصر – را لیبی می نامیدند؛ به نام قبیله ای، سپید پوست که در هزاره ی دوم پیش از میلاد، در پاره ای از کرانه های مدیترانه ای شمال لیبی امروزی، جای خوش کرده بودند و همچنین ، رد اسکان دریانوردان بازرگان پیشه ی فنیقی هم، شناسایی، شده است. در سده ی چهارم پ . م . لیبی – بجز ترابلس غرب – بخشی از متصرفات مصر باستان شد و در سده ی دوم پ . م . لیبیا ،  یک استان رومیانی بود. تا آنکه در ۹۶ پ . م   ، همه ی سر زمین پهناور استراتژیکی لیبی به امپراتوری روم افزوده شد.

سده ی پنجم میلادی، واندل ، ها ، تریپولی را اشغال کردند و دولت چپاولگر روم، به سال ۵۳۴ میلادی، باز آنجا را تحت تصرف خود در آورد. اکنون نیروهای مشترک دریایی و هوایی پیمان آتلانییک شمالی (ناتو) یکی از دستپروردگان میراث فرهنگ استعماری تاریخی خود را سخت می کوبد. که جهانخواران همواره به یارمندی دست نشاندگان خود در حاکمیتهای محلی به غارت دست آوردهای انسانی و منابع سر زمینهای ناتوان و نیازمندان اندیشه ای می پردازند و پرداخته اند.

اینکه چرا جهان عرب ، امروزه و بویژه لیبی در چنین چرخشتی افتاده اند ، پیوند با سازماندهی نا درست مدیریتی دارد. در یک تصویر دلخراش از سایت پدافند هوایی، دیده می شود ، در پای موشکی زنگ زده ی روسی ، چند بز نجدی بر علفهای تنک می چرند . در دوران خلیفه عمر- اول هجری – سیرناییک و ترابلس غرب و نیز دوران اموی ، لیبی یکسره به قلمرو  اسلام ، پیوست. و آن آغاز مستعرب شدن لیبی بود.

سال ۱۵۵۱ جزو امپراتوری عثمانی و در سال ۱۸۳۵ میلادی ، استانی از عثمانی بود.  اروپاییان هیچگاه از اندیشه ی دست اندازی بر لیبی بیرون نرفتند ، چه پس از شکست عثمانی در جنگ با ایتالیا ، سال ۱۹۱۲ و کمی بعد تر، پس از جنگ جهانی اول، ایتالیا همه ی خاک لیبی را فراچنگ آورد و از همان زمان چالشهای آزادیخواهی میهن پرستان لیبیایی با نیروهای سر کوبگر بیگانه آغاز گردید.

آزادیخواهانی همچون عمر مختار که خواستار جمهوری بودند. اما ، فریبکاران غربی درپی استقرار حکومتی دست نشانده ی خود بودند. سر انجام ، نه بر خواست آزادیخواهان  ” ادریس السنوسی “از بزرگان طایفه ی  “سنوسیه ” را با نام  ” ادریس اول “به سلطنت بر کشیدند. پنج سال بعد، ترابلس غرب ، سیرناییک و فزان و در نهایت پایان جنگ جهانی دوم، که لیبی مهمترین جبهه ی شمالی آفریقا بود  ؛یکسره مستعمره ی ایتالیا شد.

شش سال هم تا سال ۱۹۳۹ فرانسه و بریتانیا آنجا را ، اداره می کردند. به دنبال پیکار های پیوسته ی بین آزادیخواهان و اشغالگران ، با پیشنهاد سازمان ملل، در سال ۱۹۵۱، لیبی استقلال یافت . سال ۱۹۶۹ . م  گروهی از افسران جوان آموزش دیده ی نظام شاه ادریسی و ناصریست های احساساتی ناسیونالیست عربی، بر ، ملک ۷۹ ساله شوریدند . رهبر کودتای بدون خونریزی، سرهنگ هوایی، معمر قذافی بود. وی از سوی شورای انقلاب ،کشور را جمهوری سوسیالیستی ، اعلان کرد .

نخست وزیر، محمود سلیمان مغربی، از زبان شورای انقلاب ، سخن از ملی شدن بانکهای خارجی راند. قذافی هم گفت : همه ی منابع کشور در اختیار مبارزات فلسطینی قرار می گیرد. شورای انقلاب، ستیز با غرب را آغازید. تکیه بر گسترش زبان و آموزش و فرهنگ عربی برنامه ی آموزش همگانی شد. ممنوعیت فراگیری زبانهای خارجی، و دشمنایگی با غرب به روز شد.

پایگاه های نظامی انگلیس و امریکا که از سالهای ۱۹۵۳ و ۱۹۵۹ با کشف نفت، زیر نام مستشاری اقتصادی- فنی  به مردم لیبی تحمیل شده بود؛ بر چیده و نیروهای مستشاری بیگانه ، پاکسازی شدند. به دنبال هفدهم ژانویه ی همانسال قذافی ، پستهای نخست وزیری و دفاع را خود بعهده گرفت و شرکت های صادر کننده ی نفت را هم ملی کرد. هرچه بر عمر حکمت نوین لیبی افزوده گشت، دیو خود شیفتگی درونی قذافی بیشتر نمایان گشت. او که دریک دست منشور رهایی بخش اسلامی و در دستی دیگر، کاپیتال را داشت، نتوانست پیروان ساده ی زود باور و امیدوا ر خود را به خوشبختی و سعادتمندی دانایی رهنمون شود. زیرا وی در تضاد تربیت فرهنگ ایلیاتی و چادر نشینی با مدرنیسم قرار داشت. او با آنهمه قدرت یابی ناگهانی و دارایی باد آورده نفتی ، توان درک و فهم رهبریت ملی و پیشوایی را نداشت. نتوانست سخن گران ارز گاندی بزرگ را در یابد، که گفت: من از امتیاز ها و انحصارات، نفرت دارم. هر آنچه نتواند با توده های مردم تقسیم شود برایم گناه آلود و حرام است.

یا ماندلا را در یابد که پیش از آلودگی به پلشتی قدرت، در وقت کناره گیری کرد. قذافی نتوانست آزادی اندیشه به ملت لیبی هدیه کند. او پایه های قدرت خود را بر دوش ریزه خوران کم مایه و نادان نهاد و نمی توانست بداندجهل همگانی ، شکست آزادگی و آزادیست. او با بر انگیختن احساسات ملی مذهبی , مردم کشورش را گول زد. وی بدنبال حاکمیت زور و زرمدار خود بود، نه در پی خردمند سازی توده های مردم . در پی رای دهندگان و فریاد کشان بیشتر رفت. نمیدانست جیره خواران عددی ، عامی تر و عادی تر ، از نخبگان اندیشه ورند. شیطان توان گرفته ی فکر قذافی، فرمانروایی خرد را در چرخه ی خرافه گرایی، از میدان بدر کرد . وی خود میاندار و صحنه گردان اوباشان و سیاست بازان انگل بود. ندانست که با پول فراوان نفت، بایستی، بن پایه های دانشی و زیر ساختهای تولیدات کشاورزی – صنعتی را ، مایه ور ساخت یا بجای پخش کردن در آمد های ملی ، بین ارتشیان و نیرو های امنیتی ی نگهبانان خویش، به گسترش نهادهای دبیرستانی، هنرستانی, دانشگاهی و کانونهای پژوهشی در راستای رفاه زندگانی مردمان لیبی باید، بپردازد.

قذافی سر خود را چنان بالا گرفت که مردم را ندید و از شنیدن فریادشان، درمانده شد و ندانست که ناله ی ستمدیدگان، نیرومندتر و رساتر از لطیفه های شبانگاهی ی نرمتنان پاشنه بلند خونین لب دودین عینک است. از قذافی چادر نشین خود کامه جز آن نمی تراود ؛ که نمی داند ؛ دموکراسی، فرمانروایی و برنامه ریزی فرهیخته ترین مردم برای مردمان است. او دانایان هر پیشه را بخدمت نگرفت. او نه مردم را به سوی جمهوری پیش برد و نه به سوسیالیزم رنگ باخته ی روسی –  چینی رسانید ؛ همان نظام قبیله ای را رنگ آمیزی کرد و خود و و خانواده و عشیره اش را به نوا رسانید.

قذافی سرزمینی مالامال از نفت را از آن خود پنداشت ومردمرا بردگان فرزندانش . او از قماش صدام و بن علی و حسنی مبارک می باشد، گاندی هنگام مرگ، جز بزی و پیاله ای و لنگوته ای نداشت ، اما بر قلب میلیونها هندی زندگی می کرد و قذافی، با شنی تانکهای ساخت غرب ، پیکر لیبیایی ها را چرخ کرد و،  هم ، با هواپیماهای هر جهنم دره ای آشیانه ی آرزومندان حق طلب را به خاک و خون کشید. او به حفره ای می رود که صدام رفت. شب آبستن است، تا چه ، زاید…

**********
اصفهان
۶/ ۱/ ۹۰